<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خلوتگاه من</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/</link>
<description>باران تکرار نام توست...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 12:11:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تسلیت</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;&lt;FONT size=4&gt;درگذشت بزرگمرد دین و اصلاحات رو به همه ی کسانی که دغدغه ی اسلام حقیقی ،عدالت و آزادی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; دارند تسلیت میگم...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;FONT size=3&gt;*اینجا جای دزدان بی شرفی است که پرنده را برای مردن از قفس&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=3&gt;آزاد میکنند...!*&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 12:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مثل گذشته!</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;روزهای کوتاه پاییزی همیشه واسم ناخوشایند بوده....اما بارون های پی در پی و هوای تمیز و سردشو دوست دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هفته پیش تو یکی از همین روزای پاییزی به اتفاق بچه ها ی کلاس رفتیم نمک آبرود!حتی تصورشم نمیکردم که هوا آفتابی باشه و بدون ابر !اما انگار خدا دوسمون داشت!از دانشگاه مجوز نگرفتیم چون اگه قرار بود مجوز بده واسه اردو یه چند هفته ای معطل میشدیم و آقایون هم نمیتونستن همشون&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بیان؛پس با تور هماهنگ کردیم و اونا هم لیدر فرستادن باهامون تا به مشکل بر نخوریم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خدا میدونه چقدر اذیتم کردن!مثلا به خاطر اینکه فکر میکردن مثبتم (چرا ؟چون پاسور باهاشون بازی نکردم!)تیکه بارم کردن اما همش شوخی بود و همشون خوشبختانه مثل همیشه حد و حدودشون رو خوب میشناختن!سورتمه سوار نشدم چون میترسیدم!ولی سوار تله کابین شدم اولش میترسیدم ولی بعدش ترسم ریخت و اون بالا حس کردم چقدر خدا بزرگه!اونطرف بیکران دریا، وسط شهر و ما هم روی جنگل و کوه!بالا که رسیدیم هوا سرد بود!جنگلش نماد یه خزون واقعی بود....خیلی عکس گرفتیم...و یه کمی هم بچه ها رقصیدن....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خلاصه خوش گذشت....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*16 آذر دانشگاه نبودم چون کلاس نداشتم و مامان هم چون میدونست من ممکنه با اهداف اغتشاشگرانه برم دانشگاه اجازه نداد پامو از خونه بذام بیرون!منم از طریق یکی از بچه ها از اوضاع دانشگاه با خبر میشدم!هرچی نیرو داشتن ریخته بودن تو دانشگاه..ظاهرا فقط بچه ها تحصن کرده بودنو از اونطرف هم انجمن اسلامی تقلبی تانک آورده بود تو دانشگاه و برنامه یه جور رزمایشو داشتن.....وقتی عکس پاره شده ی آقای خمینی رو از 20:30دیدم واقعا تعجب کردم...جای خجالت داشت و تاسف ...دیدم که دیشب تو همین بخش خبری نامه ی آقای کروبی رو مبنی بر اعتراض نسبت به پخش این تصویر میخوندن و دوباره شروع کرده بودن به مغلطه کردن و دلایل مسخر آوردن برای پخش اون تصویر جالب اینجاست که نامه به آقای ضرغامی نوشته شده اونوقت این بخش خبری اونقدر خودشو تحویل گرفته که در مقام پاسخگویی اونم مثل بچه ها بر اومده و طوری میخواسته القا کنه که واسه کروبی مهم نبود که عکس امام پاره شده فقط نباید پخش میشده!هی به اینا میگم این ساعت که میشه نزنین شبکه دو!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*از جمع چند نفرمون الهام ازدواج کرد و به قول ا ی م ا ن پر زد!سه شنبه وقتی من و کپل داشتیم هدیه ی تولد آقای غ ف و ر ی رو میدادیم بهش الهام زنگ زد تا بهم بگه برای مراسم نامزدیش که تو همون شب بود زودتر بریم ..ایمان و یوسف هم باهاش صحبت کردنو بهش تبریک گفتن..&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خلاصه ااینکه همکلاسی مودب ما هم از اینکه بهش هدیه دادیم برای تولدش خیلی خوشحال شد واقعا انتطارشو نداشت...وقتی داشت کاغذ کادو رو باز میکرد حتی نذاشت یه جاش هم خش بیافته !هرچی میگفتیم پارش کن بره عیبی نداره گوش نمیکرد به حرفمون!حالا کاغذ کادوش چی بود؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مرد عنکبوتی!به ا نتخاب کپل چون تنها کسی که انقدر سر به سر اون میذاره کپله!منم  گفتم :این انتخاب من نبودا!هدیه مون کتاب گذشته چراغ راه آینده بود که استادا خیلی خوندنش رو بهمون توصیه میکنن!ی و س ف و ا ی م ا ن انقدر اذیتم کردن!هی ایمان میگفت البته 70 درصد کتابو یه نفر خریده بقیه شو یکی دیگه!هی یوسف از پشت میز استاد از همون دور به ایمان یه چیزایی میگفت که من نمیفهمیدم اما میدونستم راجع به منه!اون بنده خدا هم کلی ازمون تشکر کرد و فرداش واسمون شیرینی آورد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن.خیلی وقت بود اینجوری ننوشته بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن2.من فهمیدم!تو به من یاد دادی که هرچی مهربونی کنم و فداکاری و گذشت جوابش معکوس میشه و بهم برمیگرده!اما من نمیتونم خودمو تغییر بدم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن3.من همه چیز رو مدیون تو هستم خدایا حتی این بیقراری تلخ رو!فقط امید رو ازم نگیر ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خدا به همراهتون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#666699&gt;همه چیزم را به باد دادم،همه ی دار و ندارم را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#666699&gt;برایم دیگر هیچ نمانده است مگر تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#666699&gt;ای امید بزرگ!&lt;IMG class=image height=333 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://night-skin.com/gallery/albums/userpics/10001/night-skin_com%20336.jpg&quot; width=500 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 10:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و پیر زن تنها</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;هوا بارونیه!دیشب خدا دوش آب رو سرمون وا کرده بود..خدایی ش تا حالا ندیده بودم بارون انقدر تند و شدید بباره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*چهارشنبه ی هفته پیش که دم ظهر از خونه ی خواهری برمیگشتم یه پیرزنی نزدیکای خونشون جلومو گرفت و با لحن آرومی ازم میخواست شماره تلفنی که روی یه تیکه کاغذ نوشته بود و تو دستش بود رو واسش بگیرم..منو برد تو حیاط خونشون و رسیدیم نزدیک پله ها و من منتطر بودم که بهم بگه بریم بالا بعد دیدم داره نگاهم میکنه ...منم نگاش کردم یهو به ذهنم رسید شاید تلفن نداره....بهش گفتم:تلفن نداری حاج خانوم؟ گفت:(به زبون مازندرانی حرف میزد)نه اگه داشتم که به شما نمیگفتم!!منم گوشیمو در آوردم و شماره رو واسش گرفتم و گوشی و دادم دستش.بعد چند ثانیه یکی گوشیو برداشت و اونم با صدای بلند شروع کرد به صحبت فهمیدم عروسشه!با یه لحن ملتمسانه ای ازش میخواست که به پسرش بگه واسه فردا حتما خودشو برسونه و چشم انتظارش نذاره.....همینطور که داشت باهاش حرف میزد منم یه نگاه دقیقی به خونه انداختم .حیاط خونه خیلی بزرگ نبود دوتا درخت هم تو باغچه به چشم میخورد یکیش نارنگی یکی هم پرتقال!خونه خیلی تمیز و مرتب نبود انگار همه جا خاک گرفته بود حالا نمیدونم تو ی اتاقا چه خبر بود!وقتی صحبتش تموم شد گوشیو داد دستم و کلی ازم تشکر کرد و ازم خواست برم بالا تا ازم پذیرایی کنه.با بغض بهم گفت نمیدونی چقدر دلمو شاد کردی دلم داره تو این خونه ازتنهایی آتیش میگیره!منم بغضی شدم....و گفتم تو تنها نیستی حاج خانوم خدا رو داری بعدشم بچه هات حتما کار دارن سرشون شلوغه بهشون حق بده....اصرار کرد که چندتا نارنگی بچینم و با خودم ببرم اما من یکی چیدم و بهش گفتم واسه خاطر دلت این یکی رو میچینم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تا همین الان وقتی به اون روز فکر میکنم پر از بغض میشم.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن.تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG class=image height=420 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://night-skin.com/gallery/albums/userpics/10001/night-skin_com%20251.jpg&quot; width=500 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خدا به همراهتون..&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 10:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>12 آبان..</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;روی نیمکت دانشکده ی نقلی خودمون نشسته بودیم که صدای خوندن ترانه ای اونم به صورت دسته جمعی توجهمون رو به خودش جلب کرد:یار دبستانی من با من و همراه منی...سرمونو که برگردوندیم از لا به لای شاخ و برگ درختا دیدیم یه تعدادی از بچه ها جلوی سلف جمع شدن ماسک سبز زده بودند و بعضی هاشون هم عینک آفتابی!ما هم رفتیم جلوتر تا خوب ببینیمشون:نتونستم تشخیص بدم بچه های کدوم دانشکده ان اما خوب میدونستم از بچه های داشکده ی ما نیستن..بعد چند دقیقه حرکت کردن به سمت دانشکده ی علوم اجتماعی و دور مجسمه ی معروف نیما نشستن و سکوت کردند اما تو دستاشون پلاکارد هایی با شعارهای مختلف بود.خیلی بهشون نزدیک شده بودم!دورشون خیلی شلوغ شده بود!یکی بهم گفت اینجا واینستا،تو فیلمهاشون حتی اونایی که دورو برم وایستادن....!!منم بهش لبخند زدم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی برمیگشتم دیدم که فرمانده ی بسیج علوم پایه کمی دورتر از متحصنین داره قدم میزنه و با گوشی همراهش حرف میزنه.....بچه های فعال دانشکده ما هم دورادور نظاره گر ماجرا بودند....و میدونم چقدر دلشون میخواست تو اون لحظه ها دور مجسمه ی نیما نشسته بودن!اما حکم تعلیقی نمیذاشت.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تو حیاط پشتی دانشکده نشسته بودیم که با اشاره ی یکی از بچه ها متوجه شدیم جمعیت معترضین اومدن دم در دانشکده ی ما! هممون رفتیم ....گرد وایستادن و عکس های سید م ح م د خ ات م ی رو گذاشتن وسط و شروع کردن به کف زدن و خوندن یار دبستانی من....بعد چند دقیقه رفتن دانشکده علوم پایه که اونجا ظاهرا بچه های ب س ی ج جمع شده بودن و شعار مرگ بر منافق میدادن که جوابشون رو هم با شعار مرگ بر د ی ک ت ا ت و ر گرفتند!شنیدم از بچه های علوم سیاسی گله دارن که چرا ساکت شدند و کاری نمیکنن!!اما واقعا بچه های ما بی دلیل  نبود که ترجیح دادن سکوت کنن...هنوزم لحظه های تلخ تحصن و اعتراض خرداد 88یادمه ....بچه های ما زیاد خودشونو درگیر کرده بودن و حالا ....در هر صورت امیدوارم واسه بچه هایی که 12آبان دست به یه همچین تحصن و اعتراضی زدن مشکلی پیش نیاد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; پ.ن.امروز که اومدم دیدم مرد همسایه تمام گل یاس کبود حیاطشون رو زده!اونقدر دلم گرفت که حد نداشت آخه همیشه وقتی از کنار خونشون رد میشدم گل یاس هایی که رو زمین بودنو جمع میکردم و میاوردم میذاشتم تو جانمازم!من عاشق این گلم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خدا به همراهتون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 19:06:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام روزا مثل هم مثل همیشه!</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;از دیشب تا حالا دارم فکر میکنم که چطور کارام رو به ترتیب اولویت انجام بدم.امروز روز تعطیل من محسوب میشه و کلی کار دارم که باید تو همین یه روز بهشون برسم...نمیخواستم بیام نت و درعوضش برم کتابامو بگیرم اما دیدم اومدن به نت و به روز کردن وبلاگم هم یکی از همون کارای عقب&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;افتاده ایه که باید انجامشون بدم....این ترم برنامه مون خیلی خوب نیست همش خستگی واسمون میمونه..شنبه:نظام های سیاسی و دولت در اسلام---&gt;12-10و3-1.یکشنبه:اندیشه های سیاسی در غرب(ب)----&gt;10-8واندیشه اسلامی(1)---&gt;5-3.سه شنبه:حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران---&gt;10-8واصول و روابط بین الملل---&gt;-12-10ومتون تخصصی---&gt;3-1وروابط خارجی ایران---&gt;5-3و7-5.چهارشنبه:روش تحقیق در علوم سیاسی(ب)---&gt;10-8.نکته ی جالب اینه که من یکشنبه و سه شنبه هفت و نیم تا نه شب کلاس زبان دارم!در واقع روابط خارجی رو چهارشنبه داشتیم اما استادمون چون به تهران رفت و آمد میکنه برناممون رو به این شکل تغییر داد!وقتی برمی گردم خونه واقعا خسته ام...کلاس زبان هم چون ترم آخر خیلی برام مهم و حساسه!خب به هر حال باید بسازم دیگه!به قول معروف آش کشک خاله س!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;داشگاه خیلی هم عوض نشده البته به ظاهر!سرویس های دانشگاه دیگه نمیتونن بیان تو و واقعا برای بچه ها سخت شده که اینهمه راهو تا دانشکده هاشون پیاده برن!دیگه هر درسی رو به هر استادی ندادن!!و من از این موضوع بیش از هر چیز دیگه ای حرص میخورم!جلسه ی اولی که اصول و روابط بین الملل داشتیم علیرغم توصیه های یکی از دوستانمون که دانشجوی ارشد دانشکده خودمونه با استاد بحثمون شد!!یعنی من خیلی خودمو کنترل کردم ولی نشد دیگه...بهر حال حرفی که زدم س ی ا س ی محسوب نمیشد!همه هم میدونن که این استاد اگه ذره ای بو ببره که موضع دانشجو با موضع خودش در تقابله نمره ی زیبایی به دانشجو میده و البته نقش یه آنتن رو هم به خوبی ایفا میکنه!استاد روابط خارجی مون هم خیلی جوونه و اونجور که با افتخار اعلام کرد مجرده!دانشجوی دکتری دانشگاه تهران و البته رتبه ی یک دکتری هم هست!قدرت بیانش ضعیفه و از قضا همشهری من و خیلی از بچه های کلاسه!اونم موضعش کاملا مشخصه اما خیلی بحث رو به جاده خاکی نمیکشونه...به کنفرانس اهمیت زیادی میده و فکر کنم بیشتر از نصفه وقت کلاس با کنفرانس بگذره....استاد متون تخصصی سرشناس ترین استادمون تو این ترمه که نصف بچه های کلاس رفتن درسشو فقط واسه اینکه انگلیسی حرف میزنه حذف کردند.....تو این یه هفته و نصفی که میریم دانشگاه اتفاقای خنده دار هم کم نبودن مثلا سوتی دلبندم:ایمان برگشته بهش میگه :قدتون انگاری بلند شده؟!برمیگرده بهش با همون لحن شیرین و بچه گانش میگه:خب چیکار کنم تو سن ب ل و غ م دیگه!!وای&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; !ترکیدن از خنده!من و کپل هم میخندیدیم هم زیر لب بهش میگفتیم آخه این چه حرفی بود که زدی دختر !دیروز هم سر کلاس اندیشه ی غرب نشسته بودیم و استاد محبوبم داشت مثل همیشه با لحن فلسفی ش درس میداد که یهو صدای یه آهنگ بلند شد.استاد ساکت شد،چون خیلی رو این موضوع حساسه!منم ترجیح دادم پشت نکنم و دنبال صدا نگردم گفتم خب مال هر کی باشه همین الان قطعش میکنه اما قطع نشد و در نهایت ناباوری دیم آقای غ ف و ر ی باند گوشیشو محکم گرفته و از کلاس رفت بیرون!هم خندم گرفت هم متعجب شدم...استاد برگشت گفت :قرار بود گوشی ها خاموش باشن!یهو یه دختره از ته کلاس گفت :استاد گوشیش هنگ کرده بود ...بعد هم ی و س ف که دوست صمیمیشه گفت:استاد آلارم گوشیش بود هر کاری میکرد قطع نمیشد...همه زدیم زیر خنده...استاد هم خندید....بیچاره دیگه از خجالت برنگشت تو کلاس...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن1.دانشگاه رو دوست ندارم...میخوام نباشم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن2&lt;/FONT&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#006666 size=3&gt;&lt;EM&gt;نه!هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند و فکر کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#006666 size=3&gt;&lt;EM&gt;خواهد شد&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;IMG class=image height=333 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://night-skin.com/gallery/albums/userpics/10001/night-skin_com%20327.jpg&quot; width=500 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;خدا به همراهتون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 05:30:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کفش هایم کو؟</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#003333&gt;کفش هايم کو؟&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;چه کسي بود صدا زد......؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;بايد امشب بروم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;بايد امشب چمداني را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;و به سمتي بروم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;که درختان حماسي پيداست&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;يک نفر باز صدا زد:....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;کفش هايم کو؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG class=image height=201 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://night-skin.com/gallery/albums/userpics/10001/night-skin_com%20503.jpg&quot; width=300 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;پ.ن.در ميان همه ي داستان ها و ترانه هاي عاشقانه تو و او را ميبينم...نه خودم و تورا....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;نه خودم و ديگري را!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 22:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اللهم فک کل اسیر!</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>*انتخاب واحدو برخلاف ترم قبل خيلي سخت انجام داديم!مثل ترم قبل من و صديق و ري را ري را(آقاي غفوري!)قرار بود واسه بچه ها رو انجام بديم!ظاهرا که دوتايي شون واسه زنگ زدن به من با هم مسابقه گذاشته بودن!صديق زنگ ميزد ميگفت:چرا نميره تو سايت چرا هي ارور ميده؟؟اون زن ميزد ميگفت:واسه من که همش داره ارور ميده! البته لحنش مثل هميشه خونسرد بود و هيچ اضطرابي درش مشهود نبود!به قول خودش اگه خدا بخواد انتخاب واحد خودمونو بچه هارو انجام ميديم با موفقيت!!خلاصه اينکه صبح نتونستيم تو ساعت مقرر انتخاب واحدو انجام بديم اما بعد از ظهر خدارو شکر با کلي مکافات انجامش داديم اونم ناقص!!عمومي نگرفتيم!يعني اينکه اون درسايي که ميخواستيم بگيريم ظرفيتش پر شده بودن۱۷ واحد عمومي برداشتيم  تا وقت حذف و اضافه يه کاريش بکنيم!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*ديشب رفتيم مسجد!مسجد محدثين که معروف به جمکران دومه!حالا نميدونم چقدر اين موضوع صحت داره که اين مسجد به دستور امام زمان اونم سيصد سال پيش ساخته شده اما به هر حال مردم شهر من خيلي اين مسجد واسشون عزيزه!ما هم ديشب برخلاف سالهاي قبل تصميم &lt;BR&gt;گرفتيم بريم به اين مسجد و فضاي اونجارو هم تو يکي از شب هاي احيا تجربه کنيم!تو مسجد که جا نبود پس به ناچار آسمون شد سقفمون و نشستيم تو حياط!باد خنکي ميزد و فضا رو خيلي معنوي کرده بود!همش تو دعا هام به فکر اسرايي بودم که تو زندانن!و براي خودم فقط يه دعاي جدي داشتم:خدايا منو از وابستگي به اين دنيا نجات بده!همين !! شايد خيلي از اشک هايي هم که ريختم واسه خاطر دل شکسته ي خودم بود اما واقعا همش به خاطر خودم نبود....پارسال اونطور امسال هم بدتر از پارسال....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*همين الان شنيدم آقای عليرضا بهشتي و مرتضی الويري دستگير شدند!!گريه داره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*مولی !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;مهربون من!چقدر با اومدنت به وبم خوشحالم کردی!!اما از خوندن نوشته هات خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.....باشه هیچی نمیگم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا به همراهتون.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 01:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر چی دوست داری!</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>*سر سفره ي افطار نشستيم .به سفره نگاه ميکنم رنگينه!خرما پنير سبزي آش باميه......نور لوستر هم که مي افته روش چقدر با شکوه به نظر ميرسن!همه گرسنمونه!چند ثانيه بيشتر نمونده تا اذان بگن....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من~&gt;سفرمونو نگاه کنين !!حتما الان خيلي ها چيز زيادي واسه خوردن ندارن!!طبق معمول هم بغض کرده بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا~&gt;آره !چند روز پيش از يکي شنيدم که ميگفت:پدر و مادر از سر سفره پا ميشن ميرن سرشونو يه جايي از خونه گرم ميکنن تا بچه ها از غذاي کم رو سفره بخورن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اونروز افطارو با بغض خوردم و خدارو به خاطر هر چيزي که بهمون داده شکر کردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*دوباره نزديکه دانشگاه باز بشه و دوباره نصيحت هاي بابا &lt;BR&gt;و نگراني هاي مامان شروع شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر دفعه توصيه هاي تکراريشون رو بهم ياد آوري ميکنن!دو سه بار هم بدجوري سر اين موضوع باهاشون دعوام شد!امشب هم داشتم کتاب ميخوندم که بابا اومد خونه!يه راست اومد تو اتاقم و شروع کرد به حرف زدن.اخبار جديد داشت جديد تر از اونچه سايتهاي داخلي مينويسن!خيلي ناراحت بود:(&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط دو سه بار اين جمله هارو تکرار کرد:طالقاني کجايي؟؟عجب پيش بيني هايي کردي!عجب حرفهايي زدي!~~~~~اينجوري دارن مملکتو غارت ميکنن!!ولي خب تهش واسه اينکه خيالش راحت بشه گفت:وقتي رفتي دانشگاه سرتو ميندازي پايين و لام تا کام در باره اين چيزا حرف نمي زني!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ومن براي هزارمين بار ميگم:باشه بابا ميدونم!خب حقم داره! گذشته ش ازش يه همچين شخصيتي &lt;BR&gt;ساخته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱.نميدونم چرا جديدا به لاريجاني علاقمند شدم!طرز حرف زدنشو دوست دارم!يه جور ابهت خاص داره!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲.فکر خدا نزد هر انساني متفاوت است و هيچ کس هرگز نمي تواند آيين خود را بر ديگري تحميل کند.(ماري هاسکل)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۳.خدا به همراهتون!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG class=image height=300 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://night-skin.com/gallery/albums/userpics/10001/night-skin%20458.jpg&quot; width=300 border=0&gt;&lt;FONT color=#009999&gt;اینروزها رو به خاطر خواهم سپرد که چگونه از خودم گذشتم......&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 23:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دادگاه چهارم</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>چشمامو دوخته بودم به تلويزيون و هي روي مبل جا به جا ميشدم?بابا روزنامه ي اعتماد رو گرفته بود دستش نميدونم واقعا داشت ميخوند يا براي اينکه جلوي من خودشو بي خيال نشون بده تظاهر به خوندن ميکرد؟!اما متوجه ميشدم که وقتي ميخنديدم اونم از اون خنده هاي تلخ که با بغض همراه بود اونم يه نيشخندي ميزنه! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقاي شهاب الدين طباطبايي در آخر اعترافاتشون يه توصيه به جوونا کردن که وقتي شنيدمش ياد توصيه هاي خير خواهانه ي بسيج دانشکده ي علوم پايه در گرماگرم تبليغات انتخاباتي افتادم که به من و بقيه ي بچه هاي عضو دفتر ارتباطات آقاي موسوي گوشزد کردند حواسمون باشه که ازمون استفاده ي ابزاري نشه و از اين جور حرفاي عاقل اندر سفيه!اين توصيه در هفته نامه اي چاپ شد که درست چند و قت قبل ادعا کرده بود همه ي بچه هاي عضو کميته ي آقاي موسوي &lt;BR&gt; نفري ۶۰۰۰۰تومان از ستاد مر کزي استان دريافت کردند!!!عجب دروغ بزرگي!!!تناقض گويي و تهمت زدن حتي تو کوچکترين هسته هاشون قبل از انتخابات هم وجود داشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما اونقدر با ملاطفت باهاشون برخورد شده که کسي مثل آقاي حجاريان براي اينکه به همه ثابت کنه چقدر در اعترافاتش صادقه ۱۵ سال تئوري پردازي خودشو در عرصه ي سياست زير سوال مي بره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يادمه ترم اول ?اولين جلسه اي که تحولات سياسي اجتماعي ايران داشتيم استاد خيلي از پاتريمونيال&lt;BR&gt;(سلطانيزم)صحبت کرد.وقتي صحبتش تموم شد نا خود آگاه گفتم خب فکر نميکنيد الان....؟؟!!!استاد يه خنده ي معني داري کرد و گفت....اونو ديگه.....!!!بعد هم سرشو انداخت پايين و بحث رو عوض کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقاي دانشجو !يادت باشه وقتي وزير شدي دستور بدي تموم اين کتابايي که باعث روشنگري قشر جوون و دانشگاهي ميشه رو از بین دانشگاهیا جمع کنن!کتابايي که بوي تئوري هاي ماکس وبر ميدن!کتابايي که از استبداد شرقي حرف ميزنن!کتابايي که از سلطانيزم ميگن!چه معني داره دانشجو جماعت اينارو بخونه و بدونه ؟!خدايي نکرده بي دين مي شه به فکر کودتاي مخملي مي افته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم کودتاي مخملي اينم بگم:از لحاظ تجربه &lt;BR&gt;ي تاريخي کشورهايي کودتا خيز بوده اند که فاقد جامعه ي مدني نيرومند و ساختار حزبي جا افتاده و افکار عمومي سازمان يافته بوده اند.(دکتر حسين بشيريه.کتاب:اموزش دانش سياسي)قضاوت با خودتون!حتما به زودي سراغ دکتر بشيريه و دکتر زيبا کلام هم خواهند رفت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱. قطعا تاریخ اين محکمه  رو مثل همه ي محاکم  ديگه از ياد نخواهد برد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲.ميخواستم از سفرم به تهران و همدان بنويسم اما نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۳.خدايا!اميدوارم زنده باشم و ببينم دستهايي که اين اعترافات رو نوشتند...تو اينکار رو ميکني!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۴.نزديک سحره !خدايا خودت گفتي سحر گاهان بهترين موقع براي دعا و نيايشه!پس ازت ميخوام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قلبهامون صبر و اميد عنايت کني!و اگر به بيراهه ميريم خودت به راه راست هدايتمون کني!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۵.خدا به همراهتون.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 23:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خونه مادر بزرگه!</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>امروز بارون تندی گرفت و همه رو متعجب کرد! من هم یه دنیا ذوق زده شدم!&lt;BR&gt;اس ام اس اومد :سلام.بارونو میبینی!خیلی باحاله خیلی نه؟خیس شدی ببینی چه حالی میده؟خیلی باحاله!بعد از خوندنش نیشخندی زدم و تو دلم گفتم :آره خیلی باحاله!گلوله ی احساسات!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد اینکه اخبار روزو از سایتای مختلف با علی خوندیم پا شدم لباسمو پوشیدم و راه افتادم سمت خونه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ شیرینم!(الهی قربونش برم که هر جا میریم از کارای با مزه ش از خنده روده بر میشیم!)خیابون جنگلبانی رو آب گرفته بود!!بارون هم همچنان نم نم میبارید و من هم محظوظ میشدم!وقتی رسیدم میشه گفت خواب بودن!مامان از صبح رفته بود آخه حال مامان بزرگ زیاد خوب نبود:(حیاطشون دیوونم میکنه!با اینکه نقلیه ولی عاشقشم همش پر از گل و گیاهه!حیاط بارون زده گلهای بارون زده....یه تشت بود زیر ناودون تا طبق معمول همیشه &lt;BR&gt; بارون توش جمع بشه و مامان بزرگ بریزتش تو سماور یا ببر باهاش موهاشو بشوره!همون اول کار چوبی که کنار درخت انجیر سه فصل بود رو برداشتم و باهاش یه انجیر تازه و رسیده رو چیدم و همونجا هم تناول کردم(جاتون خالی)!رفتم رو تراسشون که فاصله ی چندانی با حیاط نداره نشستم و صحنه ی زیبای دیگه ای دیدم یا کریم ها روی میله پرده ی قدیمی توی تراس لونه درست کرده بودن!مادر بزرگ میگفت اومده اینجا بچه هاشو بدنیا آورده و حالا هم داره ازشون مراقبت میکنه از ترس گربه ها اومدن اینجا!توی حیاط یه قرص نون بیات که از بارون خیس شده بود افتاده بود گنجشک ها یا کریم ها و کبوترها میومدن و با ولع بهشون نوک میزدن و میخوردنش!وقت رفتن هم رفتیم آرامگاه سر خاک پدر بزرگم(پدر پدرم)!کسی که چیز زیادی ازش یادم نیست چون خیلی بچه بودم که ار دنیا رفت!برای همین همیشه با یه جور حس غریب میرم براش فاتحه میخونم....تنها صحنه ای که ازش یادمه اینه:منو محمد(پسر عمه م)دو طرف دو چرخه شو گرفتیم و ازش طلب خوراکی میکنیم!!آخه همیشه وقتی از مغازه ش بر میگشت برامون یه خوراکی می آورد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروزو دوست داشتم چون روز خیلی متفاوتی بود!مامان بزرگ و بابا بزرگ دوست دارن همیشه بهشون سر بزنم اما من خیلی کم میرم اونجا!می ترسم یه روزی خیلی پشیمون بشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱.سرکار خانوم فاطمه رجبی لطف کردن در ادامه ی اظهارات عجیب و توهین آمیز شون نامه ای به معجزه ی قرن نوشتند که حتما مطالعه فرمودین!!به نظرتون این نیروهای فاطمی کی بودن که رای.....؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲.بعضی ها چقدر تابلو دارن از این اوضاع سو استفاده میکنن و عقده گشایی می فرمایند!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۳.&lt;FONT color=#006699&gt;ابر های همه ی غم های تاریخ بر سرم باریدن گرفته اند .کسی نمیداندکه در چه دردی و تبی می سوزم و می نویسم!(دکتر شریعتی)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۴.دلم برای دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی تنگ شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۵.اینروزا دارم کتاب ایران بین دو انقلاب رو میخونم!وقتی میخونمش میرم تو یه دنیای دیگه!و عجیب بین ایران در زمان قبل و خود مشروطه و ایران امروز شباهت میبینم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۶.خدا به همراهتون.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 16:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
