<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خلوتگاه من</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/</link>
<description>باران تکرار نام توست...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 19:06:36 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>12 آبان..</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;روی نیمکت دانشکده ی نقلی خودمون نشسته بودیم که صدای خوندن ترانه ای اونم به صورت دسته جمعی توجهمون رو به خودش جلب کرد:یار دبستانی من با من و همراه منی...سرمونو که برگردوندیم از لا به لای شاخ و برگ درختا دیدیم یه تعدادی از بچه ها جلوی سلف جمع شدن ماسک سبز زده بودند و بعضی هاشون هم عینک آفتابی!ما هم رفتیم جلوتر تا خوب ببینیمشون:نتونستم تشخیص بدم بچه های کدوم دانشکده ان اما خوب میدونستم از بچه های داشکده ی ما نیستن..بعد چند دقیقه حرکت کردن به سمت دانشکده ی علوم اجتماعی و دور مجسمه ی معروف نیما نشستن و سکوت کردند اما تو دستاشون پلاکارد هایی با شعارهای مختلف بود.خیلی بهشون نزدیک شده بودم!دورشون خیلی شلوغ شده بود!یکی بهم گفت اینجا واینستا،تو فیلمهاشون حتی اونایی که دورو برم وایستادن....!!منم بهش لبخند زدم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی برمیگشتم دیدم که فرمانده ی بسیج علوم پایه کمی دورتر از متحصنین داره قدم میزنه و با گوشی همراهش حرف میزنه.....بچه های فعال دانشکده ما هم دورادور نظاره گر ماجرا بودند....و میدونم چقدر دلشون میخواست تو اون لحظه ها دور مجسمه ی نیما نشسته بودن!اما حکم تعلیقی نمیذاشت.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تو حیاط پشتی دانشکده نشسته بودیم که با اشاره ی یکی از بچه ها متوجه شدیم جمعیت معترضین اومدن دم در دانشکده ی ما! هممون رفتیم ....گرد وایستادن و عکس های سید م ح م د خ ات م ی رو گذاشتن وسط و شروع کردن به کف زدن و خوندن یار دبستانی من....بعد چند دقیقه رفتن دانشکده علوم پایه که اونجا ظاهرا بچه های ب س ی ج جمع شده بودن و شعار مرگ بر منافق میدادن که جوابشون رو هم با شعار مرگ بر د ی ک ت ا ت و ر گرفتند!شنیدم از بچه های علوم سیاسی گله دارن که چرا ساکت شدند و کاری نمیکنن!!اما واقعا بچه های ما بی دلیل  نبود که ترجیح دادن سکوت کنن...هنوزم لحظه های تلخ تحصن و اعتراض خرداد 88یادمه ....بچه های ما زیاد خودشونو درگیر کرده بودن و حالا ....در هر صورت امیدوارم واسه بچه هایی که 12آبان دست به یه همچین تحصن و اعتراضی زدن مشکلی پیش نیاد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; پ.ن.امروز که اومدم دیدم مرد همسایه تمام گل یاس کبود حیاطشون رو زده!اونقدر دلم گرفت که حد نداشت آخه همیشه وقتی از کنار خونشون رد میشدم گل یاس هایی که رو زمین بودنو جمع میکردم و میاوردم میذاشتم تو جانمازم!من عاشق این گلم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خدا به همراهتون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 19:06:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام روزا مثل هم مثل همیشه!</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;از دیشب تا حالا دارم فکر میکنم که چطور کارام رو به ترتیب اولویت انجام بدم.امروز روز تعطیل من محسوب میشه و کلی کار دارم که باید تو همین یه روز بهشون برسم...نمیخواستم بیام نت و درعوضش برم کتابامو بگیرم اما دیدم اومدن به نت و به روز کردن وبلاگم هم یکی از همون کارای عقب&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;افتاده ایه که باید انجامشون بدم....این ترم برنامه مون خیلی خوب نیست همش خستگی واسمون میمونه..شنبه:نظام های سیاسی و دولت در اسلام---&gt;12-10و3-1.یکشنبه:اندیشه های سیاسی در غرب(ب)----&gt;10-8واندیشه اسلامی(1)---&gt;5-3.سه شنبه:حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران---&gt;10-8واصول و روابط بین الملل---&gt;-12-10ومتون تخصصی---&gt;3-1وروابط خارجی ایران---&gt;5-3و7-5.چهارشنبه:روش تحقیق در علوم سیاسی(ب)---&gt;10-8.نکته ی جالب اینه که من یکشنبه و سه شنبه هفت و نیم تا نه شب کلاس زبان دارم!در واقع روابط خارجی رو چهارشنبه داشتیم اما استادمون چون به تهران رفت و آمد میکنه برناممون رو به این شکل تغییر داد!وقتی برمی گردم خونه واقعا خسته ام...کلاس زبان هم چون ترم آخر خیلی برام مهم و حساسه!خب به هر حال باید بسازم دیگه!به قول معروف آش کشک خاله س!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;داشگاه خیلی هم عوض نشده البته به ظاهر!سرویس های دانشگاه دیگه نمیتونن بیان تو و واقعا برای بچه ها سخت شده که اینهمه راهو تا دانشکده هاشون پیاده برن!دیگه هر درسی رو به هر استادی ندادن!!و من از این موضوع بیش از هر چیز دیگه ای حرص میخورم!جلسه ی اولی که اصول و روابط بین الملل داشتیم علیرغم توصیه های یکی از دوستانمون که دانشجوی ارشد دانشکده خودمونه با استاد بحثمون شد!!یعنی من خیلی خودمو کنترل کردم ولی نشد دیگه...بهر حال حرفی که زدم س ی ا س ی محسوب نمیشد!همه هم میدونن که این استاد اگه ذره ای بو ببره که موضع دانشجو با موضع خودش در تقابله نمره ی زیبایی به دانشجو میده و البته نقش یه آنتن رو هم به خوبی ایفا میکنه!استاد روابط خارجی مون هم خیلی جوونه و اونجور که با افتخار اعلام کرد مجرده!دانشجوی دکتری دانشگاه تهران و البته رتبه ی یک دکتری هم هست!قدرت بیانش ضعیفه و از قضا همشهری من و خیلی از بچه های کلاسه!اونم موضعش کاملا مشخصه اما خیلی بحث رو به جاده خاکی نمیکشونه...به کنفرانس اهمیت زیادی میده و فکر کنم بیشتر از نصفه وقت کلاس با کنفرانس بگذره....استاد متون تخصصی سرشناس ترین استادمون تو این ترمه که نصف بچه های کلاس رفتن درسشو فقط واسه اینکه انگلیسی حرف میزنه حذف کردند.....تو این یه هفته و نصفی که میریم دانشگاه اتفاقای خنده دار هم کم نبودن مثلا سوتی دلبندم:ایمان برگشته بهش میگه :قدتون انگاری بلند شده؟!برمیگرده بهش با همون لحن شیرین و بچه گانش میگه:خب چیکار کنم تو سن ب ل و غ م دیگه!!وای&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; !ترکیدن از خنده!من و کپل هم میخندیدیم هم زیر لب بهش میگفتیم آخه این چه حرفی بود که زدی دختر !دیروز هم سر کلاس اندیشه ی غرب نشسته بودیم و استاد محبوبم داشت مثل همیشه با لحن فلسفی ش درس میداد که یهو صدای یه آهنگ بلند شد.استاد ساکت شد،چون خیلی رو این موضوع حساسه!منم ترجیح دادم پشت نکنم و دنبال صدا نگردم گفتم خب مال هر کی باشه همین الان قطعش میکنه اما قطع نشد و در نهایت ناباوری دیم آقای غ ف و ر ی باند گوشیشو محکم گرفته و از کلاس رفت بیرون!هم خندم گرفت هم متعجب شدم...استاد برگشت گفت :قرار بود گوشی ها خاموش باشن!یهو یه دختره از ته کلاس گفت :استاد گوشیش هنگ کرده بود ...بعد هم ی و س ف که دوست صمیمیشه گفت:استاد آلارم گوشیش بود هر کاری میکرد قطع نمیشد...همه زدیم زیر خنده...استاد هم خندید....بیچاره دیگه از خجالت برنگشت تو کلاس...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن1.دانشگاه رو دوست ندارم...میخوام نباشم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن2&lt;/FONT&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#006666 size=3&gt;&lt;EM&gt;نه!هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند و فکر کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#006666 size=3&gt;&lt;EM&gt;خواهد شد&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;IMG class=image height=333 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://night-skin.com/gallery/albums/userpics/10001/night-skin_com%20327.jpg&quot; width=500 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;خدا به همراهتون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 05:30:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کفش هایم کو؟</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#003333&gt;کفش هايم کو؟&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;چه کسي بود صدا زد......؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;بايد امشب بروم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;بايد امشب چمداني را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;و به سمتي بروم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;که درختان حماسي پيداست&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;يک نفر باز صدا زد:....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;کفش هايم کو؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG class=image height=201 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://night-skin.com/gallery/albums/userpics/10001/night-skin_com%20503.jpg&quot; width=300 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;پ.ن.در ميان همه ي داستان ها و ترانه هاي عاشقانه تو و او را ميبينم...نه خودم و تورا....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;نه خودم و ديگري را!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 22:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اللهم فک کل اسیر!</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>*انتخاب واحدو برخلاف ترم قبل خيلي سخت انجام داديم!مثل ترم قبل من و صديق و ري را ري را(آقاي غفوري!)قرار بود واسه بچه ها رو انجام بديم!ظاهرا که دوتايي شون واسه زنگ زدن به من با هم مسابقه گذاشته بودن!صديق زنگ ميزد ميگفت:چرا نميره تو سايت چرا هي ارور ميده؟؟اون زن ميزد ميگفت:واسه من که همش داره ارور ميده! البته لحنش مثل هميشه خونسرد بود و هيچ اضطرابي درش مشهود نبود!به قول خودش اگه خدا بخواد انتخاب واحد خودمونو بچه هارو انجام ميديم با موفقيت!!خلاصه اينکه صبح نتونستيم تو ساعت مقرر انتخاب واحدو انجام بديم اما بعد از ظهر خدارو شکر با کلي مکافات انجامش داديم اونم ناقص!!عمومي نگرفتيم!يعني اينکه اون درسايي که ميخواستيم بگيريم ظرفيتش پر شده بودن۱۷ واحد عمومي برداشتيم  تا وقت حذف و اضافه يه کاريش بکنيم!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*ديشب رفتيم مسجد!مسجد محدثين که معروف به جمکران دومه!حالا نميدونم چقدر اين موضوع صحت داره که اين مسجد به دستور امام زمان اونم سيصد سال پيش ساخته شده اما به هر حال مردم شهر من خيلي اين مسجد واسشون عزيزه!ما هم ديشب برخلاف سالهاي قبل تصميم &lt;BR&gt;گرفتيم بريم به اين مسجد و فضاي اونجارو هم تو يکي از شب هاي احيا تجربه کنيم!تو مسجد که جا نبود پس به ناچار آسمون شد سقفمون و نشستيم تو حياط!باد خنکي ميزد و فضا رو خيلي معنوي کرده بود!همش تو دعا هام به فکر اسرايي بودم که تو زندانن!و براي خودم فقط يه دعاي جدي داشتم:خدايا منو از وابستگي به اين دنيا نجات بده!همين !! شايد خيلي از اشک هايي هم که ريختم واسه خاطر دل شکسته ي خودم بود اما واقعا همش به خاطر خودم نبود....پارسال اونطور امسال هم بدتر از پارسال....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*همين الان شنيدم آقای عليرضا بهشتي و مرتضی الويري دستگير شدند!!گريه داره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*مولی !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;مهربون من!چقدر با اومدنت به وبم خوشحالم کردی!!اما از خوندن نوشته هات خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.....باشه هیچی نمیگم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا به همراهتون.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 01:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر چی دوست داری!</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>*سر سفره ي افطار نشستيم .به سفره نگاه ميکنم رنگينه!خرما پنير سبزي آش باميه......نور لوستر هم که مي افته روش چقدر با شکوه به نظر ميرسن!همه گرسنمونه!چند ثانيه بيشتر نمونده تا اذان بگن....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من~&gt;سفرمونو نگاه کنين !!حتما الان خيلي ها چيز زيادي واسه خوردن ندارن!!طبق معمول هم بغض کرده بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا~&gt;آره !چند روز پيش از يکي شنيدم که ميگفت:پدر و مادر از سر سفره پا ميشن ميرن سرشونو يه جايي از خونه گرم ميکنن تا بچه ها از غذاي کم رو سفره بخورن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اونروز افطارو با بغض خوردم و خدارو به خاطر هر چيزي که بهمون داده شکر کردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*دوباره نزديکه دانشگاه باز بشه و دوباره نصيحت هاي بابا &lt;BR&gt;و نگراني هاي مامان شروع شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر دفعه توصيه هاي تکراريشون رو بهم ياد آوري ميکنن!دو سه بار هم بدجوري سر اين موضوع باهاشون دعوام شد!امشب هم داشتم کتاب ميخوندم که بابا اومد خونه!يه راست اومد تو اتاقم و شروع کرد به حرف زدن.اخبار جديد داشت جديد تر از اونچه سايتهاي داخلي مينويسن!خيلي ناراحت بود:(&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط دو سه بار اين جمله هارو تکرار کرد:طالقاني کجايي؟؟عجب پيش بيني هايي کردي!عجب حرفهايي زدي!~~~~~اينجوري دارن مملکتو غارت ميکنن!!ولي خب تهش واسه اينکه خيالش راحت بشه گفت:وقتي رفتي دانشگاه سرتو ميندازي پايين و لام تا کام در باره اين چيزا حرف نمي زني!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ومن براي هزارمين بار ميگم:باشه بابا ميدونم!خب حقم داره! گذشته ش ازش يه همچين شخصيتي &lt;BR&gt;ساخته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱.نميدونم چرا جديدا به لاريجاني علاقمند شدم!طرز حرف زدنشو دوست دارم!يه جور ابهت خاص داره!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲.فکر خدا نزد هر انساني متفاوت است و هيچ کس هرگز نمي تواند آيين خود را بر ديگري تحميل کند.(ماري هاسکل)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۳.خدا به همراهتون!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG class=image height=300 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://night-skin.com/gallery/albums/userpics/10001/night-skin%20458.jpg&quot; width=300 border=0&gt;&lt;FONT color=#009999&gt;اینروزها رو به خاطر خواهم سپرد که چگونه از خودم گذشتم......&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 23:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دادگاه چهارم</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>چشمامو دوخته بودم به تلويزيون و هي روي مبل جا به جا ميشدم?بابا روزنامه ي اعتماد رو گرفته بود دستش نميدونم واقعا داشت ميخوند يا براي اينکه جلوي من خودشو بي خيال نشون بده تظاهر به خوندن ميکرد؟!اما متوجه ميشدم که وقتي ميخنديدم اونم از اون خنده هاي تلخ که با بغض همراه بود اونم يه نيشخندي ميزنه! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقاي شهاب الدين طباطبايي در آخر اعترافاتشون يه توصيه به جوونا کردن که وقتي شنيدمش ياد توصيه هاي خير خواهانه ي بسيج دانشکده ي علوم پايه در گرماگرم تبليغات انتخاباتي افتادم که به من و بقيه ي بچه هاي عضو دفتر ارتباطات آقاي موسوي گوشزد کردند حواسمون باشه که ازمون استفاده ي ابزاري نشه و از اين جور حرفاي عاقل اندر سفيه!اين توصيه در هفته نامه اي چاپ شد که درست چند و قت قبل ادعا کرده بود همه ي بچه هاي عضو کميته ي آقاي موسوي &lt;BR&gt; نفري ۶۰۰۰۰تومان از ستاد مر کزي استان دريافت کردند!!!عجب دروغ بزرگي!!!تناقض گويي و تهمت زدن حتي تو کوچکترين هسته هاشون قبل از انتخابات هم وجود داشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما اونقدر با ملاطفت باهاشون برخورد شده که کسي مثل آقاي حجاريان براي اينکه به همه ثابت کنه چقدر در اعترافاتش صادقه ۱۵ سال تئوري پردازي خودشو در عرصه ي سياست زير سوال مي بره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يادمه ترم اول ?اولين جلسه اي که تحولات سياسي اجتماعي ايران داشتيم استاد خيلي از پاتريمونيال&lt;BR&gt;(سلطانيزم)صحبت کرد.وقتي صحبتش تموم شد نا خود آگاه گفتم خب فکر نميکنيد الان....؟؟!!!استاد يه خنده ي معني داري کرد و گفت....اونو ديگه.....!!!بعد هم سرشو انداخت پايين و بحث رو عوض کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقاي دانشجو !يادت باشه وقتي وزير شدي دستور بدي تموم اين کتابايي که باعث روشنگري قشر جوون و دانشگاهي ميشه رو از بین دانشگاهیا جمع کنن!کتابايي که بوي تئوري هاي ماکس وبر ميدن!کتابايي که از استبداد شرقي حرف ميزنن!کتابايي که از سلطانيزم ميگن!چه معني داره دانشجو جماعت اينارو بخونه و بدونه ؟!خدايي نکرده بي دين مي شه به فکر کودتاي مخملي مي افته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم کودتاي مخملي اينم بگم:از لحاظ تجربه &lt;BR&gt;ي تاريخي کشورهايي کودتا خيز بوده اند که فاقد جامعه ي مدني نيرومند و ساختار حزبي جا افتاده و افکار عمومي سازمان يافته بوده اند.(دکتر حسين بشيريه.کتاب:اموزش دانش سياسي)قضاوت با خودتون!حتما به زودي سراغ دکتر بشيريه و دکتر زيبا کلام هم خواهند رفت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱. قطعا تاریخ اين محکمه  رو مثل همه ي محاکم  ديگه از ياد نخواهد برد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲.ميخواستم از سفرم به تهران و همدان بنويسم اما نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۳.خدايا!اميدوارم زنده باشم و ببينم دستهايي که اين اعترافات رو نوشتند...تو اينکار رو ميکني!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۴.نزديک سحره !خدايا خودت گفتي سحر گاهان بهترين موقع براي دعا و نيايشه!پس ازت ميخوام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قلبهامون صبر و اميد عنايت کني!و اگر به بيراهه ميريم خودت به راه راست هدايتمون کني!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۵.خدا به همراهتون.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 23:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خونه مادر بزرگه!</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>امروز بارون تندی گرفت و همه رو متعجب کرد! من هم یه دنیا ذوق زده شدم!&lt;BR&gt;اس ام اس اومد :سلام.بارونو میبینی!خیلی باحاله خیلی نه؟خیس شدی ببینی چه حالی میده؟خیلی باحاله!بعد از خوندنش نیشخندی زدم و تو دلم گفتم :آره خیلی باحاله!گلوله ی احساسات!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد اینکه اخبار روزو از سایتای مختلف با علی خوندیم پا شدم لباسمو پوشیدم و راه افتادم سمت خونه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ شیرینم!(الهی قربونش برم که هر جا میریم از کارای با مزه ش از خنده روده بر میشیم!)خیابون جنگلبانی رو آب گرفته بود!!بارون هم همچنان نم نم میبارید و من هم محظوظ میشدم!وقتی رسیدم میشه گفت خواب بودن!مامان از صبح رفته بود آخه حال مامان بزرگ زیاد خوب نبود:(حیاطشون دیوونم میکنه!با اینکه نقلیه ولی عاشقشم همش پر از گل و گیاهه!حیاط بارون زده گلهای بارون زده....یه تشت بود زیر ناودون تا طبق معمول همیشه &lt;BR&gt; بارون توش جمع بشه و مامان بزرگ بریزتش تو سماور یا ببر باهاش موهاشو بشوره!همون اول کار چوبی که کنار درخت انجیر سه فصل بود رو برداشتم و باهاش یه انجیر تازه و رسیده رو چیدم و همونجا هم تناول کردم(جاتون خالی)!رفتم رو تراسشون که فاصله ی چندانی با حیاط نداره نشستم و صحنه ی زیبای دیگه ای دیدم یا کریم ها روی میله پرده ی قدیمی توی تراس لونه درست کرده بودن!مادر بزرگ میگفت اومده اینجا بچه هاشو بدنیا آورده و حالا هم داره ازشون مراقبت میکنه از ترس گربه ها اومدن اینجا!توی حیاط یه قرص نون بیات که از بارون خیس شده بود افتاده بود گنجشک ها یا کریم ها و کبوترها میومدن و با ولع بهشون نوک میزدن و میخوردنش!وقت رفتن هم رفتیم آرامگاه سر خاک پدر بزرگم(پدر پدرم)!کسی که چیز زیادی ازش یادم نیست چون خیلی بچه بودم که ار دنیا رفت!برای همین همیشه با یه جور حس غریب میرم براش فاتحه میخونم....تنها صحنه ای که ازش یادمه اینه:منو محمد(پسر عمه م)دو طرف دو چرخه شو گرفتیم و ازش طلب خوراکی میکنیم!!آخه همیشه وقتی از مغازه ش بر میگشت برامون یه خوراکی می آورد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروزو دوست داشتم چون روز خیلی متفاوتی بود!مامان بزرگ و بابا بزرگ دوست دارن همیشه بهشون سر بزنم اما من خیلی کم میرم اونجا!می ترسم یه روزی خیلی پشیمون بشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱.سرکار خانوم فاطمه رجبی لطف کردن در ادامه ی اظهارات عجیب و توهین آمیز شون نامه ای به معجزه ی قرن نوشتند که حتما مطالعه فرمودین!!به نظرتون این نیروهای فاطمی کی بودن که رای.....؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲.بعضی ها چقدر تابلو دارن از این اوضاع سو استفاده میکنن و عقده گشایی می فرمایند!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۳.&lt;FONT color=#006699&gt;ابر های همه ی غم های تاریخ بر سرم باریدن گرفته اند .کسی نمیداندکه در چه دردی و تبی می سوزم و می نویسم!(دکتر شریعتی)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۴.دلم برای دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی تنگ شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۵.اینروزا دارم کتاب ایران بین دو انقلاب رو میخونم!وقتی میخونمش میرم تو یه دنیای دیگه!و عجیب بین ایران در زمان قبل و خود مشروطه و ایران امروز شباهت میبینم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۶.خدا به همراهتون.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 16:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کسی آن بالا مرا دوست دارد!</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;الان که دارم این متنو تایپ میکنم یه حس خاصی دارم که همش به خاطر اعتدال هواست!!!راستش دلم برای این هوا تنگ شده بود!!یه هوای ابری با باد های تند که پرده ی اتاقممو به حرکت در بیاره و من از تماشاش &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;لذت ببرم!انگار این باد با خودش یه بوی خاصی رو هم حمل میکنه که من حسش میکنم....هر دفعه که پرده ی اتاق با وزش باد میره بالا میتونم یا کریم ها رو که روی سیم های برق نشسته اند ببینم!دوسشون دارم خیلی مظلومند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*فکر میکردم بر خلاف تابستون پر از استرس پارسال امسال یه تابستون آروم و راحت رو تجربه خواهم کرد تابستونی که بشه برم تو اتاقم بشینم و کتابای مورد علاقم رو بخونم و جز  فکر کردن به اونچه که&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میخونم و دوست دارم یاد بگیرم به هیچی دیگه فکر نکنم....اما از اونجایی که دنیا همیشه مطابق میل ما عمل نمیکنه امسال تابستون که واسه من از اواسط تیر شروع شد تا یک هفته شاید هم دو هفته عادی و خوب بود &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یک سال بود که همه چی تموم شده محسوب میشد ،من با اینکه ته دلم همیشه آرزو میکردم روزی برسه که بتونم باهاش حرف بزنم وجواب دنیا دنیا سوالم رو بگیرم اما به خودم قبولونده بودم که باید زندگی جدیدی رو شروع کنم و به اهداف بزرگم فکر کنم که خیلی مهم ترن..........بعد یه سال برگشت و مهر تایید زد به همه ی شک و تردید هام!!!و در پایان فقط میتونم اینو بگم که طعم خیانت خیلی تلخه به خصوص که از جانب نزدیکترین دوست آدم باشه......و اینکه سعی نکنیم کسی رو بازی بدیم چون خودمون بازی میخوریم همونطور که اونیکه با من بازی کرد خودش امروز تو جهنمی بدتر از من گیر افتاده هر چند هیچ وقت آرزو نداشتم و ندارم که زجر کشیدن هیچ کسی رو ببینم حتی دشمنم!دوست عزیزم با اون هم بازی کرد،خودش امروز داره زندگی شو میکنه اما این خدایی که من میشناسم......این قضیه خیلی مفصل تر از این حدیه که گفتم و میدونم اگه قرار باشه همشو بنویسم تبدیل به یه داستان جذاب میشه اما نمیدونم چرا نمی تونم شاید چون نوشتنش به منزله ی یاد آوری دوباره ی اونهمه اتفاق تلخه و اذیتم میکنه .......فقط میتونم بگم تو زندگیت به هیچ کی اعتماد نکن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*20:30 امشب رو به طور اتفاقی دیدم خیلی جالبه!اون هفته که آقای هاشمی امامت نماز جمعه رو بر عهده داشتن و همه هم میدونیم چه حاشیه هایی داشت حتی یک کلمه از حاشیه ها گفته نشد و طبق قانون مصادره به مطلوب صحبتهای آقای هاشمی هم به طور کامل پخش نشد &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اما امشب بعد اینهمه مدت اومدن و صحنه هایی از تجمعات اون روز رو نشون دادن و راجع بهش حرف زدن !!!اصلا مگه اون روز اتفاقی افتاده بود؟؟!!!نه!!!خدایا ببین چی میگن:خانواده های کشته شدگان از برگزاری مراسم تشییع جنازه منصرف شده بودن!!!میرن گزارش تهیه می کنن و یکی از خونواده ها میگه :پسرم داشت از سرکار بر میگشت خونه اون بیگناه بود!!!سوال اینجاست:اصلا چرا باید تیر شلیک میشد که به یه آدم بی گناه بر خورد کنه؟!این حرفهای مسخره که عذر بدتر از گناهن حالمو بد می کنن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*تو می دانی که من از میان تمام نعمتهای این جهان آنچه را بر گزیده ام و دوست میدارم تنهایی است.این روزا این جمله رو که از دکتر شریعتی بارها و بارها تو ذهنم تکرار میکنم چون دوسش دارم چون با حال این روزام سازگار چون باز لوس شدم!ولی جدا دوست دارم یه مدتی برم کوه و این دورو برا نباشم.....خدایا خوش به حالت که تنهایی........راستی تو این هفته یه روز رفته بودیم دریا شب هم موندیم.با خاله و مصطفی همش تو ساحل بودیم.صدای امواج دریا اونم تو نیمه های شب خیلی آرامش بخش بود.در ضمن برای اولین بار طلوع آفتاب رو کنار دریا بودم،خیلی قشنگ بود....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن1.حیف اون عشق و عقیده.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن2.من بدبین شدم؟!!!فکر کنم خیلی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن3.اولین متنیه که دارم با لپ تاپم تایپ میکنم!کی بود یه شیرینی تو پول میخواست؟؟داداش فرهاد!!؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن4.&lt;FONT color=#ff3366 size=3&gt;در مسلخ عشق جز نکو را نکشند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=3&gt;روبه صفتان زشت خو را نکشند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=3&gt;گر عاشق صادقی ز مردن نهراس&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=3&gt;مردار شود هر آنکه او را نکشند&lt;/FONT&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن.5.الان که تایپ این متنو به پایان رسوندم داره بارون میباره و من خالصانه و عاشقانه از همین جا به خدا میگم خیلی دوست دارم!!!هر وقت آرزوی بارون کردم اونو برام فرستادی،ممنون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خدا به همراهتون.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 20:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ب ی ح و ص ل ه</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;مشکل و خرابی کامپیوتر بهونه بود نبودنم بیشتر به خاطر یه جور افسردگی بود افسردگی ناشی از سرخوردگی در دستیابی به جامعه ی مدنی!هر چند هنوز هم کامپیوترم مشکل داره به خاطرهمین دیگه باید بسپارمش دست داداشای گرامی که خودشونو صاحب همه جوره ی کامپیوتر میدونن و خودشونم خرابش میکنن!حالا اگه یه لب تاب بگیرم اعصابم از کل کل کردم با اونا دیگه راحت میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*جزوه ی تحولات سیاسی اجتماعی ایران جلو روم باز بود.میخوندم اما با بیحوصلگی مثل همه ی امتحانای دیگه!یهو حس کردم از در کمد یه چیزی داره می آد بیرون!وای سوسک !خدایا چیکار کنم ؟حالا این موقع شب اگه بابا رو صدا کنم ممکنه دیگه نتونه بخوابه و حالش بد بشه!نه نه فکرشم نکن که من بخوام با اون جزوه ی قطور بزنم تو سر سوسکه و بکشمش!ولی تو یه لحظه به خودم گفتم اگه نکشیش میره تو هال اونوقت دیگه نمیتونین پیداش کنین،بلند شدم و با همه ی توان جزوه رو بردم بالا و محکم زدم تو سر سوسکه!خیر سرم میخواستم کسی بیدار نشه و لی همه بیدار شدن و پرسیدن صدای چی بود؟!نمیدونم چرا ولی با بغض گفتم:هیچی سوسک بود کشتمش!ادامه شو هم تو دلم گفتم:واسه اولین بار یه سوسک کشتم!من کشتمش اون داشت میرفت اون واسه خودش مقصد داشت یه سری دیگه از سوسک ها هم منتظرش بودن .....جرات نمیکردم جزوه رو بلند کنم تا اینکه امیر اومد و جزوه رو گرفت سوسکه رو هم همینطور!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعدش من نشستم به جای اینکه تاریخ تحولات ایران رو بخونم هی فکر کردم! به اینکه چطور دلشون اومد اونهمه جوونو بکشن اونم ...............ولی صداش در اومد مثل صدای ضربه ای که من به سر سوسکه زدم مهم همون بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*از دانشگاه برگشته بودم خونه نمیدونم چرا ولی کلید بالا تو کیفم نبود واسه همین ناچار شدم تو اون گرما تو حیاط وایستم تا مامان بیاد همینطور که داشتم از کنار گلدون گل یاس میگذشتم خانوم سلامت سر رسید(پیرزن همسایه که پنجره ی اتاق من دقیقا رو به روی خونه ی اونه و ماتدرم خیلی وقتا میره فشار خونشو کنترل میکنه و آمپولاشو میزنه ظاهرا علاقه ی زیادی هم بهمون داره!)بعد کلی سلام و احوالپرسی برگشت بهم گفت:حالا که امتحانات تموم شده شبا زود میخوابی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-نه ،بیدارم کتاب میخونم چطور مگه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-آخه وقتی چراغ اتاقت روشنه اصلا نمیترسم!وقتی چراغ اتاقت روشنه راحت میخوابم ..........وای خدایا !تو دلم گفتم خدایا قول میدم شبا دیر بخوابم خیلی دیر!ما امیدمون به توئه !جدا خیلی منقلب شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن1.نمیتونم بیشتر و بهتر از این بنویسم چون هجوم مطالب به ذهنم خیلی زیاده!شایدم این یه بهانه س!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن2.صدا و سیمای ایران دیگه داره رکورد مصادره به مطلوب کردنو میشکنه!شکسته؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن3.قشنگترین شعار نماز جمعه ی امروز:برادر شهیدم رای تو پس میگیرم!قشنگترین حرکت هم نشستن موسوی کنار هوادارن خودش و خارج از جایگاه ویژه بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن4.قلم زنندگان اعتماد ملی خدا حفظتون کنه!جدا به این روزنامه معتاد شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن5.من نوکیا دارم !!به احتمال زیاد به زودی میان سراغم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن6.یه عکس از سهراب اعرابی رو دیدم :خیلی محجوب بود برخلاف اونچه که خانوم فاطمه رجبی در باره ی طرفدارای آقای موسوی گفته بود سگ باز و گربه باز هم نبود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن7.حسین وارث آدم رو تموم کردم!خط به خطش رو که میخوندم یه حال عجیبی بهم دست میداد چون خیلی با وضع امروز در تطابقه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن8.چیزی یادم نیست دیگه.خدا به همراهتون.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 20:22:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آزادی سخت بدست می آید</title>
<link>http://vosatesabz.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;اینروزها رو با بغض و خشم و امید سپری میکنم.فکر میکنم خیلی فکر میکنم ،به هم دانشکده ایهام و هم داشگاهیام که نمیدونم الان کجا هستند؟اونروز من توی خونه توی اتاقم مثلا داشتم درس میخوندم اما لحظه به لحظه با تل خبر تحصن بچه ها رو بهم میدادن.اونا از صبح هیچی نخوردن،زیر آفتاب ساعتهاست ایستادن و شعار میدن،در دانشگاه رو بستن،گارد ویژه و بسیجی ها پشت در دانشگاهن،با امضای ریئس دانشگاه ریختن تو و همشونو دارن میزنن،تیر هوایی...صدای جیغ و گریه ی پدر مادرایی که بچه هاشون تو دانشگاه مونده بودن و اصلا تو تحصن شرکت نکرده بودن.....اون گروهی که دور سرو صورتشون رو با چفیه پوشونده بودن زدن شیشه اتوبوس هایی که بچه ها توش بودنو شکستن.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;معلوم نیست تو این مدت چطور درس خوندم ورفتم امتحانامو دادم.خیلی از بچه ها امتحاناتشون رو تحریم کردن ......دوتا از اساتیدمون به دادگاه احضار شدن....همه تو یه بهت عجیبی هستند ،فضای دانشکده مون خیلی سنگینه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دیروز هم تو لابی دانشکده بحثمون بالا گرفت طبق معمول هم این آقای غلام نیا داشت رو مخمون پیاده روی میکرد آخه خودش به موسوی رای داده اونوقت هی از اصلاح طلبا بد میگه!غفوری هم برگشت بهش گفت :برو از کسی جانبداری کن که خودش جنایتی مرتکب نشده باشه هر چند ما هیچ کدوم نمیگیم اصلاح طلبا معصوم اند!مرضیه هم میگفت:خواهرم دانشگاه تبریزه قبل مناظره همه با موسوی بودن اما بعدش همه تغییر عقیده دادند!سحر خیلی باهاش بحث کرد،اما حیف که مبارزه کردن با فکر عوامانه خیلی سخته!تو مناظره اونشب جز یه مشت حرف بی اساس هیچی رد و بدل نشد!مثلا آقای موسوی از طرف مقابل محکوم شد یه اینکه تو زمان ایشون رابطه ی ما با عربستان قطع شد!حافظه ی تاریخی خیلی هم چیز بدی نیست!آقایون یادشون رفته بود که امام خمینی گفتند :جنایتی که آل سعود در قبال حجاج ما روا داشته با آب زمزم و کوثر پاک نخواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بگذریم دیگه واسه زدن این حرفا خیلی دیر شده.این پیروزی نوش جون همه اون کشورهایی که با پول ما دارن صاحب خونه و ...میشن واونوقت وقتی بهشون احتیاج داریم قادر نیستند حتی یک رای تو مجامع بین المللی به نفعمون بدن!حالا ما باید به کجا شکایت کنیم و بگیم :نیروهای امنبتی حق ورود به داشگاه رو ندارن به کجا؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;باید به کی بگیم نمیخوایم صدا سیما اینطوری مارو بلانسبت بی شعور فرض کنه؟باید به کی بگیم این توهم توطئه دیگه داره حالمونو بهم میزنه؟به کی بگیم اگه شما مدعی دموکراسی هستین باید به مخالفانتون هم حق حضور تو رسانه ی ملی رو بدین؟!باید به کی بگیم اون دختر بیچاره که فیلم جون دادنش به عنوان سند افتخار ایران و اسلام!همه جا پخش شده واسه خودش کلی آرزو داشت؟!اون گناهش چی بود......&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن1.کسی می آید کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن2.هیچ معادله ی منطقی نمیتونه خشم و احساس منو به سخره بگیره&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن3.چیزهایی هست که نمیشود گفت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن4.خدا به همراهتون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;با این گروه زاهد ظاهر ساز دانم که مجادله نه آسان است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;شهر من و تو طفلک شیرینم دیریست که آشیانه ی شیطان است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=5&gt;بعدا نوشت:کامپیوترم مشکل داره واسه همین نیستم .سعی میکنم زود بیام.دلم براتون تنگ شده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 08:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vosatesabz&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>vosatesabz</dc:creator>
<guid>http://vosatesabz.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
