تبليغاتX
خلوتگاه من

کفش هايم کو؟

چه کسي بود صدا زد......؟

بايد امشب بروم...

بايد امشب چمداني را

که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم

و به سمتي بروم

که درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند.....

يک نفر باز صدا زد:....

کفش هايم کو؟

پ.ن.در ميان همه ي داستان ها و ترانه هاي عاشقانه تو و او را ميبينم...نه خودم و تورا....

نه خودم و ديگري را!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط ابر بهار