من~>سفرمونو نگاه کنين !!حتما الان خيلي ها چيز زيادي واسه خوردن ندارن!!طبق معمول هم بغض کرده بودم!
بابا~>آره !چند روز پيش از يکي شنيدم که ميگفت:پدر و مادر از سر سفره پا ميشن ميرن سرشونو يه جايي از خونه گرم ميکنن تا بچه ها از غذاي کم رو سفره بخورن!
خلاصه اونروز افطارو با بغض خوردم و خدارو به خاطر هر چيزي که بهمون داده شکر کردم!
*دوباره نزديکه دانشگاه باز بشه و دوباره نصيحت هاي بابا
و نگراني هاي مامان شروع شده!
هر دفعه توصيه هاي تکراريشون رو بهم ياد آوري ميکنن!دو سه بار هم بدجوري سر اين موضوع باهاشون دعوام شد!امشب هم داشتم کتاب ميخوندم که بابا اومد خونه!يه راست اومد تو اتاقم و شروع کرد به حرف زدن.اخبار جديد داشت جديد تر از اونچه سايتهاي داخلي مينويسن!خيلي ناراحت بود:(
فقط دو سه بار اين جمله هارو تکرار کرد:طالقاني کجايي؟؟عجب پيش بيني هايي کردي!عجب حرفهايي زدي!~~~~~اينجوري دارن مملکتو غارت ميکنن!!ولي خب تهش واسه اينکه خيالش راحت بشه گفت:وقتي رفتي دانشگاه سرتو ميندازي پايين و لام تا کام در باره اين چيزا حرف نمي زني!
ومن براي هزارمين بار ميگم:باشه بابا ميدونم!خب حقم داره! گذشته ش ازش يه همچين شخصيتي
ساخته!
پ.ن۱.نميدونم چرا جديدا به لاريجاني علاقمند شدم!طرز حرف زدنشو دوست دارم!يه جور ابهت خاص داره!!
پ.ن۲.فکر خدا نزد هر انساني متفاوت است و هيچ کس هرگز نمي تواند آيين خود را بر ديگري تحميل کند.(ماري هاسکل)
پ.ن۳.خدا به همراهتون!
اینروزها رو به خاطر خواهم سپرد که چگونه از خودم گذشتم......


