اس ام اس اومد :سلام.بارونو میبینی!خیلی باحاله خیلی نه؟خیس شدی ببینی چه حالی میده؟خیلی باحاله!بعد از خوندنش نیشخندی زدم و تو دلم گفتم :آره خیلی باحاله!گلوله ی احساسات!
بعد اینکه اخبار روزو از سایتای مختلف با علی خوندیم پا شدم لباسمو پوشیدم و راه افتادم سمت خونه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ شیرینم!(الهی قربونش برم که هر جا میریم از کارای با مزه ش از خنده روده بر میشیم!)خیابون جنگلبانی رو آب گرفته بود!!بارون هم همچنان نم نم میبارید و من هم محظوظ میشدم!وقتی رسیدم میشه گفت خواب بودن!مامان از صبح رفته بود آخه حال مامان بزرگ زیاد خوب نبود:(حیاطشون دیوونم میکنه!با اینکه نقلیه ولی عاشقشم همش پر از گل و گیاهه!حیاط بارون زده گلهای بارون زده....یه تشت بود زیر ناودون تا طبق معمول همیشه
بارون توش جمع بشه و مامان بزرگ بریزتش تو سماور یا ببر باهاش موهاشو بشوره!همون اول کار چوبی که کنار درخت انجیر سه فصل بود رو برداشتم و باهاش یه انجیر تازه و رسیده رو چیدم و همونجا هم تناول کردم(جاتون خالی)!رفتم رو تراسشون که فاصله ی چندانی با حیاط نداره نشستم و صحنه ی زیبای دیگه ای دیدم یا کریم ها روی میله پرده ی قدیمی توی تراس لونه درست کرده بودن!مادر بزرگ میگفت اومده اینجا بچه هاشو بدنیا آورده و حالا هم داره ازشون مراقبت میکنه از ترس گربه ها اومدن اینجا!توی حیاط یه قرص نون بیات که از بارون خیس شده بود افتاده بود گنجشک ها یا کریم ها و کبوترها میومدن و با ولع بهشون نوک میزدن و میخوردنش!وقت رفتن هم رفتیم آرامگاه سر خاک پدر بزرگم(پدر پدرم)!کسی که چیز زیادی ازش یادم نیست چون خیلی بچه بودم که ار دنیا رفت!برای همین همیشه با یه جور حس غریب میرم براش فاتحه میخونم....تنها صحنه ای که ازش یادمه اینه:منو محمد(پسر عمه م)دو طرف دو چرخه شو گرفتیم و ازش طلب خوراکی میکنیم!!آخه همیشه وقتی از مغازه ش بر میگشت برامون یه خوراکی می آورد!
امروزو دوست داشتم چون روز خیلی متفاوتی بود!مامان بزرگ و بابا بزرگ دوست دارن همیشه بهشون سر بزنم اما من خیلی کم میرم اونجا!می ترسم یه روزی خیلی پشیمون بشم!
پ.ن۱.سرکار خانوم فاطمه رجبی لطف کردن در ادامه ی اظهارات عجیب و توهین آمیز شون نامه ای به معجزه ی قرن نوشتند که حتما مطالعه فرمودین!!به نظرتون این نیروهای فاطمی کی بودن که رای.....؟!!
پ.ن۲.بعضی ها چقدر تابلو دارن از این اوضاع سو استفاده میکنن و عقده گشایی می فرمایند!!
پ.ن۳.ابر های همه ی غم های تاریخ بر سرم باریدن گرفته اند .کسی نمیداندکه در چه دردی و تبی می سوزم و می نویسم!(دکتر شریعتی)
پ.ن۴.دلم برای دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی تنگ شده!
پ.ن۵.اینروزا دارم کتاب ایران بین دو انقلاب رو میخونم!وقتی میخونمش میرم تو یه دنیای دیگه!و عجیب بین ایران در زمان قبل و خود مشروطه و ایران امروز شباهت میبینم!
پ.ن۶.خدا به همراهتون.![]()

