الان که دارم این متنو تایپ میکنم یه حس خاصی دارم که همش به خاطر اعتدال هواست!!!راستش دلم برای این هوا تنگ شده بود!!یه هوای ابری با باد های تند که پرده ی اتاقممو به حرکت در بیاره و من از تماشاش
لذت ببرم!انگار این باد با خودش یه بوی خاصی رو هم حمل میکنه که من حسش میکنم....هر دفعه که پرده ی اتاق با وزش باد میره بالا میتونم یا کریم ها رو که روی سیم های برق نشسته اند ببینم!دوسشون دارم خیلی مظلومند!
*فکر میکردم بر خلاف تابستون پر از استرس پارسال امسال یه تابستون آروم و راحت رو تجربه خواهم کرد تابستونی که بشه برم تو اتاقم بشینم و کتابای مورد علاقم رو بخونم و جز فکر کردن به اونچه که
میخونم و دوست دارم یاد بگیرم به هیچی دیگه فکر نکنم....اما از اونجایی که دنیا همیشه مطابق میل ما عمل نمیکنه امسال تابستون که واسه من از اواسط تیر شروع شد تا یک هفته شاید هم دو هفته عادی و خوب بود
یک سال بود که همه چی تموم شده محسوب میشد ،من با اینکه ته دلم همیشه آرزو میکردم روزی برسه که بتونم باهاش حرف بزنم وجواب دنیا دنیا سوالم رو بگیرم اما به خودم قبولونده بودم که باید زندگی جدیدی رو شروع کنم و به اهداف بزرگم فکر کنم که خیلی مهم ترن..........بعد یه سال برگشت و مهر تایید زد به همه ی شک و تردید هام!!!و در پایان فقط میتونم اینو بگم که طعم خیانت خیلی تلخه به خصوص که از جانب نزدیکترین دوست آدم باشه......و اینکه سعی نکنیم کسی رو بازی بدیم چون خودمون بازی میخوریم همونطور که اونیکه با من بازی کرد خودش امروز تو جهنمی بدتر از من گیر افتاده هر چند هیچ وقت آرزو نداشتم و ندارم که زجر کشیدن هیچ کسی رو ببینم حتی دشمنم!دوست عزیزم با اون هم بازی کرد،خودش امروز داره زندگی شو میکنه اما این خدایی که من میشناسم......این قضیه خیلی مفصل تر از این حدیه که گفتم و میدونم اگه قرار باشه همشو بنویسم تبدیل به یه داستان جذاب میشه اما نمیدونم چرا نمی تونم شاید چون نوشتنش به منزله ی یاد آوری دوباره ی اونهمه اتفاق تلخه و اذیتم میکنه .......فقط میتونم بگم تو زندگیت به هیچ کی اعتماد نکن!
*20:30 امشب رو به طور اتفاقی دیدم خیلی جالبه!اون هفته که آقای هاشمی امامت نماز جمعه رو بر عهده داشتن و همه هم میدونیم چه حاشیه هایی داشت حتی یک کلمه از حاشیه ها گفته نشد و طبق قانون مصادره به مطلوب صحبتهای آقای هاشمی هم به طور کامل پخش نشد
اما امشب بعد اینهمه مدت اومدن و صحنه هایی از تجمعات اون روز رو نشون دادن و راجع بهش حرف زدن !!!اصلا مگه اون روز اتفاقی افتاده بود؟؟!!!نه!!!خدایا ببین چی میگن:خانواده های کشته شدگان از برگزاری مراسم تشییع جنازه منصرف شده بودن!!!میرن گزارش تهیه می کنن و یکی از خونواده ها میگه :پسرم داشت از سرکار بر میگشت خونه اون بیگناه بود!!!سوال اینجاست:اصلا چرا باید تیر شلیک میشد که به یه آدم بی گناه بر خورد کنه؟!این حرفهای مسخره که عذر بدتر از گناهن حالمو بد می کنن!
*تو می دانی که من از میان تمام نعمتهای این جهان آنچه را بر گزیده ام و دوست میدارم تنهایی است.این روزا این جمله رو که از دکتر شریعتی بارها و بارها تو ذهنم تکرار میکنم چون دوسش دارم چون با حال این روزام سازگار چون باز لوس شدم!ولی جدا دوست دارم یه مدتی برم کوه و این دورو برا نباشم.....خدایا خوش به حالت که تنهایی........راستی تو این هفته یه روز رفته بودیم دریا شب هم موندیم.با خاله و مصطفی همش تو ساحل بودیم.صدای امواج دریا اونم تو نیمه های شب خیلی آرامش بخش بود.در ضمن برای اولین بار طلوع آفتاب رو کنار دریا بودم،خیلی قشنگ بود....
پ.ن1.حیف اون عشق و عقیده.....
پ.ن2.من بدبین شدم؟!!!فکر کنم خیلی!
پ.ن3.اولین متنیه که دارم با لپ تاپم تایپ میکنم!کی بود یه شیرینی تو پول میخواست؟؟داداش فرهاد!!؟؟
پ.ن4.در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز مردن نهراس
مردار شود هر آنکه او را نکشند!
پ.ن.5.الان که تایپ این متنو به پایان رسوندم داره بارون میباره و من خالصانه و عاشقانه از همین جا به خدا میگم خیلی دوست دارم!!!هر وقت آرزوی بارون کردم اونو برام فرستادی،ممنون.
خدا به همراهتون.![]()


