تبليغاتX
خلوتگاه من

ایکاش یادم می اومد که فرشته ها لحظه های آخر که داشتن منو میفرستادن به زمین چی بهم گفتنو چه سفارش هایی بهم کردن،ولی یادم نمیاد و نخواهد اومد چون منم مثل همه ی آدم های دیگه ام و قانونی که خدا وضع کرده برای همه یکسانه.....!اما خب میشه حدس زد که بهمون چی گفتن مگه نه؟

امروز تولدمه!خدایا یادته وقتی بچه بودم چقدر آرزو میکردم بزرگ شم،حالا تو آرزومو برآورده کردی!ایکاش تا اینجا ازم راضی باشی!ایکاش تا اینجا خودمو تلف نکرده باشم !ایکاش منو به خاطر همه چی ببخشی!ایکاش منو به خودت نزدیکتر کنی!

                  *تولد ۱۹ سالگی ت مبارک ابر بهار*

*امروز میخوام یه جشن تولد کوچولو بگیرم!

دیروز همه دوستا تو دانشگاه تولدم رو بهم تبریک گفتن کلی هم اس ام اس تبریک اومد واسم!

سعیده هم دیروز هدیه تولدمو بهم داد و کلی منو شرمنده کرد حیف که امروز نمیتونه بیاد و رفته بهشهر.   

دیروز هوا ابری بود.درست مثل پارسال که روز تولدم هوا ابری بود و دلگیر مثل من!برای ناهار رفتیم بیرون

و من بازم مجبور شدم ساندویچ بخورم!نشسته بودیم که یهو دیدیم شهروزه داره آروم آروم گریه میکنه هر چی هم بهش میگفتیم: چته میگفت: هیچی!خلاصه حالم گرفته بود گرفته تر شد!!دوباره برگشتیم دانشگاه همین که جلوی در دانشگاه پیاده شدیم ندا اس ام اس داد :تولد تولد تولدت مبارک.........خیلی خوشحال شدم!

همون لحظه که اس ام اس شو واسه سحر خوندم برگشت بهم گفت :چه دوستای خوبی داری تو!با اینکه از هم دورهستین خیلی بهم علاقه مندین!همین روزا قراره بهش وبلاگ نویسی رو یاد بدم تا بیاد تو جمعمون!

 

پ.ن1.خدایا مهم نیست چند سال زنده باشم مهم اینه که تو همون چند سالی که بهم اجازه ی زندگی میدی روتو از من بر نگردونی!

پ.ن2.پارسال، امروز،آخرین دیدار!

پ.ن3.بابت همه ی تبریکا هم خیلی خیلی ممنون.

پ.ن4.خدا به همراهتون.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  |