بالاخره سال 88 اومد و پایانی شد برای سال پر از استرس و هیجان من!
*میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست!بهار 87 تلخ بود پر از بی قراری بود.منو میشکستن حس میکردم دارم تحقیر میشم اما نمیتونستم واسه بهبود وضعیتم کار خاصی انجام بدم آخه آدم اسیر چیکار میتونه بکنه؟!
*واسه کنکور میخوندم نمیخواستم اون اوضاع رو درس خوندنم تاثیر منفی بذاره نمیخواستم بعدا عذاب وجدان بگیرم .خیلی میخوندم.فکر کردن و غصه خوردن واسه خودمو گذاشته بودم واسه شبا وقتی میخوابم!!(چه فلاکتی بود!!)حس میکردم خیلی تحت فشارم اما به روی خو.دم نمی آوردم.بوی خیانت رو حس میکردم.
*من کنکور مو با هر سختی که بود پشت سر گذاشتم فکرشم نمیکردم که قبول شم اما قبول شدم تو رشته و دانشگاه مورد علاقم !خدا میدونه تو تابستون چی به روزم اومد شده بودم عین اسکلت!مخصوصا اون زمانی که منتظر اعلام نتایج انتخاب رشته بودم همش میگفتم خدایا من چند تا دردو باید با هم تحمل کنم؟!!از اون زمان که نتایج اعلام شد به بعد دونه دونه معجزه های خدا رو دیدم و با همه ی وجودم لمسشون کردم.ایمانم به خدا قویتر شد.
*اومدم دانشگاه.همه چی خوب بود.جو کلاس،درسامون،استادا....من عاشق رشته م شدم!!و اصلا هم پشیمون نشدم از اینکه به این رشته علاقه داشتم .به خودم قول دادم هر چی که هست و نیست رو پشت در دانشگاه جا بذارم.بشدت خودمو مشغول کردم میخواستم یه زندگی تازه رو شروع کنم و تا حدودی موفق هم شدم.
*درست دو روز قبل عقد داداشم حال بابام بدجوری بد شد بردیمش بیمارستان و برای اولین بار اونو تو اون حال دیدم و هنوزم صدای گریه های داداشم تو گوشمه .......اما خدارو شکر بخیر گذشت.داداشم ازدواج کرد و یه عضو جدید به خونوادمون اضافه شد.
پ.ن1.سال 87 برای من سال خاصی بود.این سال روبا همه ی اتفاقاتی که افتاد هیچ وقت فراموش نمیکنم
پ.ن2.راستی اینو یادم رفت بگم که من بخشیدمشون!هر دوتا رو!وقتی مشهد بودم اینکارو کردم. فکر میکنم الان خیلی راحت ترم.خدارو شکر که این توانایی رو بهم داد.
پ.ن3.راستی اینو هم یادم رفت بگم(لوس شدم!!)تو سال 87من یه دوست پیدا کردم که نا به حال کنار هم حضور فیزیکی نداشتیم اما دلامون زیادی بهم نزدیکه!به قول خودش هر وقت انباری پر میشد حرفامو به اون میگفتم چون حس میکردم فقط اون تحمل حرفای تکراری منو داره.دوست دارم دختر مهربون....
پ.ن4.خدا به همراهتون.![]()
![]()


