از دیشب تا حالا دارم فکر میکنم که چطور کارام رو به ترتیب اولویت انجام بدم.امروز روز تعطیل من محسوب میشه و کلی کار دارم که باید تو همین یه روز بهشون برسم...نمیخواستم بیام نت و درعوضش برم کتابامو بگیرم اما دیدم اومدن به نت و به روز کردن وبلاگم هم یکی از همون کارای عقب
افتاده ایه که باید انجامشون بدم....این ترم برنامه مون خیلی خوب نیست همش خستگی واسمون میمونه..شنبه:نظام های سیاسی و دولت در اسلام--->12-10و3-1.یکشنبه:اندیشه های سیاسی در غرب(ب)---->10-8واندیشه اسلامی(1)--->5-3.سه شنبه:حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران--->10-8واصول و روابط بین الملل--->-12-10ومتون تخصصی--->3-1وروابط خارجی ایران--->5-3و7-5.چهارشنبه:روش تحقیق در علوم سیاسی(ب)--->10-8.نکته ی جالب اینه که من یکشنبه و سه شنبه هفت و نیم تا نه شب کلاس زبان دارم!در واقع روابط خارجی رو چهارشنبه داشتیم اما استادمون چون به تهران رفت و آمد میکنه برناممون رو به این شکل تغییر داد!وقتی برمی گردم خونه واقعا خسته ام...کلاس زبان هم چون ترم آخر خیلی برام مهم و حساسه!خب به هر حال باید بسازم دیگه!به قول معروف آش کشک خاله س!
داشگاه خیلی هم عوض نشده البته به ظاهر!سرویس های دانشگاه دیگه نمیتونن بیان تو و واقعا برای بچه ها سخت شده که اینهمه راهو تا دانشکده هاشون پیاده برن!دیگه هر درسی رو به هر استادی ندادن!!و من از این موضوع بیش از هر چیز دیگه ای حرص میخورم!جلسه ی اولی که اصول و روابط بین الملل داشتیم علیرغم توصیه های یکی از دوستانمون که دانشجوی ارشد دانشکده خودمونه با استاد بحثمون شد!!یعنی من خیلی خودمو کنترل کردم ولی نشد دیگه...بهر حال حرفی که زدم س ی ا س ی محسوب نمیشد!همه هم میدونن که این استاد اگه ذره ای بو ببره که موضع دانشجو با موضع خودش در تقابله نمره ی زیبایی به دانشجو میده و البته نقش یه آنتن رو هم به خوبی ایفا میکنه!استاد روابط خارجی مون هم خیلی جوونه و اونجور که با افتخار اعلام کرد مجرده!دانشجوی دکتری دانشگاه تهران و البته رتبه ی یک دکتری هم هست!قدرت بیانش ضعیفه و از قضا همشهری من و خیلی از بچه های کلاسه!اونم موضعش کاملا مشخصه اما خیلی بحث رو به جاده خاکی نمیکشونه...به کنفرانس اهمیت زیادی میده و فکر کنم بیشتر از نصفه وقت کلاس با کنفرانس بگذره....استاد متون تخصصی سرشناس ترین استادمون تو این ترمه که نصف بچه های کلاس رفتن درسشو فقط واسه اینکه انگلیسی حرف میزنه حذف کردند.....تو این یه هفته و نصفی که میریم دانشگاه اتفاقای خنده دار هم کم نبودن مثلا سوتی دلبندم:ایمان برگشته بهش میگه :قدتون انگاری بلند شده؟!برمیگرده بهش با همون لحن شیرین و بچه گانش میگه:خب چیکار کنم تو سن ب ل و غ م دیگه!!وای
!ترکیدن از خنده!من و کپل هم میخندیدیم هم زیر لب بهش میگفتیم آخه این چه حرفی بود که زدی دختر !دیروز هم سر کلاس اندیشه ی غرب نشسته بودیم و استاد محبوبم داشت مثل همیشه با لحن فلسفی ش درس میداد که یهو صدای یه آهنگ بلند شد.استاد ساکت شد،چون خیلی رو این موضوع حساسه!منم ترجیح دادم پشت نکنم و دنبال صدا نگردم گفتم خب مال هر کی باشه همین الان قطعش میکنه اما قطع نشد و در نهایت ناباوری دیم آقای غ ف و ر ی باند گوشیشو محکم گرفته و از کلاس رفت بیرون!هم خندم گرفت هم متعجب شدم...استاد برگشت گفت :قرار بود گوشی ها خاموش باشن!یهو یه دختره از ته کلاس گفت :استاد گوشیش هنگ کرده بود ...بعد هم ی و س ف که دوست صمیمیشه گفت:استاد آلارم گوشیش بود هر کاری میکرد قطع نمیشد...همه زدیم زیر خنده...استاد هم خندید....بیچاره دیگه از خجالت برنگشت تو کلاس...
پ.ن1.دانشگاه رو دوست ندارم...میخوام نباشم...
پ.ن2.نه!هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند و فکر کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد

خدا به همراهتون![]()
![]()


