دوشنبه ی هفته ی پیش میر حسین موسوی اومد دانشگاهمون!اون روز برای من و همه ی دوستایی که تو دفتر ارتباط دانشجویی آقای موسوی هستیم خیلی روز هیجان انگیزی بود و البته خسته کننده!شب قبل هم سحر و شهروزه تا 3 صبح بیدار موندن و یه تعداد خیلی زیادی دستبند سبز از پارچه درست کردن که نماد طرفدارای آقای موسویه
!علاوه بر اون بچه های انتظامات که ما هم عضوشون بودیم یه بازو بند نارنجی بستند دور بازوشون.آقای موسوی قرار بود ساعت یازده باشن دانشگاه بنابر این ما نتونستیم تو کلاس استاد جمالی که ساعت 10شروع می شد حاضر بشیم و سه تایی رفتیم پیشش و ازش اجازه گرفتیم تا غیبتمون هم موجه باشه.همه ی پوستر ها چسبیده شد همه ی بچه هایی که اومدن تو سالن دستبند هارو بستند دور مچشون و ما هم مشغول نظم دادن به سالن بودیم که بچه های دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل اومدن!از بدو ورودشون شروع کردن به دادن شعارهایی مثل:"مرگ بر طالبان چه کابل چه تهران"دانشجوی زندانی آزاد باید گردد"و کلی شعار های دیگه!!دلشون هم نمی خواست بنشینن!واقعا با ورود اونا کنترل جو خیلی سخت بود!بچه ها هم از بالا ی سن آهنگ یار دبستانی من و چند تا آهنگ دیگه رو به ترتیب میذاشتن تا کمی جلوی سر و صدای اونارو بگیرن که بی وقفه شعار می دادن!اگه شما هم تو اون لحظه ها بودین فکر میکنم مثل من حس میکردین تو یه فضایی قرار گرفتین مثل فضای تظاهرات و اعتراضات دوران انقلاب!عکس دانشجو های زندانی دانشگاهشون رو هم با خودشون آورده بودن 9 تا پسر!دکتر کریمی(دکترای علوم سیاسی)اومد بالا صحبت کرد و بعدش هم از آقای موسوی دعوت کرد بیاد تو جایگاه بنشینه و صحبت کنه،وقتی این دعوت بعمل اومد فضا پر شده بود از صدای تشویق حضار!آقای موسوی عین امام خمینی بود!آروم،خونسرد،با سیاست.حتی نگاهش هم منو یاد امام خمینی می انداخت
!تندیسی که قرار بود بدیم به آقای موسوی رو دادیم دست شهروزه و بهش گفتیم یه جا بشینه و ازش مواظبت کنه تا تو شلوغی یه وقت نیافته و نشکنه!خودمون هم هی اینطرف اونطرف می رفتیم!جمعیت بالای سه هزار نفر بود،همش هم با هر حرفی که براشون خوشایند بود و از دهن آقای موسوی در می اومد صدای کف و سوتشون فضا رو پر میکرد!وقتی نمیانده ی انجمن اسلامی دانشگاه نوشیروانی اومد بالا اولین جمله ای که گفت این بود:درود بر دانشجویان دربند دانشگاه امیرکبیر....!این وسط چند تا دختر بسیجی هم اومده بودن و یه گوشه ای نشسته بودن. هر جایی هم که می تونستن شعار میدادن و هی می گفتن دروغه دروغه! و از این جور حرفا!یکیشون مثل اینکه خیلی جر بزه داشت میون اینهمه جمعیتی که هو ش میکردن بلند شد و گیر داد که من باید برم بالا حرف بزنم وقتی هم به هر سختی خودشو رسوند جلوی سن آقای موسوی گفت بذارین بیاد بالا!رفت بالا اونم بین اونهمه مرد!!رفت پشت تریبون و اینطوری شروع کرد:اللهم عجل لولیک الفرج و.....جمعیت بهش اجازه نمیداد حرف بزنه وهمش شعار میدادن"توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد" ولی اون جیغ میزد و از روی نوشته میخوند!!.هر چی آقای اصغری(رییس دفتر ارتباطات و مجری برنامه)بهش می گفت کافیه!به حرفش گوش نمی کرد
!آخه از قبل برنامه از این قرار بود که به نماینده ی بسیج هم تریبون بدیم ولی نه اون دختره نه اون زمان نه به اون شکل!نمایند شون اون بالا یه گوشه ای نشسته بود تا نوبتش بشه و واقعا رفتن اون دختره اونم به اون شکل خیلی کار بیخود و غیر قابل قبول بود!وقتی رفت پایین آقای موسوی جواب سوالاشو دادن!!آخر سر هم یکی دیگه از نمایندهای دانشگاه نوشیروانی (از دفتر تحکیم وحدت طیف علامه)اومد بالا حرفایی زد که خیلی عجیب بودن!و همه ی اساتید معتقد بودن سوالا و حرفاش خیلی بی منطق بودن!مثلا خواستار تغییر قانون اساسی شدن که اصلا در حیطه ی وظایف رییس جمهوری نیست یا اینکه گفتن دانشجوهای زندانی رو آزاد میکنین که اونم در حیطه ی وظایف قوه ی قضاییه س نه مجریه!راستی وسط سخنرانی شون یکی از مامورای حراستی رفت روی صندلی و بلند بلند گفت:مرگ بر ضد ولایت فقیه!!و هی تکرار کرد که جمعیت باز هم ساکتش کردن. روز بعد که با دکتر تقی زاده حقوق اساسی داشتیم برگشت بهمون گفت:اون آقا با اون شعار بزرگترین توهین رو به ولایت فقیه کرد چون میر حسین موسوی خودش منسوب ولی فقیه تو مجمع تشخیص مصلحت نظامه!خلاصه چند تا از بچه ها انتهای جلسه با اون دختر بسیجی کل کل کردن یکی از بچه ها برگشت بهش گفت:هی نگو آرمان امام آرمان امام آرمان های امام با این دولت نابود شد.....(اون دختری که این حرفو زد خودش مثل اون دختر بسیجی چادر سرش بود و مثل اون به حجاب و مذهبش پایبند بود)
پ.ن1.تجربه ی خوبی بود!پر از هیجان و کمی ترس!آقای موسوی شعار قشنگی هم دادن:رهایی ازنیاز آزادی از ترس!
پ.ن2.اون شب 20:30یه قسمتی از سخنرانی آقای موسوی رو تو دانشگاهمون نشون داد!اخباری که راجع بهش گفتن کاملا تحریف شده بود!اون گفت سهام عدالت و مسکن مهر جزو مصیبتهای دولت آیند ه س نه.........!!![]()
پ.ن3.عکسای اون روز رو هم گذاشتم.ببینید ضرر نمیکنید
![]()
اینم عکس آقای اصغری و اون دختر بسیجیه!اونی که کنار آقای اصغریه دکتر کریمیه!(هنوز استادمون نشده)
اینم اون دختر بسیجی که معترض بود.

خدا به همراهتون![]()
![]()
امروز ساعت اول با دکتر جمالی کلاس داشتیم که نرفتم آخه تکلیفمو انجام ندادم!من تنبل نیستم!باید یه پایان نامه رومیریختیم تو فلش و باهاش طرح مساله رو که خود استاد بهمون داد رو کامل میکردیم اما کامی من بشدت ویروسیه و من نمیتونستم اینکارو کنم
!!یعنی نمیتونستم فلشو به کامی بزنم.......
*میدونم از امروز با حساسیت بیشتری وارد کلاسا میشم و دقتم واسه دیدن جزییات بالاتر میره
!!دیروز که اون حرفارو از دهن صدیق شنیدم واقعا مخم هنگ کرده بود....
!!چقدر دلم واسه صدیق سوخت.....!!چقدر حرصم داد...
!از امروز دیگه نمیذارم حتی یه لحظه هم بره تو فکر یه کاری میکنم همش بخنده تا بعضی ها فکر نکنن خیلی مهم ان!دیروز 4تایی رفتیم بیانیه حمایت از میر حسین موسوی رو تو سلف دخترا پخش کردیم!!واسه اولین بار پامو گذاشتم تو سلف چقدر یه جوری بود...!!ولی کارمون خیلی هیجان داشت همه با کنجکاوی اول به ما بعد هم به بیانیه ها نگاه میکردن...!وقتی اومدیم بیرون آقای اصغری تعجب کرد از اینکه به این زودی همه رو پخش کردیم.کلا وقتی همه ی بچه ها از دانشکده های مختلف اومدن خیلی خوشحال بودن از اینکه کارمونو با موفقیت انجام دادیم
....!!
*خوشحالم که قویا به عقایدم اعتقاد دارم!!خوشحالم که دیدگاهم به زندگی قشنگ تر از قبل شده،
خوشحالم که فهمیدم دل مقدسه، دل فقط حریم خداست...خوشحالم که فهمیدم باید خیلی چیزا رو بسپارم دست خدا و زیاد بهشون فکر نکنم .خوشحالم با آدمایی رابطه دارم که بیشتر از من میدونن و میتونن به درست ترین شکل ممکن راهنمایی م کنن!
*قراره بریم اردو!به ازای هر 10 دختر 1 پسر!!چه بیخوده مگه نه!!؟؟
دخترای روزانه و شبانه کلا میشن 29 نفر واسه همین فقط سه تا پسر میتونن با ما بیان.ایمان و یوسف و غفوری میخوان با ما بیان و آقای غلامی هم میخوادبچه های دیگه رو( که سه نفر میشن) با ماشین خودش بیاره!!وای چقدر بخندیم.....دیروز موقع بیرون اومدن از کلاس یه اتفاق ناخوشایند واسم افتاد!بستام ،غلام نیارو هل داد و اونم افتاد رو سرم اگه خودمو کنترل نمیکردم میافتادم!فقط میدونم یه دادی کشیدم و بدون اینکه سرمو بلند کنم با عصبانیت از کلاس اومدم بیرون
غلام نیا هم هی میگفت ببخشید ندیدمتون![]()
!جالبه که 4 شنبه به جفتشون گفته بودم دیگه باهاتون حرفی ندارم آخه بهمون خندیدن از اینکه دیدن داریم واسه انتخابات فعالیت میکنیم!!امروز هم قراره هدیه تولد مهرگان رو بهش بدیم واسش یه کتاب گرفتم با یه کارت پستال خوشگل صورتی
!!
پ.ن1.از نبودن و از سر نزدنم خیلی ناراحتم!هم به خاطر کامی که قاطی کرده هم بخاطر وقتم که خیلی کمه.
اگه به قلم نیوز سر بزنید ضرر نمیکنید
![]()
پ.ن۲.خدا به همراهتون


