همه بود و نبود من تو بودی
بدونم هرچی باشم بی تو هیچم
بدونم فرصت بودن تو بودی
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره تمومه
همینکه اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجیم حرومه
پریشون چه چیزا که نبودم
دیگه میخوام پریشون تو باشم
تویی که زندگی مو آبرومی
باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو میتونی کاری کنی که
دلم از این همه حسرت جدا شه
به تنهایی ت قسم تنهای تنهام اگه
دستم تو دست تو نباشه...!

پ ن۱.مهرنوش خانومی عزیزم!وبت برای من بهم ریخته باز میشه نمیدونم علتش چیه؟!خیلی از این بابت ناراحتم!دلم برات تنگ شده دختر مهربون...![]()
![]()
امروز تولدمه!خدایا یادته وقتی بچه بودم چقدر آرزو میکردم بزرگ شم،حالا تو آرزومو برآورده کردی!ایکاش تا اینجا ازم راضی باشی!ایکاش تا اینجا خودمو تلف نکرده باشم !ایکاش منو به خاطر همه چی ببخشی!ایکاش منو به خودت نزدیکتر کنی!![]()
*تولد ۱۹ سالگی ت مبارک ابر بهار*![]()
*امروز میخوام یه جشن تولد کوچولو بگیرم!![]()
دیروز همه دوستا تو دانشگاه تولدم رو بهم تبریک گفتن کلی هم اس ام اس تبریک اومد واسم!
سعیده هم دیروز هدیه تولدمو بهم داد و کلی منو شرمنده کرد حیف که امروز نمیتونه بیاد و رفته بهشهر.
دیروز هوا ابری بود.درست مثل پارسال که روز تولدم هوا ابری بود و دلگیر مثل من!برای ناهار رفتیم بیرون
و من بازم مجبور شدم ساندویچ بخورم
!نشسته بودیم که یهو دیدیم شهروزه داره آروم آروم گریه میکنه
هر چی هم بهش میگفتیم: چته میگفت: هیچی!خلاصه حالم گرفته بود گرفته تر شد
!!دوباره برگشتیم دانشگاه همین که جلوی در دانشگاه پیاده شدیم ندا اس ام اس داد :تولد تولد تولدت مبارک.........خیلی خوشحال شدم!![]()
همون لحظه که اس ام اس شو واسه سحر خوندم برگشت بهم گفت :چه دوستای خوبی داری تو!با اینکه از هم دورهستین خیلی بهم علاقه مندین
!همین روزا قراره بهش وبلاگ نویسی رو یاد بدم تا بیاد تو جمعمون!![]()
پ.ن1.خدایا مهم نیست چند سال زنده باشم مهم اینه که تو همون چند سالی که بهم اجازه ی زندگی میدی روتو از من بر نگردونی!![]()
پ.ن2.پارسال، امروز،آخرین دیدار!![]()
پ.ن3.بابت همه ی تبریکا هم خیلی خیلی ممنون.![]()
پ.ن4.خدا به همراهتون.![]()
![]()

بالاخره سال 88 اومد و پایانی شد برای سال پر از استرس و هیجان من!
*میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست!بهار 87 تلخ بود پر از بی قراری بود.منو میشکستن حس میکردم دارم تحقیر میشم اما نمیتونستم واسه بهبود وضعیتم کار خاصی انجام بدم آخه آدم اسیر چیکار میتونه بکنه؟!
*واسه کنکور میخوندم نمیخواستم اون اوضاع رو درس خوندنم تاثیر منفی بذاره نمیخواستم بعدا عذاب وجدان بگیرم .خیلی میخوندم.فکر کردن و غصه خوردن واسه خودمو گذاشته بودم واسه شبا وقتی میخوابم!!(چه فلاکتی بود!!)حس میکردم خیلی تحت فشارم اما به روی خو.دم نمی آوردم.بوی خیانت رو حس میکردم.
*من کنکور مو با هر سختی که بود پشت سر گذاشتم فکرشم نمیکردم که قبول شم اما قبول شدم تو رشته و دانشگاه مورد علاقم !خدا میدونه تو تابستون چی به روزم اومد شده بودم عین اسکلت!مخصوصا اون زمانی که منتظر اعلام نتایج انتخاب رشته بودم همش میگفتم خدایا من چند تا دردو باید با هم تحمل کنم؟!!از اون زمان که نتایج اعلام شد به بعد دونه دونه معجزه های خدا رو دیدم و با همه ی وجودم لمسشون کردم.ایمانم به خدا قویتر شد.
*اومدم دانشگاه.همه چی خوب بود.جو کلاس،درسامون،استادا....من عاشق رشته م شدم!!و اصلا هم پشیمون نشدم از اینکه به این رشته علاقه داشتم .به خودم قول دادم هر چی که هست و نیست رو پشت در دانشگاه جا بذارم.بشدت خودمو مشغول کردم میخواستم یه زندگی تازه رو شروع کنم و تا حدودی موفق هم شدم.
*درست دو روز قبل عقد داداشم حال بابام بدجوری بد شد بردیمش بیمارستان و برای اولین بار اونو تو اون حال دیدم و هنوزم صدای گریه های داداشم تو گوشمه .......اما خدارو شکر بخیر گذشت.داداشم ازدواج کرد و یه عضو جدید به خونوادمون اضافه شد.
پ.ن1.سال 87 برای من سال خاصی بود.این سال روبا همه ی اتفاقاتی که افتاد هیچ وقت فراموش نمیکنم
پ.ن2.راستی اینو یادم رفت بگم که من بخشیدمشون!هر دوتا رو!وقتی مشهد بودم اینکارو کردم. فکر میکنم الان خیلی راحت ترم.خدارو شکر که این توانایی رو بهم داد.
پ.ن3.راستی اینو هم یادم رفت بگم(لوس شدم!!)تو سال 87من یه دوست پیدا کردم که نا به حال کنار هم حضور فیزیکی نداشتیم اما دلامون زیادی بهم نزدیکه!به قول خودش هر وقت انباری پر میشد حرفامو به اون میگفتم چون حس میکردم فقط اون تحمل حرفای تکراری منو داره.دوست دارم دختر مهربون....
پ.ن4.خدا به همراهتون.![]()
![]()


