تبليغاتX
خلوتگاه من

*آخرین کلاس روز شنبه تموم شده بود و همگی با هم از در دانشکده اومدیم بیرون و به طرف سر در دانشگاه حرکت کردیم  ( حدود 5دقیقه راهه)یهو آقای غفوری از دوستاش جدا شد و اومد طرف من و با لهجه ی شیرازیش شروع کرد به حرف زدن :حرفاتون خیلی تو من تردید ایجاد کرد

من یه لبخندی زدم  که انگار میدونم داره راجع به کدوم حرفا میگه!!

رفتم پیش استاد یوسف نیا بهم گفت اگه هر کس دیگه ای جای شما بود مدیریت صنعتی رو براش تجویز میکردم اما چون شمایی بهت میگم که تو این رشته بمون و انقدر هم نا امید نباش همیشه که آسمون به یه رنگ باقی نمیمونه!

من که تازه فهمیدم داره راجع به چی حرف میزنه گفتم:خب فکر میکنم حرف درستی رو زد اما تصمیم نهایی رو خودتون باید بگیرین .منم قبلا که صحبت کردیم بهتون گفتم  شما استعدادتون تو این رشته خیلی زیاده و حیفه که بخواین تغییر رشته بدین!

بله تصمیم نهایی رو باید خودم بگیرم...حالا میخوام به قول استاد یوسف نیا یه کم بیشتر به رشته ام و آینده م تو این رشته امیدوار باشم!

 

 *مهمترین ماجرای این هفته دانشگاه تحصن دانشجو ها تو روز 17 آذر( یعنی یه روز بعد از روز دانشجو )

جلوی دانشکده ی علوم انسانی و اجتماعی بود !در واقع اونا با همکاری بچه های علوم پایه و دانشکده اقتصاد تحصن کردن.من خیلی دوست داشتم برم ببینم چه خبره اما بچه ها پایه نبودن و همش میگفتن درست نیست که بریم اونجا !خب یه جورایی حق هم داشتن که بترسن آخه سر صبح (ساعت 45/7)  که می اومدیم  سر خیابونی که انتهاش دانشگاهمونه ماشین نیرو انتظامی و پلیس وایستاده بودند و دم در دانشگاه هم تموم حراستی ها (هم مرد و هم زن) یه جوری غیر عادی پخش شده بودن و همه رو مشکوک نگاه میکردن که  انگار دنبال بمبی چیزی میگردن !!! ما هم اونروز فقط به خاطر کلاس جبرانی تحولات زود اومده بودیم و مجبور بودیم از 10که کلاسمون تموم شد تا بعد از ظهر ساعت 3 تو دانشگاه بیکار بمونیم !!!همینطور تو حیاط رو نیمکت نشسته بودیم  دیدیم یوسف اومده همه به کنجکاو ترین شکلی که فکرشو بکنید شروع کردیم به سوال و پرسش !شما اونجا بودین؟!

آره اونجا بودم!

خب چی شد؟ چی میگفتن؟جلوشونو نگرفتن؟!

نه کاری باهاشون نداشتن هر چی دلشون خواست گفتن !من و محمد هم همینطور با تعجب نگاشون میکردیم!

بیشترشون بچه های ارشد جامعه شناسی بودن!میگفتن این.رئ ی س ج .....تازه به دوران رسیده .......!!!

باورم نمیشه چطور تونستن به این راحتی بهش ت و ه ی ن کنن!!!میخواین بگین هیچکی هیچی نگفت؟!

نه !تازه کلی هم رئیس دانشگاه و دانشکده شونو زیر سوال بردن!!!یه کم فیلم  هم گرفتم!

 

ما که هنوزم باورمون نمیشد یوسف داره راست میگه و فکر میکردیم داره اذیتمون میکنه وقتی آقای غفوری اومد بهش گفتیم:آقای غفوری شما بگو اونجا چه خبر بود ؟

اونم با لهجه ی شیرازیش شروع کرد به حرف زدن حرفای اونم  با حرفای یوسف یکی بود!

فقط یه نکته رو اضافه کرد اونم این بود که:خیلی جالب بود که بچه های علوم سیاسی ته وایستاده بودن و فقط تماشا چی بودن!

سحر گفت:خب به قول(منو نشون داد)این  بچه های علوم سیاسی محافظه کارند کمتر پیش میاد که خودشونو قاطی کارایی کنن که میدونن آخرش به نا کجا آباده...... (به خدا جوگیر نشدم )

 

بعدا استادامون با اینکه دلشون از این نظام و کاراش بیشتر از اون دانشجوها پره کارشونو تایید نکردن  و گفتن که :آیند ه شون در خطره! درسته که اونجا و به طور مستقیم با باتوم نیافتادن به جونشون اما بعدا.......!

اونهمه کشته تو حادثه ی کوی دانشگاه خیلی چیزا رو ثابت کرد!

 

دوشنبه توکلاس جمالی جنجالی به پاشد!من هم نتونستم خودمو کنترل کنم و حرف دلم رو با حرص زدم و محمد زاده و غفوری هم در تایید حرف من کلی با استاد بحثیدن اما این جمالی زیر بار نمیرفت!

امتحان فارسی عمومی رو خیلی خوب  ندادم!درست برخلاف امتحانات دیگه که خیلی خوب بودن!

این فامیلیان هم گیر داده بود به من و صدیقه و غفوری هی میگفت اگه تقلب کنین روزه تون باطل میشه! غفوری هم هی سر یوسف داد میزد که چرا به همه گفتی من روزه ام !!منم چون ازم سوال کرد ناچار بهش گفتم آره دارم !نمیدونم چرا گیر داده به نماز خوندن و روزه گرفتن من و هی تعجب میکنه از اینکه نماز میخونم و روزه میگیرم (فامیلیان رو میگم!!)!! بعد امتحان دکمه ی آستین پالتوم با بندکش از هم جدا شدن من هم در به در دنبال نخ سوزن میگشتم!!!!

غفوری که دید من دنبال نخ سوزنم رفت از دختر خالش که دانشکده علوم پایه ست نخ سوزن گرفت آورد!!! ولی نتونستیم درستش کنیم آخرش من رفتم از آقای خستو (مدیر تشکیل کلاسمون) یه سنجاق ته گرد گرفتم سحر بندک رو به آستینم چسبوند ولی دکمه روگذاشتم جیبم تا بعد درستش کنم!شهروزه هم همون روز رفت اصفهان تا یه هفته دیگه برگرده پیشمون!اما تمام لحظات اون روز یعنی روز عرفه برای من پر از خاطره بود خاطراتی که مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشدن.  انگار داشتم تو پارسال زندگی میکردم!و این طعم تلخی داشت مثل طعم بغض!

عید قربان هم همینطور!ایکاش هیچی نمیساختم ....شاید ذهن من بیکاره شاید!!!

 

پ.ن1.یک ساعت که آفتاب بتابد خاطره ی دو هفته بارندگی از یاد میرود این همه ی حکایت زندگی است : فراموشی و عادت کردن.

 

پ.ن2.بازم یه شاهکار دیگه از محسن یگانه رسیده دستم شاید شما خیلی زودتر از من شنیده باشین! پاره ی تنم کجاست؟!!! !من علاقه ی شدیدی به صدای محسن یگانه دارم!

پ.ن3.تا حالا نمیدونستم آقای شباهنگ و آقای بستام با رتبه های2500 و 2900همکلاسیمونن !خدایا این یعنی عین بی عدالتی !دوستم با 3200 داره علوم سیاسی روزانه میخونه ولی این دوتا...!همشونم منطقه 2هستن!

پ.ن4.پر حرفیییییییی کردم!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن5.خدا به همراهتون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


شنبه موقع برگشتن به بابل من و صدیقه با آقای غلامی و آقای فامیلیان که

همشهری مون هستنداومدیم خونه!تو راه کلی صحبت کردیم .

آقای غلامی هم رفت جلو نشست و طبق معمول دفعه های پیش نذاشت ما حساب کنیم!دلیلشونم واسه اینکاراینه که میگن تا وقتی مرد هست چه معنی داره زن دست تو جیبش کنه !(چه خودشونو تحویل میگیرن !)

یه لحظه گفتم:ببخشید آقای فامیلیان این دو تا آقایی که تو کلاس جامعه شناسی مون هستن دوستاتونن؟! 

-نه اونا ترم سه هستن !                                       

بعدش صدیقه در تکمیل حرفام گفت:خیلی بی جنبه ان!آخه شوخی و خنده هم حدی داره !

-مگه چیزی بهتون گفتن؟من دیدم شما پا شدین رفتین جلو نشستین!بعدش تا یه چیزی میگفتن

فاطمه خانوم (به سحر میگه!)هی اخم میکرد!به جون مادرم فقط منتظر بودم یه حرف چرت بزنن اونوقت....

 

یکشنبه بعد از ظهر مبانی علم حقوق داشتیم!طبق بررسی های به عمل اومده این استاد از نوادربه شمار میره!

خدا میدونه که سر کلاسش چقدر به خودم فشار میارم که نخندم !آخه برای تفهیم یه قاعده ی حقوقی از مثال هایی استفاده میکنه که واقعا خنده دار و عجیبند!مثلا وقتی داشت شرایط باطل شدن عقد(معامله)رو توضیح میداد میگه یکی از شرایط ابطال اینه که فکر کنی داری با برادرت معامله میکنی ولی بعد بفهمی که نخیر اشتباه کردی و طرفت داداشت نبوده! !!!!آخه مگه میشه آدم داداششو با کسی دیگه اشتباه بگیره؟!تازه این حرفارو با یه لحن خاص میگه ! یکی از اخلاقای زشتشم اینه که هر بار یه سوال میپرسه تا یکی از بچه ها میاد جوابشو بده میگه:اجازه بده اجازه بده !!واسه همین من یکی که اصلا تو کلاسش حرف نمیزنم یکی از بچه های ترم بالایی که اونروز مهمان کلاسمون بود بعد اتمام کلاس

برگشت به دوستش گفت :مثال هاش در حد تیم ملی تخیلیه !!

 

دوشنبه دکتر الهی قمشه ای تشریف آوردن دانشگاهمون !اما من در کمال حیرت نرفتم مسجد دانشگاه تا پای سخنرانیشون بشینم آخه خیلی خیلی شلوغ بود و من میترسیدم له بشم !!!از کلاس ما هم فقط پنج نفر رفتن و بقیه سر کلاس دکتر جمالی حاضر بودن!که اونم دوباره شروع کرد به سخنرانی .........بعد قرار شد فیلم سخنرانیشو از یکی از بچه ها بگیرم!

 

سه شنبه تو کلاس تحولات سیاسی اجتماعی که محبوبترین کلاسمه مونا اس ام اس داد که اگه میتونم بعد از ظهر برم پیشش تا با هم بریم بگردیم ناراحت شدم چون نمیتونستم برم وکلاس داشتم اما بعد کلاس دیدیم رو تابلو اعلانات نوشته که کلاسای دکتر کلانتری تشکیل نمیشه واسه همین راه افتادم اومدم بابل پیش مونا!تا پنج و چهل و پنج دقیقه که کلاس زبان داشتم با هم بودیم و انقدر حرف زدیم که دیگه تو کلاس نمیتونستم هیچی بگم .خب بعد دو ماه همدیگرو ندیدن و تعریف اون ماجرا دیگه..................

 

چهارشنبه که دیروز بود امتحان تحولات داشتیم .استاد دوتا سوال داد که هر دو تحلیلی بودن.و بچه ها هم هی ناله میکردن!ولی خیلی جو کلاس خنده دار بود !!

 

پ.ن1.بر پایی نمایشگاه داره نزدیک میشه!

پ.ن2. سوییچ تن ماشین بود اونوقت من در هارو از تو قفل کردم و پیاده شدم!

پ.ن3.خدا به همراهتون

بعدا نوشت :مهرنوش جونم تولدت مبارک!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  |