واقعا تو این دو روز چقدر میتونم درسای نخونده و تکالیف انجام نداده رو بخونم و انجام بدم؟!
امتحانات همینطور تو نوبت اند. فکر کن همه جزوه رو باید بخونم هم کتاب!!!
تدابیر سخت دکتر جمالی هم داره دیوونمون میکنه!!!
سه شنبه که بعد از کلی گیر دادن به استاد یوسف نیا امتحان چهارشنبه
(تحولات سیاسی اجتماعی..)
لغو شد
و بعدشم فهمیدیم دکتر کلانتری (استاد حقوق)
نمیاد
چهار تایی رفتیم دریا که پشت دانشگاهه
حدود5 دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم .دریا آروم بود.
شهروزه خیلی خوشحال شد و هی میگفت بالاخره بعد اینهمه مدت شما حاضر شدین
بیاین دریا
!خب طبیعتا دریا واسه اون جذابیت بیشتری داره تا ما سه تا که بچه ی شمالیم
!
پ.ن1. اولین فعالیت من تو گروه با تایپ کردن بخش هایی از کتاب تاریخ احزاب سیاسی در ایران شروع شد.
پ.ن2.راستش خیلی بی حوصله ام به خاطر همین سخن کوتاه باید والسلام!
پ.ن3.خدا به همراهتون
بعدا نوشت :دارم آهنگ حیف محسن یگانه رو گوش میدم.این آهنگ منو میبره به یه دنیای دیگه
دنیایی که تو گذشته س!مثل هوای این روزا !هوای پاییز باعث میشه حس کنم اصلا تو زمان حال
نیستم ..........
سلام
الان فقط از ترس ترور شدن توسط سحری دارم مینویسم!
باز خونه ی خواهری اینا م!به این نکته توجه کنین که چون شوهر خواهر جان نیست
من میام اینجا تا خواهری و الیانا تنها نباشن
اونوقت خودم تا یه صدایی میشنوم کلی ترس ورم میداره
!
خب بریم سر اصل مطلب!اصل مطلب کجاست؟؟دانشگاه!
بنده با یه سری دیگه از بچه ها عضو یه گروه شدیم!!!یه گروه مخوف
؟؟!!
مجاهدین خلق
؟!منافقین
؟!توده
؟!کمونیست
؟!نه بابا!
این وصله ها به ما نمیچسبه
! آقای بابلی سر گروهمونه
(دانشجوی فوق و اهل خوزستان!)یه روزی مارو جمع کرد و گفت:من با دکتر جمالی
(مدیر گروهمون.معروف به هیتلر
!)صحبت کردم راجع به تشکیل یه گروه
و.................بعدشم اینکه برخلاف نظر دکتر که میگفت از بچه ها ی فوق استفاده کنم
میخوام شماها عضو این گروه باشین چون بهتر میشناسمتون و میدونم چقدر فعالید
!!
من که فقط امسال مهمونتونم از سال بعد خودتون باید کارهارو سر و سامون بدین.
.....حالا درمورد جزییاتش بعدا که نمایشگاهمون به راه افتاد بیشتر توضیح میدم
و البته اون جای خالی بالا رو هم پر میکنم!!!(الان به علت ضیق وقت و فضا توضیح نمیدم
!!)
شنبه اولین امتحان دوران دانشجویی برگزار میشه اونم چی؟
مبانی علم سیاست اونم با کی؟ دکتر جمالی!!
اون هفته دوشنبه یهو از پچ پچ چند تا از پسرا عصبانی شد و باز شروع کرد
به سخنرانی
!بعدشم عین این کماندو کارا اومد ته کلاس سرشون داد کشید
و گفت:ردیف آخر همتون برین جلو و جدا از هم بشینین
!!سرمو گذاشتم رو میز
آخه داشتم از خنده میمردم
مخصوصا وقتی قیافه ی آقای محمد زاده رو تصور میکردم
(اون دفعه گفتم محمدی اشتباه کردم!)آخه این آقا
خیلی سنگین و مودب و به قول خودمون اتو کشیده هستن
!
حالا فکر اینکه کتشو گرفته دستشو پاشده رفته جلو نشسته خیلی واسم خنده دار بود
!
_تا آخر ترم همینطوری میشینین!اگه غیر این فرم باشین حسابتون با کرام الکاتبینه
!
بالاخره تا آخرترم یا شما منو مودب میکنین یا من شمارو
!
بعد اینکه طوفان آروم شد!سرمو آروم بلند کردم
دیدم محمد زاده از جاش تکون نخورده
!!!و آقای بابلی هم همینطور
اما خب بینشون فاصله بود بقیه هم اومدن ردیفای جلو و جدا از هم نشستن
!
کلا قیافه ی همشون خنده دار بود!!!!
بعد فهمیدیم که به محمد زاده و بابلی خیلی بر خورده که استاد اینطور باهاشون رفتار کرده
!
پ.ن1.هنوز هیچی نشده بین بچه ها معروف شدم به استاد اخلاق
!!!
فقط به خاطر اینکه بهشون میگم بلند نخندید!!بد میگم؟آخه وقتی بلند میخندن کلی سر میچرخه طرفمون!
پ.ن2.پیش بینی یه بحث جانانه راجع به استیضاح کردان تو کلاس
تحولات سیاسی اجتماعی خیلی هم غیر قابل پیش بینی نبود!
پ.ن3 چهارشنبه عجب بارونی گرفته بودا!کلی کیف کردم!!!
پ.ن۴از این به بعد تو وبم همیشه بارون میاد!!
پ.ن۵.خدا به همراهتون
شکر خدا کنفرانسمو دادم!
از يکشنبه غروب شروع کردم به خوندن کتاب(( ايران بين دو انقلاب))
همش هم ميگفتم خدايا چطوري ميتونم تا سه شنبه ظهر هم
بخونمش هم خلاصه نويسي کنم؟!
دوشنبه هم تا يک شب نشستم به خوندنو نوشتن
صبح سه شنبه ساعت 30/7بيدار شدم
نکته ي جالب توجه اينه که سرما هم خوردم
خداييش تا 12 ظهر داشتم يه بند مينوشتم
حتي ناهار هم نخوردم.
تندي لباس پوشيدم و رفتم دانشگاه!
يه کلوچه خريدم وهمينطور که ميخوردمش بدو بدو رفتم
تو کلاس استاد تو کلاس بود!
!رفتم پيش شهروزه نشستم
و عين اين آدماي استرسي به سه تاشون نگاه ميکردم
(سحر و صديقه و شهروزه)
سحر بهم چشم غره رفت و گفت باز تو شروع کردي!يه بسم الله بگو
همه چي حله ميدونم که خيلي قشنگ از پسش بر مياي
!!
(اعتماد به نفس دادنو حال کن
)
خلاصه کلاس شروع شد و استاد هم شروع کرد به درس دادن و از قرون وسطي
گفتن!بچه ها هم که ماشالله همه اکتيو هي سوال ميپرسيدن و تحليل ميکردن
!
درس که تموم شد استاد گفت: اونایی که نوبت کنفرانسشون بود کیا بودن؟؟
منو مجاهد دستمونو بلند کردیم.بعد استاد گفت:خب بیا جلو مجاهد!
یهو آقای محمدی
(دانشجوی فوق که عقایدش زیاد با عقاید ما و همچنین استادا سازگار نیست
)
گفت :استاد اگه میشه بهشون وقت بیشتر بدین تا بینابینش ازشون سوال هم بپرسیم!
دلم هری ریخت!!ولی استاد گفت:اتفاقا من میخوام وقتشونو محدود تر کنم
!!
خیالم راحت شد.اصلا این محمدی انگار با من سر لج داره
فکر کنم یه روز باهاش بحثم بشه
!مجاهد که داشت با همون
لهجه ی باحال خوزستانیش کنفرانس میداد به خودم گفتم
من که یه بند داشتم مینوشتم چطور وقتی رفتم جلو به متنم نیگا نکنم
؟!
واسه همین تند تند به تموم قسمتا ی متنم سر زدم و چکیده شو تو دلم
واسه خودم گفتم...کنفرانس مجاهد که تموم شد واسش دست زدیم
و من
با ترس و لرز رفتم جلو و پشت میز استاد وایستادم
.اصلا بهشون نگاه نمیکردم
دلم میخواست به استاد بگم : من نمیخوام کنفرانس بدم...نمیتونم...
اما نگفتم و شروع کردم ........
خودمم باورم نمیشه انقدر خوب و مسلط بوده باشم

!!خدایا شکرت
!!
آخرشم استاد گفت :آفرین خیلی خوب بود....
پ.ن1.بالاخره خواهری و momo رو بردم آیس پک و از خجالتشون در اومدم!!
پ.ن2.آهنگ محبوبم رو گذاشتم واسه خدا!
پ.ن3.خوشحالم که استادامون انقده روشنفکر و اصلاح طلبند
پ.ن4.خدا به همراهتون


