تقريبا تموم روزاي هفته وقتم پره و واقعا وقت نميکنم بيام نت جز پنج شنبه ها!
چون تعطيلم!
خب فکر کنم بهتره از اينجا شروع کنم که:
يکشنبه ي هفته ي پيش نميدونين من تو کلاس فارسي عمومي چيکار کردم
!!!
اين کلاس تو آمفي تئاتر برگزار ميشه وبا بچه هاي حقوق
ادغام ميشيم .تعدادمون هم خيلي زياده!استاد گفت که يه نفر از روي متن بخونه
يکي از جلو دستشو بلند کرد استاد گفت:نه بگذارين يکي از اون ته بخونه
که صداش به همه برسه!منم به ياد روزهاي دبيرستان که همش ميخوندم و
به قول بچه ها اخبار ميگفتم!دستمو بلند کردم
!!!استاد هم گفت بفرمائيد!!
شروع کردم به خوندن که ايکاش اينکارو نميکردم
!!
از پسش بر اومدم فقط انقدر استرس داشتم که آب دهنم خشک شد
و همه ي وجودم مي لرزيد
!!يه جاداشتم روبه رو ايم رو ميخوندم رو به روايم!!
خاک تو سرم کنن
!!از بس هل شده بودم فتحه ي رو ي کلمه رو تشديد
ديدم
اما خوب شد مکث کردم
تا استاد خودش کلمه رو تلفظ کنه و گرنه ضايع ميشدم!
يکي هم پشتم نشسته بود عين فرشته ي نجات
اون سه جايي که مکث کردم بهم کمک کرد
!!
تموم که شد سحر روشو کرد طرفم و گفت:خيلي خوب خوندي آفرين
!
دستت چرا مي لرزه!ديوونه!!گفتم:واي سحر خيلي افتضاح خودنم .آبروم رفت
...
دوباره گفت :خيلي هم خوب خوندي هيشکي جرات نداشت
تو اين جمع بخونه اونم به اين رسايي
!!
فقط ميشه بگي چرا انقدر بلند ميخوندي؟!کر شدم!
-خب واسه اينکه صدا به جلو برسه!!
خلاصه استاد دوبار فاميليمو پرسيد!!نميدونم چرا؟!!کلاس که تموم شد
به خودم گفتم آخه تو کي اينهمه اعتماد به نفس داشتي که
خودت خبر نداشتي
؟!!حالا ديگه کلاسامون خدارو شکر از هم جدا شده چون
خيلي شلوغ بود...
کلي هم تکليف و تحقيق رو دوشمون گذاشتن
!!بيچاره ما ترم اولي ها!!
استاد تحولات سياسي اجتماعي هم قانون گذاشته که به ترتيب حروف الفبا همه بايد
کنفرانس بدن!!هفته ي بعد هم نوبت منه!!تو اين کلاس بيشتر از هر کلاس ديگه اي
بحثاي سياسي ميشه!(از اون بحث خطر ناکا که باب دل منه
!!)
استاد هم همش ميگه توجه کنين
من اصلا از کسي اسم نميبرما....(خودمون بايد بگيريم داره راجع به کي ميحرفه!!)
وقتايي هم گرسنه مون ميشه ميريم کافي شاپ دانشکده!!انقدر باحاله!
آش رشته هم دارن!!
خلاصه همينا ديگه!!!
پ.ن1.ديگه واسم غريبه اي اما غريب آشنا چون با امثال تو شدم واسه هميشه آشنا
!
پ.ن2.دنيا خيلي کوچيکه!مطمئنم خدا یه روزی همه ی این بلاهایی
که سرم آوردین سر خودتونم میاره!
پ.ن3.ما که گذشتيم......
پ.ن4.خدا به همراهتون.
.البته اين احساس منه!
هر سال روز عيد فطر خيلي دلم ميگيره
نميدونم شايد دلم واسه ماه رمضون
و حال و هواي متفاوتش تنگ ميشه....شايد نه!حتما همينطوره!
دلم ميخواد از همه اتفاقايي که تو اين چند وقته افتاد بنويسم
از حس ضعف و حالت تعجبم توي اون روز لعنتي موقع ديدن صحنه اي که
هنوزم نتونستم درست باهاش کنار بيام،
از وجود داغ و تب دارم تو شب همون روز
از حرفايي که شنيدم،از خاموش شدنم!
از حس هيجاني که تو اولين روز ورود به دانشگاه داشتم
،از دلسرد شدنم تو همون روز اول!
از استاد خشن مباني علم سياست که بعد فهميدم مدير گروهمونه
از استاد باحال تحولات سياسي اجتماعي ايران(همشهري خودمه!
)
و بحثاي سياسي که تو همون اولين جلسه
باهاش به راه انداختيم
،از دوباره دلگرم شدنم تو همون روز
!
از پيدا کردن دوتا دوست جديد که يکيشون نوشهريه(سحر)
و يکيشم اصفهاني(شهروزه)!
(وقتي ميبينمش ناخود آگاه ياد ليلا مي افتم!
)،از سوالا و صحبتايي
که تو همون جلسات اول با استادا داشتم،از رفت و آمد خسته کننده،
از.......از.......حس بدي که الان دارم!
واقعا نميدونم من به گذشته چسبيدم يا گذشته نميخواد منو ول کنه....
اما اينو ميدونم که هر دفعه يه اتفاقي مي افته
و اين گذشته دوباره زنده ميشه
من نميخوام اين اتفاق بي افته!نميخوام!نميخوام که هر بار
يه اتفاق منو ببره به گذشته ي نه چندان دورم،همينجوريشم
با هر بار نفس کشيدنم ياد گذشته مي افتم
چه برسه به اينکه بخواد يه اتفاقي مرتبط باهاش بي افته!
خسته شدم
!اما نا اميد نيستم!من کسي رو دارم که هر کاري بخواد ميتونه بکنه
هر کاري!من خدارو دارم ميدونم که داره به حرفام گوش ميده،ميدونم که
بايد منتظر باشم و صبوري کنم...من معجزه هاي خدارو همين چند وقته تو
زندگيم ديدم!
نميدونم اما شايد خدا خواست با اين اتفاق منو بزرگ تر کنه،خواست
بهم بفهمونه دارم تو چه دنيايي زندگي ميکنم تا حواسم بيشتر جمع باشه
!
نميدونم ....خدايا من هيچي نميدونم !!همش تو برزخم ......آخه مگه
چقدر ظرفيت دارم.....تو ذهنم انقدر شلوغه که حس ميکنم دارم خفه ميشم...
ايکاش ميتونستم به اون چيزايي که گفتي عمل کنم اما خب يه مشکلي وجود داره
اونم اينه که من حافظه ي خيلي خوبي دارم يا شايد بهتره بگم چيزي به اسم
قوه ي فراموشي تو وجود من کار نميکنه!
نه دانشگاه نه تفريح نه مسافرت نه هيچي ديگه !هيچي نميتونه
منو از فکر و خيال اين جريانات بيرون بياره ...شايد تا آخر عمر هم نتونم
پ.ن1.ساقه ي خشکيده ي بيد صبرم خم شده و ناي تبر نداره....
پ.ن2.چقدر واسه ندا خوشحالم!حالا ميتونه بدون عينک و لنز واضح ببينه
خدارو شکر!
پ.ن3.اينروزا اينجا خيلي بارون مياد!همون چيزي که من خيلي دوسش دارم
مهرنوش خانومي ميگه برو زيرش دعا کن مستجاب ميشه
!راست ميگه!
پ.ن4.آهنگ* بغض* تهي خيلي قشنگه...
پ.ن۵.خدایا هیچ کسیو به حال و روز الان من دچار نکن
پ.ن۶.التماس دعا.خدا به همراهتون
واقعا شبیه این دخترم!
من به جا ماندم در این سو
شسته دیگر دست از کارم.
نه مرا حسرت به رگ ها میدوانید آرزویی خوش
نه خیال رفته ها می داد آزارم......
![]()

