چون شوهر خواهرجان رفتن مسافرت من خونه خواهری اینا تلپ شدم ....
صبح ساعت 8 سه تایی مون حاضر شدیم الیانا رو بردیم مهد
و من رفتم مدارک لازم رو فتو کردم.بعدشم راه افتادیم طرف بابلسر!!
از بابل تا بابلسر 20دقیقه راهه تقریبا.....وقتی هم رسیدیم
منو خواهری عین پت ومت
دنبال آدرس دانشگاه میگشتیم..!!
یه جا که خواهری پیاده شد آدرس بگیره دستی رو نکشیده بود
ماشین داشت میرفت بعد من کشیدم واستاد
نزدیک بود عین معصومه بشم
هر کی یه چی میگفت
یکی میگفت ساختمان مرکزی یکی میگفت خود دانشگاه!!!
خلاصه وقتی رفتیم ساختمان مرکزی گفتن که باید بریم دانشگاه اصلی!!!
دانشگاه اصلی کمی از شهر فاصله داره و پشتشم دریاست!!!چه رمانتیک
!!!
تا حالا این طرف نیومده بودیم!!!
دانشگاه بزرگیه از سر درش خیلی خوشم اومد
نمیدونم چرا
؟؟!!
باید واسه ثبت نام میرفتیم مسجد دانشگاه.....شلوغ بود !!!
اولش خانومه گفت که اسمت نیست یا من نمیبینم
!!!دلم هری ریخت
بعد گشتم
گفتم ایناهاش دیگه.....سکته زدم یه لحظه!!!
اه چقدر فرم بود
حالم بهم خورد
.پرشون کردم بعد کاشف بعمل اومد که
یه فتوکپی از کارت ملی و 8تا عکس میخوان
در حالیکه تو اطلاعیه ی سازمان سنجش
نگفته بودن فتو ی کارت ملی میخوان یا 8تا عکس!!!
دوباره پاشدم رفتم دم در پیش خواهری گفتم بریم فتو کپی!!!
رفتیم کارمونم رسیدیم داشتیم برمیگشتیم دانشگاه که یهو جیغ زدم وای
این کارت ملی مال کیه؟؟؟
خواهری چپ چپ نگام کرد
دوباره دور زد رفتیم تو فتو کپی
کارتو دادیم به مامان دختره!!!
برگشتیم رفتم قسمت بازرسی مدارک ....آقاهه مدارکم رو گرفت دیدم آقای بغلی
داره به دختره میگه چون عکست 6تاست ثبت نام نمیشه برو 8تا عکس بیار
جوش آوردم
و به آقاهه که داشت مدارکم رو بررسی میکرد گفتم
ببخشید چرا وقتی سازمان سنجش تو اطلاعیه ای که داده حرفی از فتوی
کارت ملی نداده شما اون ازمون میخواین یا واسه چی
وقتی اونا میگن 6تا عکس شما 8تا میخواین ؟؟
من الان از کجا دوتا عکس دیگه بیارم !!!(لحنم بد خشن بود)
آقاهه سرشو بالا نکرد فقط گفت من که ازت عکس نخواستم
!!!عجبا
تو مرحله ی نهایی یه آقای دیگه یه دفتر کلاسوری و دوتا فرم رو بهم داد و گفت
تشریف ببرید دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی!!!
با خواهری رفتیم اونجا یه گواهی سلامت گرفتیم
و برگ انتخاب واحد و از همه
مهم تر شماره حساب واسه واریز شهریه!
نمیدونم چرا ولی واقعا از دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی خوشم آومد
!!!
موقع برگشت واقعا هلاک بودم از تشنگی داشتم میمردم...
اومدیم بیرون هر چی نگاه میکردیم ماشین نبود!!!
باز دزدگیرو نزدی؟؟!!ماشینو بردن.....واییییییییی
نه زدم چی میگی؟؟
خواهری ساکت شد
داشت فکر میکرد اما من تو ذهنم
رفتم تا کلانتری که مثلا چطور بهشون خبر بدیم
!!!!
یه هو دیدم میخنده
میگه اونا دیگه پشت اون ماشینه س!!!
هی بمیری من که زهره ترک شدم...
اومدم نشستم تو ماشین انقدر که داغ بود حالم داشت بهم میخورد
به جای اینکه بگم کولرو روشن کن میگم کنکورو روشن کن....
پ.ن1.خدایی ش خیلی روز پر ماجرایی بودا....
پ.ن2.به خواهری قول دادم که خاطره ی این روزو تمام و کمال اینجا بنویسم
پ.ن3.دانشکده ی سحر و الهه از دانشکده ی من فاصله داره
پ.ن4.خدا به همراهتون.
اینم دانشگاه مازندران
سلام.نماز روزه هاتون قبول باشه.
نميدونم اين روزا واقعا چه حس و حالي دارم.
يه کم خوشحال يه کم ناراحت يه کم مضطرب..!!
موضوع ندا باعث شد دوباره خاطره ي تلخي که
خيلي هم از وقوعش نميگذره واسم تکرار بشه.
واقعا نمیدونم دارن چی به سر بچه های هم دوره ایه ما میارن!!
اون از امتحان نهایی
سال سوم دبیرستان که در حد تیزهوشان سوال طراحی کرده بودند
و حتی دبیرامون
واسمون دلسوزی میکردن..!!
اونم از کنکور که از مفهومی بودن که نه چرت بودنش هر
چی بگم کم گفتم...!!
اینم از وضع پذیرش دانشجو...!!واقعا برام عجیبه دوستم با 900
معارف تهران میخواست اما نمیدونم چی شد که
سر از حسابداری دانشگاه مازندران در آورد..!!
وضع بقیه دوستام هم که رتبه هاشون خیلی بالاتر از من بود
چندان جالب نیست..!!
دیشب وقتی دیدم یه عده از بچه ها دم سازمان سنجش تجمع کردند
و معترض بودند
تمام بدنم مور مور شد...!!!
آخه واقعا نامردیه آدم با این رتبه های به این بالایی جایی قبول نشه...!!
خیلی وحشتناکه که به این راحتی با احساسات بچه ها بازی میکنند ...
دیگه شورشو در آوردن
وقتی با رتبه ی 6900 انتخاب رشته ي مجازي کردم
احتمال قبوليم تو رشته ي علوم سياسي
دانشگاه مازندران(شبانه)100در 100 بود.
اما وقتی رفتم پیش آقای مشاور بهم
هشدار داد که هیچی معلوم نیست شاید پیام نور و غیر انتفاعی قبول بشم
!!!
هشدارشو جدی گرفتم و به خودم گفتم
اگه بابلسر قبول نشدم میخونم واسه سال بعد...!!
ایکاش همه ی اینا یه خواب بود ....
من به اونچه که میخواستم رسیدم اما
این در صورتی میتونست واسم خوشحال کننده باشه که
دوستانم هم به حقشون میرسیدن و خوشحال بودن...
پ.ن1.واسه همه ی اونایی که به نحوی حقشون ضایع شده متاسفم..!!
اما میدونم خدا تو جایگاه عدالت خودش نشسته و خیلی بزرگه....
پ.ن2.نمیخوام باور کنم قبول شدم
!!تو میدونی چرا!!!تو این دنیا هیچ چیزی
ثابت نیست و ممکنه آنی همه چیز بر عکس بشه..!!!
پ.ن3.خدا به همراهتون.
علوم سیاسی .
دانشگاه مازندران.
شبانه.خدا رو شکر.
اما خب دلم شاد شاد نیست![]()
چون دوست خوبم ندا یه کم غمگینه از اینی که قبول شده
فقط میتونم بگم تو تلاشتو کردی
رتبه ات از منم خیلی بهتر بود اما خب این خواست خدا بود
شاید خواست که نزدیک شهر خودت باشی.
فقط همینارو میتونم بگم.
خدا به همراهتون![]()
ذوق به گوشيم نگاه ميکردم تا ببينم يه روز ديگه هم گذشته خيلي بايد خوشايند باشه
هر چند هنوز اين تابستون نفرت انگيز تموم نشده اما خب همين که شهريور
از راه رسيده هم خودش نعمتيه..!!!
چند روزي مريض بودم......
با يه معده درد اساسي رفتم عروسي دختر عمو جان!خوش گذشت...!!
مخصوصا قسمت عروس برونش!!!
چند روز مونده تا جواب انتخاب رشته بياد؟؟!!!ده روز شايدم بيشتر..!!
قبول ميشم ؟؟؟!!!قبول نميشم؟؟؟!!!قبول ميشم!!!؟؟؟قبول نميشم!!!؟؟؟
اين شکل رفت و برگشت سوالا تو ذهنمه....!!!
ايکاش فقط دغدغه ي من همين دوتا سوال بود...!!!يه لحظه با نوشتن اين جمله
چقدر حس کردم شبيه آدمايي شدم که همه کس و کارشونو از دست دادنو
به ته خط رسيدن....!!!مگه منم به ته خط رسيدم؟؟!!!جدي جدي...؟؟!!
نخير از اين خبرا نيست براي من نقطه ي آخر وجود نداره .ديگه تکرار نشه ها!!!
هيييييييي پس اين چيه افتاده به جونم؟!!!ها؟!!!
نميدونم...
ميدوني...
نميخوام بگم برو.
پ.ن1.خدايا ميخواستي منو فولاد آبديده کني؟!!
پ.ن2.وايييييي چقدر تعداد چيزايي که قفلشون کردم داره زياد ميشه!!
پ.ن۳.اينروزا هي به خودم ميگم دختر چقدر شبيه مرغا شدي!!!
پ.ن۴.من بارون ميخوام...
پ.ن۶.ها ؟چیه تو هم میخوای به جرم سادگی بزنی تو سرم؟؟!
پ.ن۷.خدا به همراهتون.![]()
![]()



