تبليغاتX
خلوتگاه من

شهرمون چهره ي باحالي پيدا کرده اونقدر خوشگل شده که دوست داشتم بيکار بودم

و روزي دو سه ساعت توش   پياده روي ميکردم

 

با هر وزش باد کلي برگ از درختا ميريزه تو جاده!برگاي خشک و نارنجي!

دوست دارم روشون راه برم و صداي خش خششونو بشنوم!

خيلي بيرحمم نه؟!بي رحمم که از شنيدن صداي خردشدن برگايي که

 يه روز واسه خودشون دب دبه و کبکبه اي داشتن احساس خوشايندي کل وجودمو ميگيره!!!

روزا دارن ميگذرن منم که مشغول درس خوندن ميباشم!

بالاخره تونستم طلسم رو بشکنم و اقتصادو شروع کنم به خوندن

روانشناسي هم دوباره دارم شروع ميکنم که بخونم آخه همه

مطالبش از ذهنم پريده معلوم نيست کجا رفته ؟!

خدايي موقع خوندن روانشناسي و اقتصاد قيافم  ديدني ميباشد!

فکر کنم قيافم شبيه کسايي بشه که دارن روغن کرچک ميخورن!

الانم که دارم اين متنو ميتايپم تو کلم پر از مطالب جامعه شناسيه سال دومه!

جامعه شناسي خوبه شيرينه خيلي دوسش دارم اون دفعه تو سنجش 82 درصد زدم واييييييي کلي

ذوق کردم!البته از اين ذوق بيخودا بودا چون من خودم ميدونم که قبول نميشم عمرا .........................................

مثلا تو فکر کن من با روزي سه چهار ساعت درس خوندن دانشگاه تهران رشته ي تاريخ قبول شم !!!

البته من خودم علوم سياسي رو

خيلي دوست دارم اما نميدونم چرا تا نسبت به اين رشته ابرازعلاقه ميکنم

از اون اليانا گرفته تا بابام چپ چپ منو نگاه ميکنن که يعني

از حلق ببتد و ديگه اين حرفو تکرار نکن!آخه چرا ها؟؟؟من دوست دارم اين رشته رو چيه مگه؟؟؟

خب باشه نميرم!!!نزنين منو×××

من به تارخ هم خيلي علاقه دارم

 اونقدر که با اين سن و سالم هنوزم تو تخيلاتم به اين فکر ميکنم که يعني ميشه يه ماشين زمان داشتم؟!و

بر ميگشتم گذشته و علاوه بر اينکه مطالب تاريخو ميخونم اون صحنه هارو از نزديک ببينم؟!!

؟شدني که نيست ها هست؟؟

بر خلاف خيلي ازدوستام که عشق و روياي قبول شدن تو رشته ي حقوق رو تو سرشون ميپرورونن

 علاقه اي به اين رشته ندارم!!!

خلاصه اينکه من اگه همين بغل مغلا مثلا دانشگاه عالي بابلسر هم که يه دانشگاه معتبریه هم قبول شم راضيم!!

 اينجا هم رتبه ي خيلي بالايي ميخواد

که عمرا قبول بشم.همينجور واسه خودم رويا بافي ميکنم ديگه کم کم داريم هممون ديوونه ميشيم

باور کنين يه شبم نيست که بدون فکر کنکور سرمو رو بالش بذارم×

 

دوستون دارم

 

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


اين هفته هم گذشت ومن  بيشتر از قبل تونستم خودمو با تنهايي هماهنگ کنم

اين هفته خيلي قدم زدم بيشترش هم زير بارون بود خيلي واسم خوشايند بود

 که تو يه شب پاييزي تنها زير يه بارون شديد در حاليکه بخار هم با هر بار نفس کشيدن

از دهنم بيرون مي اومد قدم زدم و سر تا پا خيس آب شدم!و اونقدر فکر کردم که وقتي رسيدم

دم در خونه سبک سبک بودم!و تنهايي رو با تموم وجودم حس کردم!

ديگه نميخوام اونقدر خودمو به دورو بريام که شباهت چنداني بهم ندارن گره بزنم که

وقتي يه کاري کردن که از نظرم درست و اخلاقي نبود خود خوري کنم و هي به خودم بگم که

چرا اونا مثل من نيستن؟يا بر عکس چرا من مثل اونا نيستم ؟شايد من زيادي ساده و....ام

 اما من تصميم گرفتم که اين  رابطه ها رو جدي نگيرم وانتظار هر برخورد و عمل غير عادي رو داشته باشم!

مثلا اگه فقط منافع خودشونو به طور مطلق (تو يه کاري) در نظر گرفتن شوکه نشم!

من فقط خدارو دارم و بس اما ميدونم اونم منو نميخواد آخه خيلي گناهکارم

نماز ميخونم اما تو نماز حواسم به همه چي هست جز درک بزرگي خدا!

در روز هزار جور گناه ديگه هم مرتکب ميشم که ميدونم جايي واسه بخشش نذاشتم!

زندگي خوشگله به شرطي که ياد بگيرم چطور از زيباييش استفاده کنم

 در حال حاضر تو اين عصر پر از دود و خودخواهي مردم حتي به زيباييهاي زندگي هم

رحم نميکنن اونقدر حرص و طمع دارن و اونقدر خودخواه و لجباز شدن که زيبايي هاي زندگي

کم کم دارن جاشونو ميدن به زشتي!

من واسه خودم متاسفم که دارم تو يه همچين دوره اي زندگي ميکنم و مجبورم با اين روحيه حساس و

چرتم با اين چيزا روبه رو بشم و براي اينکه نشکنم همش تو ذهنم دنبال راه حل بگردم!

خدايا تو اين تنهايي تنهام نذار!

پ.ن۱.گريه ميکنم تا تو اشکام تورو ببينم اما زود اشکامو پاک ميکنم تا کسي تو رو نبينه!

پ.ن۲.من از خدا میخوام کمکمون کنه انقده نگران نباشمن!

پ.ن۳.خدا به همراهتوندوستون دارم


 بعدا نوشت: فرزانه یعنی چه ؟من نمیخواممممم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  |