راستش اونروز که داشتم وبمو آپ میکردم خیلی داغون بودم الانم مثل همون روزم اما دوست دارم همه چیو کامل تعریف
کنم شاید یه کم آروم بشم:
اولین بار وقتی پشت در به خاطر تاخیر گیر افتاده بودم و نمیذاشتن بریم تو دیدمش یه خانوم میانسال اما
جذاب و به قول خودمون با کلاس و با شخصیت. خیلی به دلم نشست حتی فکرشم نمیکردم که دبیرمون بشه
اما در نهایت ناباوری دیدم دبیر قافیه-عروض و نقد ادبیمون کسی نیست جز همون خانوم جذاب که دم در مدرسه دیدمش!
انقدر قشنگ و واضح درس میداد که بدون خوندن کتاب هم میشد از درسش بیست گرفت
یادمه وقتی بخش قافیه رو تموم کرد قبل امتحان کلی باهامون کار کرد و تمرین حل کرد تا امتحانمونو خوب بدیم
یه انگشترم داشت که نه تنها من همه ی بچه ها عاشقش بودن !!!
بیچاره همش تو تلاطم بود از این کلاس به اون کلاس از این مدرسه به اون مدرسه......
میشه گفت تو تمام دبیرستانای بابل از غیر انتفاعی تا دولتی کار میکرد !
بی نظیر بود یادم نمیاد حتی یه بارم پشت سرش بد گفته باشیم !اما یه سکته ی مغزی اونو ازمون گرفت..........
مادرش میگفت اخرین لحظه ها که پیشش بوده گفته به دانش اموزام بگین درسشونو بخونن.....
اون جاش تو بهشته شک ندارم .....ما دلمون به حال خودمون میسوزه که دبیر به این خوبی و با این وجدان
کاری بالا رو از دست دادیم!
امیدوارم یه روز تو اون دنیا بتونم ببینمش و دستشو ببوسم!![]()
![]()
![]()
![]()
عاشق نویسندگی بودم الانم هستم اما یه دغدغه هایی اجازه نمیده خیلی جدی دنبالش کنم.![]()
خب چه میشه کرد؟من حس میکنم تا وقتی بچه تر بودم دل مشغولی هام خوشگل تر بودن ساده تر بودن
دلهره ایجاد نمیکردن ومثل الان دیوونم نمیکردن که نتونم بنویسم یا نتونم خوش اخلاق باشم!![]()
امیدوارم که این وضع ادامه دار نشه!![]()
این روزا یه فکرایی میاد تو ذهنم یا یه حرفای لطیفی با خودم میزنم که خودم هم باورم نمیشه
دارم بعد سه سال به این چیزا توجه میکنم
و وقتی میبینمشون باهاشون جمله های خوشگل
میسازم و هی تکرار میکنم البته تو ذهنم و بازم البته بعضی اوقات!![]()
خورشید،ماه،ستاره ها،گل محبوب شب خونه ی همسایه،بارون و خیلی چیزای دیگه![]()
شنبه وقتی داشتم میرفتم مدرسه حس میکردم خورشید خانم داره باهام بازی میکنه!هی میرفت پشت درخت
بعد یه هو می اومد بیرون و عاشقانه و پر انرژی پرتو های گرمشو میپاشید رو صورتم!![]()
اون لحظه ها با خودم گفتم خدایا ازت ممنون به خاطر اینکه اجازه دادی یه بار دیگه بتونم لبخند عاشقانه ی
تو رو تو تک تک مخلوقاتت ببینم مخلو قاتی که همشون از نظر من زیبان!![]()
![]()
هر شب که از کلاس زبان می اومدم خونه از کنار گل محبوب شب همسایه رد میشدم و میگفتم:خونه ی مامان
بزرگ اینام از این گلا داشت نمیدونم هنوز داره یا نه؟!ای کاش منم میتونستم هر شب موقع خواب بوشو حس کنم
خب یه شاخشو میچینیم و چیدم!گذاشتم تو یه فنجون آب بعدشم گذاشتم تو اتاقم و موقع خواب میتونستم
بوشو حس کنم به همین سادگی!اما میدونم که همیشه همه چی به همین سادگی بر اورده نمیشه!![]()
شب یکشنبه بود که ته دلم آرزو کردم یه بارون تند بباره تنده تند آخه داشتم میسوختم !
اما آسمون تا ساعت
یک که میخوابیدم پر از ستاره بود
چطور می خواست ابری بشه اونم چی یه بارون تند بباره!![]()
اما ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه یه هو از خواب بیدار شدم اونم از صدای رعدوبرق!بعدش چنان بارونی اومد
که صبح مدرسه ها وحتی دانشگاه تعطیل شد ![]()
![]()
اخه همه جارو اب گرفت!![]()
![]()
خیابونمون عین رود خونه شد و کلی ماشین تو آب خاموش شدن والبته منم به آرزوم رسیدم!![]()
باخودم
گفتم ای کاش از خدا چیز دیگه ای میخواستم !!!![]()
پ.ن.شاید تاریکی آن قدرت را داشته باشد تا درختان و گل ها را از چشم انسان نهان کند ولی نمیتواند عشق
را از چشمان روح نهان نماید![]()
![]()
پ.ن۲.خدا به همراهتون![]()
![]()
بعدا نوشت:دارم میرم تهران بدی خوبی دیدید حلالم کنید
شاید یه موقع خدا دلش خواست منو ببره![]()
جاده س دیگه
خدا حافظ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


