سلام
من قالب وبمو عوض کردم نمیدونم شما خوشتون اومده یا نه اما من خیلی ازش خوشم اومده سبز رنگ مقدسیه وهمینطور ارامش بخش !حالادلیل تعویض قالب این بود که مشکی بود و خوندن اون همه مطلب رو یه سطح مشکی واستون سخت بود![]()
من اون قالبو خیلی دوست داشتم اما.....حالا واسه نوشتن حرفای دلم تو مواقع دلتنگی یه وب دیگه زدم اگه دوست داشتین برین ببینیدش بهم بگین تا ادرسشو بهتون بدم نمیخوام اینجا بذارمش چون دوست ندارم کسی از اشناهام اون وبمو ببینه و مطالبشو بخونه.![]()
بابت تبریکاتون هم ممنون !![]()
![]()
تو خونمون هیچکی نیست مامانم هم رفته مهمونی اما من موندم چون میخواستم درس بخونم .دو ساعت درس خوندم بعدش پا شدم هال و اتاقمو جارو برقی کشیدم الانم ساعت یازده صبح هم اهنگ سیاوش رو گوش میکنم هم مینویسم ![]()
امروز برای نوشتنم موضوع خاصی ندارم البته راجع به دخترا و پسرا یه چیزایی نوشته بودم اما دیدم چون یه خرده ناخوشم
ممکنه نتونم خیلی خوب بعضی چیزارو توضیح بدم واسه همین گذاشتمش واسه بعد!!![]()
دیروز تا حالا ده بار دارم این پستو مینویسم اما هر بار یه خرده شو که نوشتم پاکش کردم ولی الان دیگه عمرا پاکش نمیکنم هر چی شد شد دیگه شماها که غریبه نیستین !!!
یه موضوعی دیروز تو کلاس زبانمون پیشید (پیش اومد) میخوام بتعریفم :
دیروز رفتم کلاس زبان اما با اکراه اخه خیلی خوابم می اومد اصلا حوصله ی استادمونو هم نداشتم خیلی بیخوده!ولی به هر جون کندنی بود خودمو راضی کردم که برم !![]()
رفتم کلاس طبق معمول همیشه من رها وسحر کنار هم نشستیم اما نازنین نیومده بود حالا درس امروزمون چی بود؟!
موضوع درس این بود:چه توصیه ای واسه اینایی دارین که تو روابط عاشقانشون دچار مشکل شدن؟
(
زیر این عنوان چندتا قسمت از نامه های اونایی که دچار یه همچین مشکلاتی شده بودن وجود داشت مثلا یکیش این بود که یه پسره دست دوستشو میگیره با یه دختره میبره بیرون تا بساط ازدواجو اینارو راه بندازه
اما این وسط یه مشکل کوچولو وجود داشت اونم اینکه
دختره از دوست پسره یعنی همونی که میخواسته بانی خیر بشه بنده خدا خوشش می اومده نه از اون یکی![]()
اما پسره نمیدونست !؟حالا این دختره حیوونی دنبال یه توصیه ی کارساز میگشت واسه حل این قضیه!!
بعد اینکه توصیه ی خود کتابو خوندیم
استاد گرام به نوبت از هممون پرسید نظر شماها چیه؟به من که رسید گفتم :به نظر من این دختره بخت برگشته باید جفتشونو فراموش کنه چون اینجوری خون وخون ریزی میشه این وسط حالا بیا درستش کن !نظرمو که شنید سرشو یه جوری مثل همیشه نافرم
تکون داد
که یعنی خب اینم یه نظریه!!حالا این بخش از کلاس که تموم شد گفت بشینید لغتای توی جعبه ی زرد رو درست معنی کنید و خودش یه سر رفت بیرون ولی در همینطور باز بود طبق معمول رها داشت از سحر میپرسید که معنی این چیه معنی اون چیه
منم این وسط بین دوتاییشون گیر کرده بودم والبته کلی هم از حرفاشون میخندیدم
یهو رسیدن به عبارت
رها بس کن شکست در عشق چیه ناسلامتی اینتر سه هستیم خیر سرمون معنیش میشه عاشق شدن بعد دوباره سحرو نیگاه کردوچون نگاهش اینو میرسوند که گیج شده سحر (با یه لحن خاص) گفت :ای بابا نشنیدی میگن فلانی افتاده تو دریاچه ی عشق غرق شده و.....![]()
![]()
![]()
بعد با خنده های ما سحر فهمید که یه اتفاقی پیشیده سرشو بلند کرد دید خانوم فامیلی برگشته وتفاسیر خانومودرباره ی این عبارت شنیده ![]()
.....ولی خیلی سوتی سنگینی بود ضایع شدیم رفتیم اما خیلی خندیدیم!![]()
جالب بود یا نه نمیدونم فقط خواستم تعریف کنم همین !![]()
یه جور اعتماد به نفس دادن به خودم:تو کنکور قبول میشی اونم با رتبه ی دو رقمی نه ....با این وضع درس خوندن حتما یه رقمی میاری !!![]()
![]()
یه سوتی خودم:دیروز داشتم مثال قضیه ی شرطی منفصل رو میخوندم که گفتم *هر زاویه یا قا ئمه است یا حاده یا منفجره!!!* منفرجه رو گفتم منفجره!!!![]()
![]()
یه ارزو واسه شما: خدایا مواظب دوستای گلم باش![]()
![]()
یه ارزو واسه خودم:خدایا به این بنده ی دیوونه و سر دو راهی مونده کمک کن![]()
سلام به همتون که خیلی واسم ارزشمندید.![]()
راستش من رفتم به وب داداش فرهاد بعد فهمیدم که از پست قبلی جاموندم و نتونستم نظر بدم ناراحت شدم
ولی وقتی مطالب اون پست رو خوندم یه جورایی تصمیم گرفتم بشینم یه مطلب درباره ی همون موضوع بنویسم![]()
تا نصفه هاشم نوشته بودم که از طرف ندا خانوم دوست عزیزم
به یه بازی دعوت شدم به نظرم جالب اومد بازی رو میگم!به همین خاطر اون موضوع رو گذاشتم واسه دفعه ی بعد !
حالا این موضوع یه طوریه که شما میتونین !خیلی چیزا از من بدونید!![]()
حالا موضوع از این قراره:اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت ویا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:
1-اتفاق مهم زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدوما هستن؟
1*وقتی بچه بودم خیلی به مامانم وابسته بودم طوری که هر وقت بعد از ظهری بودم ومامانم صبح ها میرفت سر کار(بیمارستان) و من نمیتونستم ببینمش گریه میکردم
اما هیچ وقت دوست نداشتم علی داداشم که دوسال ازم کوچیکتره بفهمه که
علت گریه ام نبودنه مامانه به همین خاطر الکی بهش میگفتم مداد تراشم گم شده یا هر دفعه یه بهونه که یکی از یکی بیخود تر بودن
اما چون اون خیلی کوچولو بود زود همه چیو باور میکرد!بعدشم اینکه هر وقت درسامونو میخوندیم وتموم
میشد یا تابستونا من داداش کوچولومو شبیه دخترا میکردمش !
یعنی واسش لباس دخترونه میپوشیدم واون میشد خواهرم وانوقت با هم خواهر بازی میکردیم!![]()
2*تو دوران مدرسه چه دبستان چه راهنمایی و چه دبیرستان تو زمینه ی انشا ادبیات و تاریخ استعداد فوق العاده ای داشتم
اینو من نمیگم همه معلم هام تو این چند ساله بهم گفتن ولی تو ریاضی .علوم.فیزیک یا هر درسی که اخرش با اعداد سروکار داشت
افتضاح بودم
واین واسه همه تعجب اوربودحتی واسه خودم !همیشه زنگهای انشا .ادبیات وتاریخ کلی خوشحال بودم وزنگی مثل زنگ ریاضی افسردگی حاد میگرفتم!
هیچ وقت این خاطره ها یادم نمیره که یه بار معلم کلاس پنجمم منو به خاطر کنفرانس تو درس تاریخ
بغلم کرد وبوسید![]()
(جو گیر شده بود یهو
) یا اینکه هر وقت انشا داشتیم روی میزم کلی دفتر چیده میشدکه یه جورایی ازم التماس دعا داشتن
منم چه حوصله ای داشتم واسه همشون انشا مینوشتم معلم انشامون هم هیچ وقت متوجه این قضیه نمیشد!![]()
3*دوم راهنمایی بودم که از یه خونه با حیاط درندشت وبا صفا اومدیم توی یه اپارتمان ساکن شدیم زندگی واسه من سخت نشد ولی حالا میفهمم اون خونه چقدر ارزشمند بود چون یه حیاط داشت که میتونستیم هر کاری که میخوایم توش بکنیم
و هر وقت دلمون گرفت بریم کنار گلا و درختاش و حال و هوامون عوض بشه
.خلاصه اینکه قبل از نقل مکان از اونجا
خواهرم هم ازدواج کرد و مراسم عروسیشم اونجا برگزار شد.![]()
![]()
4*خواهرم بعد از چهار سال یه هدیه ی خوشگل واسمون اورد
یه نی نی کوچولوی ناز
که اسمش شد الیانا و من هم برای اولین بار خاله شدم
یه خاله که خیلی خواهر زاده شو دوست داشتو هنوزم که هنوزه خیلی دوسش دارم![]()
اخه خیلی ناز و با مزه س وخدارو
شکر میکنم که یه همچین فرشته کوچولویی رو واسمون از اسمون فرستاد!
واخریشم اینکه من تصمیم گرفتم برم رشته ی علوم انسانی ودر کل از اومدن به این رشته راضی وخوشحالم!![]()
![]()
2-اتفاق مهم که بهشون اشاره نشه خیلی بهتره:
1*گفتن این موردا خیلی سخته ولی میگم :وقتی پای مامانم شکست وبردنش بیمارستان عملش کرد نو من نزدیک به یک هفته مجبور بودم خونه رو بدون حضور اون تحمل کنم
فقط یه بار رفتم ملاقاتش چون خواهری میگفت اگه شما نیاین خیلی بهتره![]()
اونموقع سیزده سالم بود و تقریبا تموم کارای خونه با من بود یعنی در نبود مامانم!
2*اونوقتایی که میشه گفت همه تنهامون گذاشتن !فقط شانس اوردم که بچه بودم ولی هنوز اثراتش رو میشه تو روحیم حس کرد![]()
3*سال اول دبیرستان بود که عین احمق ها از یکی خوشم اومده بود
ولی تونستم فراموشش کنم چون اصلا کارم منطقی نبود وچون میدونستم همش احساسات زود گذره هیچ وقت هم اقدامی در این جهت که برم طرفش صورت ندادم البته خوشبختانه !![]()
(خدارو شکر) ولی تو اون یه سال عجب زندگی داشتما!![]()
4*کارای یه نفر به اضافه ی حرفای زشت ومزخرفش که باعث شد حالم از هر چی
.....استغفرالله... ولی این قضیه واقعا باعث شد که دیگه به هیچ احدی اعتماد کامل نداشته باشم
ناگفته نماند که این اتفاق بد همین امسال واسم افتاد.ولی خیلی چیزا واسم روشن شد![]()
واینکه فکر میکنم یه تجربه ی بزرگ بدست اوردم اما به قیمت گزافی نمیدونم می ارزید یا نه؟
ولی بدجوری حالم گرفته شد
یعنی بیشتر از همیشه به خصوص اینکه ادمی هم نبودم که مثل خودش باهاش رفتار کنم تا حالش گرفته شه!![]()
3-خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه ی شخصیت وغیره که باید بهش اضافه بشه:
هر چی دیگرون تا حالا راجع به من گفتن رو میگم البته به ترتیب تکرار و تاکیدشون:بهم میگن خیلی زودرنج وحساسم. یه عده بهم میگن خشن.خشک.بد اخلاق . باسیاست.سنگین و مودب ولی یه عده بهم میگن شکر.خوش خنده.شوخ طبع .حالا این تناقض از کجا
سر چشمه میگیره نمیدونم
ولی من خودم فکر میکنم در عین حال که سعی میکنم ادب رو رعایت کنم شوخم .خشونت و خشک بودنم هم فقط محدود به یه عده ی خاص که اونم از روی قصد نیست حس میکنم دست خودم نیست !![]()
خیلی تند تند وبه قول خواهری با تموم وجودم حرف میزنم زیادی هم حرص میخورم اصلا هم خونسرد نیستم.![]()
کلم بوی قرمه سبزی میده
خونواده میترسن یه روز منو به جرم یه زندونیه سیاسی بگیرن .عاشق بحث تو زمینه های سیاسی اجتماعی وفرهنگی هستم
عاشق تاریخم
و از پنیر متنفرم
یعنی از چار پنج سالگی به بعد لب به این فراورده ی لبنی بد بو نزدم اه![]()
از ادمای بی ادب وبیفکر خوشم نمیاد و باهاشون صمیمی نمیشم
اگه کسی خیلی بهم بدی کنه اونم بیدلیل(تهمت بزنه) تنها کاری که میکنم اینه که واسش دعا کنم تا
عاقل شه!
اگه از یکی به دلایلی ناراحت شم تموم سعیمو میکنم که ببخشمش و اخرشم میبخشم!
هیچ وقت جواب بدی رو با بدی نمیدم و زیادی فداکاری وگذشت از خودم نشون میدم که به عقیده ی خیلیها این کارام اصلا خوب نیست ! همش دنبال عدالتم (کشته منو)
ولی پیداش نمیکنم یه جورایی میشه گفت عدالت جو هستم و فکر میکنم اگه عدالت باشه همه چی حله!![]()
خیلی همه رو دوست دارم وخوشبینم اونقدر خوششبینم که حد نداره ولی فکر کنم الان از درصد خوشبینیم یه خرده کاسته شده باشه!![]()
اگه عصبانی باشم واگه طرفم یکی از اعضای خونواده باشه با بحث کردن وحرص خوردن عصبانیتمو خالی میکنم ولی اگه طرف غیر خونوادم باشه سعی میکنم سکوت کنم تا اروم شم بعد یه فکری میکنم! ![]()
4*بادرنظر گرفتن چهره واقعیتون کدوم یک از هنر پیشه هارو برای بازی تو این نقش انتخاب میکنید؟
تا حالا خیلیها بهم گفتن که شبیه گلشیفته فراهانی هستم (اخه من کجا شبیه اونم![]()
دهههههههه چه قیاس ناشیانه ای!!!!![]()
شوخی کردم اصلا قیافه واسم ارزش نیست![]()
) منم ازش خیلی خوشم میاد چون خیلی سنگینه ومتینه واسه همین اونو انتخاب مبکنم.![]()
![]()
![]()
فرزانه خانوم*عسلی جان*داداش فرهاد*مائده جونم*ا*دختراسمونی*فرناز خانوم*اقا سجاد* هم به این بازی از طرف من دعوت شدید .![]()
پ.ن.حرف نزنم بهتره چون خیلی حرفیدم!ولی اینو میگم باشه؟التماس دعا!![]()
![]()
![]()
سلام![]()
همتون خوبین؟
امیدوارم که خوب باشید.![]()
قرار بود شنبه با خاله هام بریم دریا واسه گردش و شنا ولی این برنامه یه جور دیگه شد!
یعنی ما از طرف یکی از فامیلامون دعوت شدیم به ویلاشون تو خزر شهر حالا ما میرفتیم دریا ولی پسر خاله هام و داداشی های من نمیتونستن بیان چون مجلس زنونه بود!![]()
خلاصه من با خواهری وخاله دیرتر از مامان رفتیم اونجا چون حوصله نداشتم زود برسم اونجا و تنها بمونم.
تموم ویلاها ی اونجا خوشگل نبودن ولی بعضی از ویلاها فوق العاده بودند
.ماکه رسیدیم ساعت یازده ونیم شده بود همه بودند فضای شلوغی بود چون بچه ها خیلی سرو صدا میکردن و از سرو کول همدیگه بعبارتی داشتن بالا و پایین میرفتن![]()
البته من فکر میکنم که بیشتر از همه به اونا خوش گذشت!![]()
بعد از ناهار همین بچه های شیطون گیر دادن به ماماناشون که مارو ببرین شنا ما شنا میخوایم! که موفق هم شدند و مارو کشوندند بردن دریا میشه گفت ساحل خلوت بود و به جز چندتا اقای با شخصیت که داشتن شنا میکردن کسی نبود![]()
دریا طوفانی بود و پرده هارو هم پایین نمی اوردن اما مامانا با لباس رفتن تو اب و همپای بچه ها اب بازی کردن ولی من نرفتم توی اب!بیشتر داشتم به بازی بچه ها نگاه میکردم واقعا داشتن خوش میگذروندن!
بعد دو ساعت همشون رضایت دادن که بریم .وقتی رسیدیم همه واسه حموم صف واستاده بودن صحنه ی خنده داری بود
ولی بعد یه ربع همه چی دوباره عادی شد بچه ها دوباره برگشتن به حیاط با صفای اونجا و مشغول بازی شدن
بزرگترا هم (منم توشونما) مشغول میوه خوردن شدن البته سر به سر همدیگه هم میذاشتن!![]()
حوصله ی اینکه تا شب همونجا بشینم و به حرفاشون گوش بدم رو نداشتم به خاطر همین با محدثه مرضیه و فاطمه رفتیم بیرون !اولش رفتیم یه پارک که تو ش هم زمین والیبال داشت هم بسکتبال چند تا دونه وسیله ی بازی هم پیدا میشد!![]()
بعدشم رفتیم کنار دریا !
رفتیم روی یه سکوی پهن کنار ساحل و روی چند تا صندلی نشستیم من هم دقیقا روبه روی دریا نشستم و خورشید هم روبه روم بود هنوز هم داغ بود ولی نه مثل بعد از ظهر که اومده بودیم واسه شنا!![]()
فاطمه و مرضیه زودتر از ما رفتن ولی من ومحدثه موندیم ومن تا اخرین لحظه ی غروب خورشید رودیدم خیلی صحنه ی قشنگی بود
!وقتی هوا تقریبا تاریک شد ما هم برگشتیم !
قبل از اینکه شام حاضر بشه من وخواهری اومدیم ته حیاط روی چمن ها نشستیم دور وبرمون هم کلی درخت و گل بود که فضای اونجارو خوشگل تر میکرد من که دیدم اونجا انقده قشنگ و نازه شامم رو هم همونجا خوردم خیلی
کیف داشت!![]()
شب هم که دیروقت با اجازتون برگشتیم خونه ! ولی یه چیزو خیلی خوب فهمیدم اینکه زندگی بعضی ها چقدر با زندگی دیگران فرق داره! واین همیشه واسم یه سوال گنده س!![]()
پ.ن.عسلی جان از صمیم قلب بهت تبریک میگم ![]()
![]()
پ.ن2.نه هنوز عقلم سر جاشه ولی فکر کنم به زودی از دستش بدم.![]()
پ.ن3.خوش به حال هر که کی درس میخونه!![]()
پ.ن4.نا امیدی خیلی بده!![]()
پ.ن5.
دلم پرسید از پروانه یک شبچرا عاشق شدن درد عجیبیست؟
ویادم هست تو یک بار این را
زیک دیوانه پرسیدی و رفتی![]()

روی صندلی جلوی مونیتور نشستم هم مینویسم هم موسیقی گوش میدم چی گوش میدم؟!![]()
اهنگ خدا نگهدار از خراطها خیلی صدای نازی داره نه؟![]()
گهگاهی هم یه رعد و برقی میزنه....... اسمون صدا میکنه![]()
البته امروز هوا خوب بود گرم وافتابی!
فردا قراره بریم مدرسه واسه ثبت نام ! اونجوری که سحر میگفت خیلی سخت گیرن : جوراب کوتاه ممنوع ، ابرو برداشتن هم همین ،اگه فقط یه ثانیه دیر کنی و به صف صبحگاهی نرسی عمرا رات نمیدن تو! دههههههههههههه![]()
کلی امروز با خواهری راجع به این قضیه بحث کردم که یعنی چه و اونجا مرکز پیش دانشگاهیه یا کانون اصلاح و تربیت! بعدش خواهری نگام کرد وگفت دیوانه ! تو واسه چی حرص میخوری ؟
مگه تو از اون جور دانش اموزایی که قوانین
مدرسه رو نقض کنن؟
بعد دیدم راست میگه من که بچه مثبتم پس ملالی نیس!![]()
![]()
ولی من از یه چیزاییش خوشم نیومد اینکه مثلا استفاده از جوراب کوتاه چه ربطی داره به اینکه یه دانش اموز بی انظباط شناخته شیم هان؟ ![]()
بعدشم یه چیز دیگه واسم عجیبه اینکه اونا میخوان با این تدابیر سخت بچه هارو واسه ورود به کجا اماده میکنن ؟!!!!!!! دانشگاه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
اینجور که بوش میاد مث اینکه امسالم باید تو مدرسه بساط بحث و جدلمون با مدیر و اینا به راه باشه !!!!!!!!
من اصن حال اپیدن واینا ندارم!!!
- خب نداشته باش فکر میکنی واسه خوندن اپای جنابعالی سرو دست میشکونن ...؟؟؟ عمرا!!!!!!!
امروز اول مرداد من فقط تونستم تا اواخر فصل سوم روانشناسی رو بخونم .......... افتضاحه نه؟ میدونم !!![]()
ولی ازفردامیخوام منطق و تاریخ سال دوم رو هم شروع کنم تستم میزنما!!!!!!!!!! گاهی وقتام یه حس میاد سراغم که میگه عمرا قبول بشو نیستی!![]()
راستی فوتبالو دیدین؟ واقعا بعضیا قشنگ بازی کردن و با تعصب ولی وجود یه چند تای دیگه که اصلا مفید نبود باعث شد کار اونا زیر سوال بره ......خیلی حرص خوردم! کلاس زبانم به خاطر این بازی دودر کردم!![]()
دیگه هم نمیخوام زیاد بیام نت دههههههههههه چه معنی داره من الان باید درس بخونم !!از این به بعد کمتر میام مثلا هفته ای یکی دوبار ! واقعا میخوام بخونم دعام کنید خواهش میکنم! عسلی میشه یه خورده از اون حرفای خوب خوب بزنی
انرژی بگیرم؟!
پ.ن.خدایا ! دوتا از کسایی که واسم ارزشمندند امتحان کنکور رو در پیش دارن بهشون کمک کن!![]()
![]()
پ.ن2.خدایا !ممنون که کمکم کردی بالاخره دستم به یکی از این ماهی قرمزها بخوره!![]()
![]()
پ.ن3.
دستهایم بوی گل میدادندمرا به جرم گل چیدن گرفتند
اما کسی فکر نمیکرد که شاید گلی کاشته باشم.........



