تبليغاتX
خلوتگاه من

امشب هوا سرده ....

نه از اون سرماها که نشه تحملش کرد شاید بهتره بگم خنکه اره خنکه اصن انگاری هوای بهار شده!تازه لامپ رو خاموش کردم اومدم تو رختخواب تا بخوابم!

امشب قصد دارم با خدا حرف بزنم اساسی!

- پتو ابی رو تو گرفتی ؟

- اره ولی اگه میخوایش بیا بگیر!

- نه بابا الان اینجا یه پتو دیگه هست میگیرم . داداشی بعد از اینکه یه پتو از تو کمد برداشت رفت . نیست هوا سرد شده همه امشب دنبال پتو هستن !

منم که هنوز هیچی رو تنم نکشیدم حوصله ندارم !

اره داشتم میگفتم میخوام حرف بزنم با کی؟ با همونی که اسمشو گذاشتیم خدا !ولی من دوست داشتم بهش یه چیز دیگه میگفتیم یه واژه ی خوشگل تر ! ولی عادت

کردیم یعنی عادت کردم که بهش بگم خدا!

خدا جون من فکر میکنم منو تو از هم کلی فاصله گرفتیم اونموقع ها که هر شب باهات حرف میزدم و چشام ........بود یادته بادته همش تورو کنار خودم حس میکردم ولی انگار

الان دور شدی! الان انگار توانایی اینکه باهات چار کلوم حرف بزنم رو ندارم خودم هم نمیدونم چه مرگمه اشکال از منه یا تو قهری نمیدونم ولی اگه تو هم با من قهر باشی

بازم اشکال از منه که تورو ناراحت کردم من چکار کردم؟

میدونی همیشه ارزو داشتم واسه یه بارم که شده صداتو بشنوم ...... با اینکه به این باور رسیدم که حضورت وصدات تو سکوت خلاصه میشه ولی گاهی وقتا

منطقو بی خیال میشم احساسم قوی تر عمل میکنه!.

اون میگه اخه چرا بهم هیچی نمیگی چرا لا اقل یکی نمیزنی تو سرم تا ادم شم !ها.؟......

خدایا این روزا بد جوری درگیرم .........احساس میکنم ذهنم شده یه تنگ پر از اب که توش یه عالمه ماهی قرمز دارن شنا میکنن و این طرف اون طرف میرن اما من هر

چی تلاش میکنم حتی نمی تونم لمسشون کنم... فقط واسه یه لحظه ...... همین ماهیها همون دغدغه هان!

من ضعیفم !خدا جون من ضعیفم به کمک تو احتیاج دارم من توانایی اینو ندارم که چند تا قضیه رو با هم حل کنم تو که خودت میدونی من تو حل مسائل مشکل دارم

دیدی که ریاضی چقد کم شدم!

خدایا میدونم که تو این دنیایی که خلق کردی همه چی چاره داره ولی من چطور هم میتونم ارزش های اخلاقی رو رعایت کنم هم .........

خب حالا یه سوال دارم ...نمیدونم کفره یا نه ولی من میپرسم ....

خدا جونم چرا من انقده حساسم ها؟ چرا خواستی من انقده حساس باشم ؟! هیچ وقت ...هیچ وقت کارای بدی که در حقم کردن حتی واسه یه لحظه از ذهنم بیرون نمیره و با کوچکترین حرفی از طرف هرکسی ناراحت میشم هر چند بیشتر اوقات به روی خودم نمیارم!!!!

نمیدونم....... تو که خودت خوب میدونی من بلد نیستم سنگ نامهر بونی پرت کنم تا به هر دل شیشه ای بر خورد کنه!

خدا جون با همه ی این حرفا هیچ وقت از تو نا امید نشدم هیچ وقت اما دیگه به هیچ کدوم از بنده هات اعتمادی ندارم همه چیو خیلی راحت شکستن!

ولی من تموم سعیمو میکنم تا کسی از من نا امید نشه و ازت متشکرم به خاطر این روحیه ا ی که به من دادی این یه نعمته ازت ممنون و ازت میخوام یه کاری کنی که ادم شم !اونجوری شم که تو میخوای!

 

خدای من! این حقیقته که میگن ادما هر کسیو خیلی دوسش داشته باشن تو اونو ازشون میگیری؟

خدایا من تموم مصلحت هایی که واسم در نظر گرفتی رو دیدم واسه همین حتی اگه کسیو ازم بگیری هم بهت نمیگم خیلی بی انصافی یعنی بیجا میکنم که بگم!

باور میکنی دوست دارم ؟باور میکنی بعضی وقتا بین احساس دوست داشتنم عشق حقیقی رو نسبت بهت حس میکنم ؟...اونموقع احساس خوشبختی میکنم گاهی وقتام بعضی از بنده هات منو تو تنهاییام همراهی کردن و میکنن همیشه به خودم میگم

اونا هدیه هایی هستن که تو واسم فرستادی ...اره اونموقع ها هم احساس خوشبختی میکنم واسه اینکه یه کسی منو دوست داره که ته مرام عشق صداقت مهربونی و صبره!

خدا جون چرا نمیشه من بیام پیشت؟! الان چند باره خواب میبینم دارم میمیرم تا بیام پیشت ولی فقط یه خواب بودن! میدونم که حتی لیاقت مردن رو هم ندارم!

ختم کلوم اینکه من هنوزم ته دلم کلی حرف دارم باهات ولی بسه خسته شدی میدونم !!

خدای مهربون من* دوست دارم*

فقط ازت میخوام هیچ وقت تنهام نذاری .....

اگه تنهام بذاری بد بخت میشم................

 

پ.ن.هورا* اهنگ وبم درست شد* moMOممنون.

پ.ن2.سریال فقط* مدار صفر درجه *مگه نه؟!

 

پ.ن3.تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم

وبرفی که اب میشود

و برای نخستین گناه

تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تورا به جای همه ی کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم

سپیده که سر بزند دراین بیشه زار خزان زده

شاید گلی بروید

شبیه انچه در بهار بوییدیم

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز.......

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تولدت مبارک!

خیلی خوبی!

مهربونی!

دوست دارم!

بیا کیکت رو ببر !اها نه اول شمع هارو فوت کن!

 

این دنیا خیلی کوچیکه منم ادمای دوست داشتنی رو دوست دارم تو دوست داشتنی هستی عسلی!

 

امیدوارم زندگیت همیشه به رنگ خدا باشه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


صبح جمعه خواهری رفته بود کوه واسه همین الیانا اومد خونه ی ما!

غروب که شد حوصله ش سر رفت همش میگفت:مامانم کی میاد ؟حوصله م سر رفته !اولش گفتم بچس یه چیزی گفته بیخیال میشه حالا!ولی نه انگار دست بردار نبود همینطور که دوتایی پشت کامی نشسته بودیم این فکر به سرم زد که

بریم دوتایی قدم بزنیم!

- پاشو برو لباستو بپوش بریم بیرون!

خوشحال شد و با همون لحن شیرینش گفت باشه بریم بیرون! سریع کامی رو خاموش کردم و به مامان گفتم که میخوایم بریم بیرون حوصلمون سر رفته!

- کجا میرید حالا؟

- نمیدونم همینطوری میریم یه دوری این دورو برا میزنیم میایم

- باشه فقط مواظب بچه باش!

- باشه! حاضر که شدیم راه افتادیم رفتیم واقعا نمیدونستم کجا میخوام برم ولی وقتی رسیدم سر کوچه به یاد پارک سر خیابون افتادم!یه پارک کوچولو اما خوشگل و باصفا که فقط تابستونا بازش میکردن .اما شک داشتم که باز باشه

اخه جمعه بود منم فکر میکردم شاید بسته باشه! به الیانا هم گفتم :میریم پارک اما شاید بسته باشه!اونم حرف منو تکرار کرد!

وقتی رسیدیم دیدم در پارک بازه چند تا پسر بچه دارن با یه وسیله ی بازیه از کار افتاده ور میرن!کنار تاب هم یه بابایی ومامانی داشتن دختر کوچولوشونو تو تاب سواری همراهی میکردن!منم رفتم الیانارو گذاشتم روی تاب بغلی

و هلش دادم خیلی کیف میکرد !همینطور که داشتم هلش میدادم حرفای اون بابایی و مامانی رو میشنیدم

بابایی - قدیما که ما تاب سواری میکردیم صندلیمون از هر دو طرف بسته بود که زمین نخوریم! دیدم راست میگه ها اصلا به این تابهای امروزی اطمینانی نیست!

واسه همین الیانارو اروم تر هلش میدادم! بعد اینکه خانوم خانوما رضایت داد که از تاب بیاد پایین رفتیم روی یه نیمکت نشستیم و بازی کردن دوتا پروانه رو تماشا کردیم پروانه های نازی بودن که گاهی هم روی نیمکت بغلی

مینشستن الیانا از اونا میترسید میگفت نیشم میزنن !روبه روم هم یه درخت بلند بود که اخرین پرتو های خورشید داغ تابستونی از لا به لای شاخ و برگاش روی زمین پوشیده از سنگ اونجا رو روشن میکرد

عجب فضایی بود یاد بچگی های خودم افتادم من زیاد پارک نمیرفتم یعنی نمیتونستم که برم چون مامانم میرفت بیمارستان سر کارش منم با داداشی که دوسال ازم کوچیکتره تو خونه تنها بودیم البته اونموقع مثل الان

تو اپارتمان زندگی نمیکردیم خونمون یه حیاط بزرگ داشت با باغچه های سر سبز که مامانم توشون هر نوع گلی که فکرشو بکنید میکاشت هرکی می اومد خونمون میگفت چقدراینجا قشنگه!شبیه بهشته!

بابا برای منو داداشی یه تاب روی درخت پرتقال بست تا باهاش بازی کنیم !بیشتر وقتام پسر عمه ام میومد خونه ی مامان بزرگم که نزدیک به خونه ی ما بود .بعدش می اومد خونه ی ما باهم بازی میکردیم

وسطی!استپ هوایی ! تازه با مرغ و جوجه های مامان بزرگم هم بازی میکردیم ! الان پسر عمه ام دانشجوئه! چقد زمان زود میگذره ....بی دغدغه ترین دوران زندگیم همون دوران بود شیرین و خواستنی! اونموقع ها دوست داشتم

زودتر بزرگ شم همیشه ادای ادم بزرگارو در می اوردم حرفایی میزدم که همه تعجب میکردن ولی بی ادب نبودما !اصلا یادم نمیاد بی ادبی کرده باشم مثل الانا همش دم از حق و عدالت و اینجور چیزا میزدم حرفایی که نه اونموقع

طرفدار داشت نه الان !

- خاله منو ببر اونجا !

- نه اون خرابه من نمیتونم ببرمت بیا دوباره بریم تاب سواری !

بعد اینکه کلی تاب سواری کرد باهم راهی خونه شدیم تو راه براش یه کرانچی خریدم ! میدونم واسه بچه ضرر داره ولی یه روز که هزار روز نمیشه بچه س دیگه دلش خواسته گناه داره!

 

پ.ن1.این کامنته اقا shahab تو پست قبلیمه خیلی به نظرم قشنگه

 :کاش مداد رنگی های بچگی ام را داشتم تا این روز های خاکستری ام را رنگ میکردم ....... ممنون اقا shahab*******

 

پ.ن2.من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم؛

باور کن!

من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم.

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم.

ان لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


روز بد تنهایی مرگ بی دلیل را به خاطرمن می اورد.........

شلوغش نکن بابا،قصد گله و شکایت ندارم دوباره.... اون پست استثنا بود تازشم اگه شکایتامو بگم مگه عیبی داره.....؟؟؟

میخوام بگم که من چرا چندتام؟

اه؟؟؟تو این چند وقته که هی از درو دیوار واسم.....ای بابا باز داری شکایت میکنی؟

خلاصه انگاری شدم چندتا!

از یه طرف هم مجبورم ادای ادمای خوشحال وبی خیالو جلوی بعضی ها در بیارم که احیانا نفهمن چه مرگمه!

از یه طرف دیگه خود واقعیمه که داره تو عوالم خودش سیر میکنه(یعنی سیر میکنم)

کلا خیلی بده که ادم مجبور باشه هی الکی خنده های کذایی تحویل اینو اون بده ویا مثلا یه روز که کل راهو از مدرسه تا خونه به خاطر یه مشکل گریه کنی وقتی رسیدی خونه مامانت بگه چرا چشات قرمزه؟

بگی هیچی درد میکنه....خارش میکنه خاروندم اینجوری شد!!!

اخه چرا باید اینجوری باشه؟

اخه تا کی باید نقش بازی کنم......

اینجا هیچکس نیست که غروب ها به من خوشامد بگوید وموهای نرمش را میان دستهای من بگذارد وبخندد........

پ.ن.1.جوجویی همیشه از اینکارا بکن و بهم سر بزنن

پ.ن2.عسلی نکات خوبی بود حتما ا زشون استفاده میکنم

 پ.ن۳.روز مادر مبارک

 

شمع می سوزد وپروانه به دورش می چرخد

من که میسوزم و پروانه ندارم چه کنم؟؟......

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


امروز صبح مامانم با خواهری والیانا رفتن بابلسر خونه ی یکی از فامیلامون مهمونی!

مامان اصرار کرد که باهاشون برم ولی من ترجیح دادم تو خونه بمونم .

-دختر بیا بریم! اونجا بهت خوش میگذرهءتازه بعد از ظهر هم بعد مهمونی با هم میریم دریا!خوبه نه؟پاشو برو لباستو بپوش

-نه مامان من از این جمع شما خوشم نمیادببخشید!اونا خوبن ولی من چون بدم با این جمع راحت نیستمءاخه اومدن من به یه جلسه بانکی یا همون قرض الحسنه ی خودمون

چه لطفی داره؟تازه اونا دختر عموهای شمان همشونم ادم بزرگن!مرضیه هم نیستش که امروز کنکور داره نمیاد!

-باشه اصلا نیومدی که نیومدی. حالا قضیه به همین جا ختم نشد وقتی خواهری والیانا اومدن دنبال مامان که برن خواهری هی گیر داد که بیا!

هی من گفتم که نمیامدوباره هی اون گیر داد هی من......

خلاصه من برنده شدم!وقتی اونا رفتن زنگ زدم واسه مائده ولی جواب نمیداد چادرمو سر کردم رفتم بالا خونشون درم باز نمیکرد!ای بابا شانسو داری؟؟؟

دست از پا درازتر برگشتم پایینوتو خونه دنبال کلید میگشتم!اخه میخواستم بیام نت به شما بسرم!میترسیدم قبل از رفتن به مامان بگم کلید بده!اخه ممکن بود بفهمه میخوام بیام

نت لو برم البته مامان با نت اومدن من مخالف نیس ولی تو اون شرایط اگه میفهمید که مثلابه خاطر نت مهمونی رو دودر کردم حسابم با کرام الکاتبین بود.

خلاصه همه جارو گشتم جیب شلوارای بابایی وداداشی رو هم گشتم اما کلید نبود !اما یهو چشمم خورد به میز کوچولوی اتاق داداشی حدس زدن اینکه اونجا چی بود که

زیادمشکل نیس هس؟کلید!

باخوشحالی کلیدو گرفتم ورفتم کارت خریدم برگشتم.اومدم به همه سر زدم دلم واسه عسلی میشورید چون میدونستم که کنکور داره بعدشم واسه بروبچس نظریدم از نت

اومدم بیرون!دوباره رفتم سراغ مائده خوشبختانه اینبار درو وا کرد ظاهرا از خواب بیدار شده بود اونم بود تو نت داشت کارای وبشو میدرستید !

خلاصه بهش پیشنهاد دادم که بیا بریم خونمون !اونم اومد باهم رفتیم خونه ی ما!

رفت افاشو چکید منم رفتم برنج درست کنم!

خلاصه کلی چرت گفتیمو خندیدیم !نزدیک بود برنج بسوزه!اونوقت بی ناهار میشدیم! ولی نسوخت خوشبختانه به موقع رسیدم

پ.ن1.جوجویی دلم تنگیده برات...

پ.ن۲. امروز برای من روز خوبی نیست روز بد تنهایی ست.اینجارا غباری گرفته است.پنجره ها نمی خندندواب نمیجوشد....

پ.ن3.یاد تو هر لحظه بامن است امایادانسان را بیمار میکند.

چقدر فاصله اینجاست بین ادمها

چقدر عاطفه تنهاست بین ادمها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


درست بعداز ظهر اون جمعه ی دلگیر هوا بد جوری ابری شد !

تو اتاقم نشسته بودم وداشتم اهنگ غمگین گوش میکردم که یهوابرا شروع کردن به باریدن انگاری دلشون مثل من پر بود!

رفتم پشت پنجره دستمو از پنجره دراز کردم بیرون !وقتی برگشتم توتا بازوهام خیس اب بود البته سرم هم خیس شد ولی خیلی صفا کردم باهاش!از اون روز تا حالا هرشب صدای قشنگ باریدنشو میشنوم ولی روزا نمیبینمش!!

خنده دار بود که مثلا یکی منو از بیرون میدید که عین دیوونه ها دستمو کرده بودم بیرون!

خیلی برام جالب و عجیب بود که هوا به اون شدت بارونی شده بود!شاید خدای خوب و مهربونم میون اونهمه گله و شکایت و خواسته صلاح دید این خواستموکه باریدن یه بارون شدید بود رواجابت کنه پس ازش متشکرم

خدایا شکرت که یه خواستم این وسط در نظر تو معقول جلوه کرد!

حالا میخوام از همه ی دوستای خوبم تشکر کنم که منو تنها نذاشتن مثل:داداش ایوول و زنداداش دایانا که تازگی ها باهاشون اشنا شدم ولی خیلی گلن وانگار سالهاست منو میشناسن!

بعدشم خواهریم فرزانه جونم که با وجود کیلومتر ها فاصله دلش با منه!دختر اسمون حرفات خیلی قشنگ و منطقی بودن از دلداریت ممنون عزیزم! وهر کی که اومد و حرفای خوب خوب واسم زد!

خوشحالم که هنوز ادمایی مثل شما هستن و منو تنها نمیذارن!

اخر هفته هم عروسی دختر عموم هستش اصلا دل و دماغ برای رفتن به عروسی رو ندارم!اصلا معلوم نیست دارم چیکار میکنم مثلا میخواستم بشینم درس بخونم واسه کنکور ولی مگه میشه یعنی اصلا حسش نیست که!

حالا شاید بعدا حسش اومد!با این اوصاف حتمادانشگاه تهران قبول میشم اونم چی علوم سیاسی ...نچ....نچ...نچ امکان نداره باید از این فکر محال بیام بیرون!

نمیشه برم یه همچین جایی زندگی کنم ...؟؟(به قول فرزانه جونم)ها چی میگه؟یکی ندونه فکر میکنه دارم تو بیابون زندگی میکنم خوبه تو همین جنگلای اطرافم از این منظره ها زیاد هستش ولی من دوست دارم برم اونجا زندگی کنم

مثل این دختره!

دوست دارم از این شهر برم هر گوششو که نگاه میکنم یاد یه خاطره ی مضحک می افتم ولی اگه تا یه سال دیگه نمیرم وزنده باشم فکر کنم بتونم به این خواستم برسم !منظورم وقتیه که کنکور قبول شم وبعدشماز اینجا برم !

الان دارم اهنگهایی که moMO واسم رایت کرده رو گوش میکنم به قول خودش اهنگای اسمی هستن همشونم غمگینن!خورشیدم غروب کرده یه خورده که با صندلی میرم عقب میتونم این صحنه ی قشنگو ببینم

این خورشیده عجب شبیه خودم داره غروب میکنه ها!

 

پ.ن.من ایمان دارم که عشق تنها تعلق است.عشق وابستگی ست

پ.ن2.خدایا تو این تنهایی تنهام نذار.

 

 

 در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف

 در متن ادرک یک کوچه تنها ترم

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


بگو بهم این اتفاق افتاده تا حالا واست ارزوهاتو نشونه کنن.........

دختر تو محکومی! 

محکوم به سکوت ! سکوت در برابر تمام ضربه ها!نه ...حق اعتراض از تو گرفته شده

از همون روزی که تصمیم گرفتی یه دختر صبور نجیب خدا دوست و مهربون باشی میخواستی اون تصمیمو نگیری حالا که گرفتی خب بکش حقته....!!!!!!!

حق ادمی مثل تو بدتر از اینه میدونی چرا؟ چون ندونسته تصمیم گرفت که خوب باشه

چون ندونسته تصمیم گرفت که یه دختر از نوع جوونمردا باشه!!!!!! که جواب بدی رو با بدی نده که همیشه اتیش انتقامو به هر جون کندنی که هست خاموش کنه!

اخه دختره ی دیوونه مگه مجبوری؟مگه مجبور بودی؟خوب و مهربون بودن یا به قول خودت جوونمرد بودن اراده میخواد ایمان قوی میخواد نه ادمی مثل تو!

دارن حالتو میگیرن ؟ پدرتو در اوردن بعبارتی؟عیدتو تلخ کردن؟ حالا هم که..........

داری دق میکنی حالت بده چرا؟ چون نمیتونی جواب بدی نمیتونی عقده های دلتو خالی کنی نمیتونی وایستی جلوی اون عفریته ی دردو رنج و جواب همه ی کارایی

که باهات کردو بدی تا اروم شی تا دلت سبک شه!!! باز بهت میگن بد بخت بهت برم میخوره!

چیه چرا ساکتی خیلی درد داره با واقعیت روبه رو شی نه؟

یادت میاد اون عفریته ی دردو رنج یه روز بهت گفت فقط بلدی کلاس جوونمردی بذاری!

چقدر بهت بر خورد؟

حالا هم شدی عین دیوونه ها حرفی نداری نه؟ تلخه نه؟.........

 

 

 

میدم جوابتو !!...... من فقط واسه اینکه خدا گفت ادما باید مهربون باشن سعی کردم مهربون باشم تمرین کردم تا جواب بدی رو با بدی ندم این بی انصافیه که بهم میگی کلاس جوونمردی میذاری

 

نه من کشته مرده ی این نیستم که بهم بگن جوونمردنه.......ولی اره راست میگی دارم منفجر میشم میخوام فریاد بزنم.........اینجا شیشه پیدا نمیشه؟

میخوام بشکنم شاید راحت شم شاید

 

خدایا بارون میخوام که بباره که برم زیرش که بشوره و پاک کنه

 

خسته ام.......................

 

پ.ن.من بدم میاد از همه شبها بویژه که در ارزوی مرگم لابد تو هم میخوای بگی چرت میگم حتما ولی شخصا من دیگه خستم

اخه تا کی باید ببارم من هر شب......... . رسما من از دست رفتم.................

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  |