تبليغاتX
خلوتگاه من

اخه یکی نیس به من بگه چرا حرفی میزنی که نتونی بهش عمل کنی؟ها؟کسی نیس؟

 

 

خب نیس دیگه ..... چه اصراری داری خب؟چی گفتم؟ یعنی نیدونی ؟ خب میگم الان چیزه..... گفته بودم که تا بعد امتحانای سمج(نهایی)نمیام البته اون موقع اندکی جوگیر بودم

که اونم به واسطه ی افکاری بود که تو ذهنم عینهو پروانه میچرخیدنوبهم میگفتن داری از دبیرای توپت جدا میشی........دیگه نمیتونی بحث سیاسی با دبیرت راه بندازی.....هی تموم شد

کوجااااااااایییی........بعدش من از این فکرا در اومدم اخه من که نمیتونستم زمان جونو متوقف کنم هیچی دیگه خلاصه دله طاقت نیاورد تا یک ماه دیگه صبر کنم اومدم هرچند ممکنه زیاد چشمی واسه خوندن حرفام وجود نداشته باشه........

خلاصه حرفای جوجو جوووووونم به من روحیه داد من اصلا کلا تاثیر پذیرم نمیدونم جریان چیه؟این هفته سه تا امتحووووون داشتیم ترم بووودا اما از نوع داخلیش.... امروز کلی تو مدرسه با برو بچس دفتر بحثیدم بی انصافا نمیذاشتن

بعد اینکه امتحان دادیم بریم خونه ولی بچه های تجربی اجازه داشتن تشریف ببرن منزل! ما نمیدونم چه هیزم تری بهشون فروختیم که باهامون عینهو

برده ها رفتار میکنن تازه وقتی ما با حرصو عصبانیت میگیم چرا اونا میرن ولی ما نه؟ میفرمایند شما کاری به اونا نداشته باشین!

ولی من میدونم چرا چون اونا نیست درسشون خییییییییییلییییییییی سخته نیاز به استروحت دارن ! هی عجب این بی عدالتی ها دلمو میسوزونه ---------

امروز صبح تا برسم سر جاده و تاکسی بگیرم برم مدرسه کتابمو وا کردم تا یه نگاهی بهش بندازم همینطور که میرفتم متوجه شدم یه دوچرخه سوار داره میاد فکر کردم الان که رد شه یه تیکه میندازه نیدونم چرا؟ حس بود دیگه ولی

حسم بر عکس کار کرده بود چون دوچرخه سوار یه پیرمرد بود که بهم گفت :موفق باشی وقتی اینو گفت یه حس خوبی پیدا کردم سرمو بلند کردم اسمون ابی بود بوی بهار نارنجو حس میکردم باد بهاری هم اروم به صورتم میخورد

انگار همه ی اون زیبایی هارو بعد دعای پیر مرده داشتم میدیدم از بس که استرس

داشتم فکر کنم خدا جون اونو فرستاد تا منو به خودم بیاره و بهم بگه باز تو از یاد من غافل شدی عین ادمای بی تکیه و بی کس داری به شکست تو امتحانت فکر میکنی؟ باز تیریپ ضعف برداشتی بنده جون

منم از همینجا که وسط وسط دلمه بهت میگم خیلی با مرامی دوست دارم

 

پ.ن.نمیدونم چرا اینهمه درس میخونم ولی سر این دوتا امتحان خیلی گیج میزدم یعنی نمیشه که از اون 20 خوشگلا بگیرم؟

پ.ن2.امشب بعد کلاس زبان توی بارون پیاده اومدم تا خونه!حال دادمن عاشق بارونم

 

پ.ن3.مواظب خودتون باشین

 هوووووووووووووررررررررررررااااااااااااااااااااااا جوووووووووووووووجوووووووووووووووووو اوووووووومدددددددددددددددددد

 

 

 

جججججووووووووووووووووووججججججججججوووووووووووووووو کجاییییییییییییییییی؟ چرا وبت این جورییییی شدههههههههههههه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 5:10 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


خيلي  همه چيز زود گذشت انگارهمين ديروز بود که مامانم با کلي مکافات منو تو اين مدرسه ثبت نام کرد ولي حالا ميبينم که سه سال گذشته.....خيلي حيف شد اصلا اين خصلت ماهاست که دقیقه نودي باشيم.......اين روزا خيلي حالو هواي مدرسه به خصوص کلاسمون دلگيره اخه اين هفته اخرين هفتس که ميريم مدرسه همه ي دبيراومونم انگار يه جوري شدن يه جوري حرف ميزنن که اين دلم بدجوري ميگيره همشون برامون حرفاي قشنگ ميزنن و اخرش هم با گفتن موفق باشيد از کلاسي که  هشت نه ماه اومدن داخلش و به دانش اموزاي پر سرو صدا و شيطوني مثل ما درس دادن ميرن بيرون
خيلي دوست دارم بدونم تو دل اونا چي ميگذره يعني اونام قد ما ناراحتن ؟
ديروز با بچه ها کلي عکس گرفتيم تازه تو چند تا از اين عکسا دو سه تا از دبيرامون که خيلي هم باحالو بامرامن کنارمونن عکسا امروز چاب شد بد نشدن ولي من دوسشون ندارم!!!
عکسارو ميگما!!!اخه وقتي نگاش ميکنم بوي جدايي رو حس ميکنم    ...درسته تو اين مدرسه به ما بچه هاي انساني خيلي سخت گذشت و من هزار بار خودمو واسه ي اومدن به اين مدرسه لعنت کردم اما احساس ميکنم حتي سختيهاشم دوست دارم
واي ي ي ي خدايا چطور ميتونم ساعتهايي که تاريخ داشتيمو از دستش بدم زنگهاي تاريخ انگار تو دلم جشن به پا بود معلم جونم هميشه پاي ثابت بحثا ي سياسي بود که من با سوالاي لحظه به لحظم به راه مينداختم الهي قربون اون دانش بالاش برم که هميشه جواب تموم سوالامو ميداد
دلم واسه مزه پروندناي اقاي اسفنديار دبير ادبياتمونم ميتنگه......هنوزم داستان حسنک وزيرو که با تموم جزيئات برامون تعريف کرده بود يادمه و فکرم نميکنم هيچوقت از يادم بره

يادمه موقع امتحان ترم اول يه روز که بالا تو نمازخونه مراقبمون بود يکي کفششو برداشت و برد بيچاره تا خانومش وا سش يه کفش ديگه از خونه بياره همينطور رو پله ها ايستاده بود
دمپايي هم قبول نميکرد بپوشه! ناگفته نماند که تو اون ماجرا طبق معمول ما مقصر شناخته شديم اما بعد که کفش پيدا شد همشون ضايع شدن
دلم خنک شد!!!!
حالا که فکرشو ميکنم حتي اين موضوعو که هر روز بچه هاي اون شيفت صندلي منو سحرو بر ميداشتن هم دوست داشتني شده برام يه روز که مجبور شديم بريم از نماز خونه صندلي بياريم هر پله اي که پايين ميرفتم نفرينشون ميکردم اخه کلاسمون بالائه واونکار واسه منو سحر سخت بودامروزم که بعد از اخرين وقشنگ ترين حرفاي دبير جغرافيا    نسرين گريه کرد منم بغض کردم اما نذاشتم بيشتر از يه قطره اشک بياد پايين چون اون وقت ممکن بود کلاسو اب بگيره
خوب تا بعد از امتحاناي سمج ديگه نمينويسم از همه ي دوستاي خوبم که ميان اينجا و نظر ميدن هم ممنون
فقط يادتون نره دعام کنيدا

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


 کاش همیشه همه مهربون بودناونوقت همه ادما با هم دوستای صمیمی میشدنمگه نه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


زنگ اول دبير روانشناسي:فصل چهارم امتحان!

چي؟خواهش ميکنيم اينکارو نکنيد يه فصل......اونم همش در مورد اختلالات رواني؟....نه.....

.....
دبير :همينکه گفتم با من بحث نکنيد!
زنگ سوم ديير ادبيات:کل کتاب امتحان منهاي 5درس
چي؟اين ديگه اصلا نميشه...امکان نداره اين همه شعر ونثر با اون همه معني و ارايه نه...نه...نه
دبير با همون صداي خشن :سرو صدا نکنيد هرکي دوست داره امتحان ميده هر کي هم نميخواد امنحان بده نمره ي مستمرش 0 ميشه!!!
ديگه قاطي کردم کتابامو برداشتم و با يه اميد خاصي رفتم در دفتر مشاوره رو زدم و رفتم تو هر سه تاشون پشت ميزشون نشسته بودن.
اخه شما بگيد ما چطور اين همه درسو واسه هفته ي ديگه  بخونيم؟
يه نگاهي به کتابام کردنو من گفتم الان با ما يه همدرديه اساسي ميکنن بعدشم يه فکري به حالمون ديگه نميدونستم چقدر مي خوره تو ذوقم  بي انصافا فقط يکيشون گفت که امتحان ادبياتتون زياده   همين....اره فقط همين تو که انتظار نداري دبيرتونو منصرف کنيم
 
ببين خانومم از   امشب تا يه هفته ي ديگه قبل از اينکه بري تو لاف تشک 5 صفحه از اين درسو بخون
يعني هر شب 5 صفحه باشه؟
شيطونه ميگفت يه چيز بهشون بگو تا انقدر حرف بيخود تحويلت ندن ولي نميخواستم اونجا دعوا راه بندازم واسه اينکه من شعارم اينه که با همه مهربون باش همه چي حل ميشه!اخه تو ا ز کجا ميدوني من شبا لحاف ميکشم رو تنم!×××
به هر حال شما جمهعه ها رو داريد   
 ولي شنبه ها 4 ساعت فلسفه و منطق داريم
باشه به هر حال!!! دوست داشتم بهش بگم که ميبينم که موجبات کم اوردنتونو فراهم کردم ولي باز نشد يعني اون شعاره نذاشت
خلاصه من بدون اينکه کاري واسه خودمو برو بچس بکنم برگشتم کلاس و دوستان گرام هم وقتي ما وقع رو از دهنم شنيدن نتونستن  خودشونو مثل من کنترل کنن اخه اونا شعارشون با من اندکي متفاوته
خب  اين فقط برنامه ي امتحان يه روزمون بود بقيش ديگه بماند همينکه من حرص مي خورم کافيه نميخواد شما بحرصيد!!کلي وزن کم کردم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


خوش به حال گل سرخ که در شبهای تنهایی و بیقراری اش مهتاب انتظارش را میکشد

در لانه ی پر مهرش که باغچه را زینت داده هر روز میهمانی محبت برپاست.

هر شب با ماه دردو دل میکند و هر روز با امدن ابرها احوال باران را میپرسد

و با امدن نسیم در اغوش ارامش جای میگیرد. وهر وقت باران میبارد به همراه

چک چک قطره ها سرود هستی می خواند

خوش به حال گل سرخ که هرگز تکراری نمیشود

پ.ن.این روزا شهر من پر از عطر رویایی و خو شبوی بهار نارنجه ومن ارزو میکنم که شهر من مثل این روزا همیشه پر از عطر مهربونی باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  | 


این همه بشین درس بخون حالا ببین اخرش چطور حالتو میگیرن

اخه مگه حرف تو کتشون میره میگیم بابا ما سال سومیم امسال نهایی داریم میخوایم امسال از اینجا بریم اخه چرا مارو نمیبرید اردو؟که لااقل یه خاطره ی خوب ازتون داشته باشیم .ولی نه دلشون به حالمون میسوزه نه واسه ی حرفامون تره خرد میکنن.اخه به ما چه مربوطه که این سال دومیها یه کارایی تو اردوگاه کردن بعضیها هم رفتن راپورتشو دادن به اداره(چه ادمایی پیدا میشن)تازه خانوم مدیر محترمه چیزی هم از ما دانش اموزای سال سوم طلب دارن.انگار مثلا میخواستن مارو ببرن بهترین نقطه ی طبیعت ایران !!خلاصه جاتون خالی امروز صبح تو حیاط مدرسه به عبارتی تجمع کردیم و هر چی ناظممون انگشته مبارک رو بیشتر روی زنگ فشار میداد ما بی خیال انگار که مثلا مادرزادی کریم!!اوضاع کرکرخنده ای بود ولی مارو وادار کردن که بریم سر کلاسامون اما ما همچنان معترض بودیم که ناظممون اومدو بعد از کلی اسمون ریسمون بافتن بهمون مهر سیاسی بودن هم زد دیگه! به به چه عدالت سبزی!

پ.ن.امروز دوستم واسم یه شاخه گل سرخ اورد دستش درد نکنه

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  | 


وقتی با همه مهربون باشی وقتی سر هر چیز کو چیکو بیخودی بحث الکی راه نندازی وقتی گذشت داشته باشی و هر کی بهت بدی میکنه زود ببخشی اونوقت میبینی که چقدر سبزی
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  | 


سلام

اینجا دلم مینویسه اگه دوست داری باهام باش

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  | 


ادم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  |