تبليغاتX
خلوتگاه من

دوره ی سخت و خسته کننده ی امتحانات تموم شد! نمراتم تا اونجا که اومد خوب و راضی کننده بود جز نمره ی اصول و روابط بین الملل که باید پیش بینی میکردم  بلبل زبونی هام(به عبارتی همیشه ساز مخالف زدن و انتقاد کردن از فرضیات استاد که مربوط به اصول سیاست خارجی دولت فعلی بود!) تو اون کلاس آخرش به این نمره ختم میشه در واقع فقط 15 نمره ی برگه رو گرفتم 5 نمره مشارکت در بحث کلاس " پر"!

 ولی در عوضش از درس دو تا استاد مورد علاقه و البته بد نمره م بهترین نمره ها رو گرفتم و از این بابت خوشحالم.."متون تخصصی الف " "اندیشه سیاسی در غرب ب"!البته واسه درس اندیشه غرب استاد بخاطر اینکه تو اصلاح مقاله ش کمک کردم نیم نمره  بهم جایزه داد!!

 

امروز همینطور با علی نشسته بودیم که  به سرمون زد بریم تو گوگل و فامیلیمونو بنویسیم بعدم زدیم رو سرچ!...وب هایی که باز شدند بیشتر مربوط به پسرعموی بابا بود که استاد دانشگاهه .اما بین این وب ها به یه مورد جالب برخوردیم :یه نشریه که راجع به سکولاریسم بود و اسم و فامیلی بابا هم بین نویسندگانش بود....مسئله اینه که فامیلی ما تو کل ایران تکه(هر کی اولین بار میشنوه میخنده!!میگه چه لطیف!!) و مطمئنیم که کسی غیر از خاندانمون این فامیلی رو نداره و ما هم همه ی فامیل بابا اینا رو میشناسیم....  حالا هی مامان و بابا تفسیر ارائه میدادن واسه خودشون و هی من و علی میخندیدیم...مامان که ذهنش رفته بود بیست و هفت هشت سال پیش و اون ماجرایی که هنوزم از یاد آوریش وحشت داره....کلا خندیدیم و آخر هم به نتیجه ای نرسیدیم چون سایت فیلتر بود ....

 

اگه خدا بخواد هفته دیگه یکشنبه به رسم هر سال میریم ملاقات امام رضا تا روز شهادتش هم اونجا باشیم مشهد تو اون روزها برای من کلی خاطره داره ،کلی آرامش داره ....امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره و برنامه ی سفرمون بهم نخوره...قول میدم اگه رفتم  واسه همتون دعا کنم دوستای خوبم...

 

پ.ن1.حوصله ندارم ...نمیدونم انگار یه جوری شدم..

پ.ن2.خدایا این مهرنوش خانومی ما رو صحیح و سالم برش گردون

پ.ن3.ایمان بی عشق ،اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان ،اسارت در خود..(دکتر شریعتی)

پ.ن4. 22 بهمن اینجا نیستم ....نمیدونم چی پیش میاد ...خدا به خیر بگذرونه

پ.ن۵.اینروزا خیلی به مرگ فکر میکنم ...شاید چون از خدا دور شدم....

پ.ن۶.خدا به همراهتون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  | 


تازه از خواب کوتاه بعد از ظهری بیدار شدم.سرم درد میکنه .این سر درد از سینوزیتم نشات میگیره که باعث درد شدید گوش و گلوم هم شده .صبح از دست مهربان مادرم یه آمپول هم نوش جان کردم!و میدونم اگه خیلی حالم بهتر نشه یکی دیگه هم فردا بهم تزریق میکنه.... .احساس میکنم تشنمه ...گوشیو که روشن کردم دوتا اس ام اس داشتم یکیش این بود:عجب شباهتی؟!راه پیروزی 13 محرم یزیدیان در سال 60 قمری...

حالم بدتر میشه....یادم رفته بود برای یک ساعت...همون یک ساعتی که تو خواب بودم و همش تب داشتم...یادم رفته بود امروز ساعت سه قراره چه مراسم با شکوهی تو همه ی شهرها و به چه مناسبتی برگزار بشه!

این فکر عصبی م میکنه!اما همینکه الیانا با لحن شیرین و بچه گونش باهام حرف میزنه حواسم کمی پرت میشه ..  میگه خاله من خیلی دوست دارم موهام مثل تو بشه بلند بشه گیسش کنم ..یعنی میشه؟؟منم همینطور بهش لبخند میزنم و میگم:آره خاله عجله نکن تو هم خیلی زود بزرگ میشی و به این آرزوهای بزرگی که الان داری میرسی....تو دلم گفتم ایکاش منم بچه بودم تا الان دغدغه م همین چیزا بود تا از شنیدن و دیدن خیلی چیزا انقدر متاثر نمیشدم ...حق ندارم؟حق ندارم وقتی اینهمه دروغ و بازی کردن با احساسات مذهبی و جنگ روانی رو میبینم حرص بخورم و متعاقبا معده درد عصبی و درد قلب رو تجربه کنم؟!

روز عاشورا اینجا هم خبرایی بود و ما همش سعی میکردیم پسرخاله رو کنترل کنیم که خیلی شعار نده ....خیلی خودشو درگیر نکنه آخه دوربین ها.....ما هم چادر سرمون بود اما من از قصد ژاکت س ب زم رو پوشیده بودم!

پ.ن1.از دستگیری مجدد آقای بهشتی و همینطور نحوه ی زشت بازداشت آقای باقی خیلی ناراحت شدم...

پ.ن2.خدایا ...کمکمون کن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  | 


درگذشت بزرگمرد دین و اصلاحات رو به همه ی کسانی که دغدغه ی اسلام حقیقی ،عدالت و آزادی دارند تسلیت میگم...

*اینجا جای دزدان بی شرفی است که پرنده را برای مردن از قفس آزاد میکنند...!*

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  | 


روزهای کوتاه پاییزی همیشه واسم ناخوشایند بوده....اما بارون های پی در پی و هوای تمیز و سردشو دوست دارم...

هفته پیش تو یکی از همین روزای پاییزی به اتفاق بچه ها ی کلاس رفتیم نمک آبرود!حتی تصورشم نمیکردم که هوا آفتابی باشه و بدون ابر !اما انگار خدا دوسمون داشت!از دانشگاه مجوز نگرفتیم چون اگه قرار بود مجوز بده واسه اردو یه چند هفته ای معطل میشدیم و آقایون هم نمیتونستن همشون

بیان؛پس با تور هماهنگ کردیم و اونا هم لیدر فرستادن باهامون تا به مشکل بر نخوریم!

خدا میدونه چقدر اذیتم کردن!مثلا به خاطر اینکه فکر میکردن مثبتم (چرا ؟چون پاسور باهاشون بازی نکردم!)تیکه بارم کردن اما همش شوخی بود و همشون خوشبختانه مثل همیشه حد و حدودشون رو خوب میشناختن!سورتمه سوار نشدم چون میترسیدم!ولی سوار تله کابین شدم اولش میترسیدم ولی بعدش ترسم ریخت و اون بالا حس کردم چقدر خدا بزرگه!اونطرف بیکران دریا، وسط شهر و ما هم روی جنگل و کوه!بالا که رسیدیم هوا سرد بود!جنگلش نماد یه خزون واقعی بود....خیلی عکس گرفتیم...و یه کمی هم بچه ها رقصیدن....

خلاصه خوش گذشت....

*16 آذر دانشگاه نبودم چون کلاس نداشتم و مامان هم چون میدونست من ممکنه با اهداف اغتشاشگرانه برم دانشگاه اجازه نداد پامو از خونه بذام بیرون!منم از طریق یکی از بچه ها از اوضاع دانشگاه با خبر میشدم!هرچی نیرو داشتن ریخته بودن تو دانشگاه..ظاهرا فقط بچه ها تحصن کرده بودنو از اونطرف هم انجمن اسلامی تقلبی تانک آورده بود تو دانشگاه و برنامه یه جور رزمایشو داشتن.....وقتی عکس پاره شده ی آقای خمینی رو از 20:30دیدم واقعا تعجب کردم...جای خجالت داشت و تاسف ...دیدم که دیشب تو همین بخش خبری نامه ی آقای کروبی رو مبنی بر اعتراض نسبت به پخش این تصویر میخوندن و دوباره شروع کرده بودن به مغلطه کردن و دلایل مسخر آوردن برای پخش اون تصویر جالب اینجاست که نامه به آقای ضرغامی نوشته شده اونوقت این بخش خبری اونقدر خودشو تحویل گرفته که در مقام پاسخگویی اونم مثل بچه ها بر اومده و طوری میخواسته القا کنه که واسه کروبی مهم نبود که عکس امام پاره شده فقط نباید پخش میشده!هی به اینا میگم این ساعت که میشه نزنین شبکه دو!

*از جمع چند نفرمون الهام ازدواج کرد و به قول ا ی م ا ن پر زد!سه شنبه وقتی من و کپل داشتیم هدیه ی تولد آقای غ ف و ر ی رو میدادیم بهش الهام زنگ زد تا بهم بگه برای مراسم نامزدیش که تو همون شب بود زودتر بریم ..ایمان و یوسف هم باهاش صحبت کردنو بهش تبریک گفتن..

خلاصه ااینکه همکلاسی مودب ما هم از اینکه بهش هدیه دادیم برای تولدش خیلی خوشحال شد واقعا انتطارشو نداشت...وقتی داشت کاغذ کادو رو باز میکرد حتی نذاشت یه جاش هم خش بیافته !هرچی میگفتیم پارش کن بره عیبی نداره گوش نمیکرد به حرفمون!حالا کاغذ کادوش چی بود؟!

مرد عنکبوتی!به ا نتخاب کپل چون تنها کسی که انقدر سر به سر اون میذاره کپله!منم  گفتم :این انتخاب من نبودا!هدیه مون کتاب گذشته چراغ راه آینده بود که استادا خیلی خوندنش رو بهمون توصیه میکنن!ی و س ف و ا ی م ا ن انقدر اذیتم کردن!هی ایمان میگفت البته 70 درصد کتابو یه نفر خریده بقیه شو یکی دیگه!هی یوسف از پشت میز استاد از همون دور به ایمان یه چیزایی میگفت که من نمیفهمیدم اما میدونستم راجع به منه!اون بنده خدا هم کلی ازمون تشکر کرد و فرداش واسمون شیرینی آورد!

پ.ن.خیلی وقت بود اینجوری ننوشته بودم!

پ.ن2.من فهمیدم!تو به من یاد دادی که هرچی مهربونی کنم و فداکاری و گذشت جوابش معکوس میشه و بهم برمیگرده!اما من نمیتونم خودمو تغییر بدم!

پ.ن3.من همه چیز رو مدیون تو هستم خدایا حتی این بیقراری تلخ رو!فقط امید رو ازم نگیر ..

خدا به همراهتون

همه چیزم را به باد دادم،همه ی دار و ندارم را

برایم دیگر هیچ نمانده است مگر تو

ای امید بزرگ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  | 


هوا بارونیه!دیشب خدا دوش آب رو سرمون وا کرده بود..خدایی ش تا حالا ندیده بودم بارون انقدر تند و شدید بباره...

*چهارشنبه ی هفته پیش که دم ظهر از خونه ی خواهری برمیگشتم یه پیرزنی نزدیکای خونشون جلومو گرفت و با لحن آرومی ازم میخواست شماره تلفنی که روی یه تیکه کاغذ نوشته بود و تو دستش بود رو واسش بگیرم..منو برد تو حیاط خونشون و رسیدیم نزدیک پله ها و من منتطر بودم که بهم بگه بریم بالا بعد دیدم داره نگاهم میکنه ...منم نگاش کردم یهو به ذهنم رسید شاید تلفن نداره....بهش گفتم:تلفن نداری حاج خانوم؟ گفت:(به زبون مازندرانی حرف میزد)نه اگه داشتم که به شما نمیگفتم!!منم گوشیمو در آوردم و شماره رو واسش گرفتم و گوشی و دادم دستش.بعد چند ثانیه یکی گوشیو برداشت و اونم با صدای بلند شروع کرد به صحبت فهمیدم عروسشه!با یه لحن ملتمسانه ای ازش میخواست که به پسرش بگه واسه فردا حتما خودشو برسونه و چشم انتظارش نذاره.....همینطور که داشت باهاش حرف میزد منم یه نگاه دقیقی به خونه انداختم .حیاط خونه خیلی بزرگ نبود دوتا درخت هم تو باغچه به چشم میخورد یکیش نارنگی یکی هم پرتقال!خونه خیلی تمیز و مرتب نبود انگار همه جا خاک گرفته بود حالا نمیدونم تو ی اتاقا چه خبر بود!وقتی صحبتش تموم شد گوشیو داد دستم و کلی ازم تشکر کرد و ازم خواست برم بالا تا ازم پذیرایی کنه.با بغض بهم گفت نمیدونی چقدر دلمو شاد کردی دلم داره تو این خونه ازتنهایی آتیش میگیره!منم بغضی شدم....و گفتم تو تنها نیستی حاج خانوم خدا رو داری بعدشم بچه هات حتما کار دارن سرشون شلوغه بهشون حق بده....اصرار کرد که چندتا نارنگی بچینم و با خودم ببرم اما من یکی چیدم و بهش گفتم واسه خاطر دلت این یکی رو میچینم...

تا همین الان وقتی به اون روز فکر میکنم پر از بغض میشم.....

پ.ن.تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی.....

 

خدا به همراهتون..

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  |