تبليغاتX
خلوتگاه من

هوا بارونیه!دیشب خدا دوش آب رو سرمون وا کرده بود..خدایی ش تا حالا ندیده بودم بارون انقدر تند و شدید بباره...

*چهارشنبه ی هفته پیش که دم ظهر از خونه ی خواهری برمیگشتم یه پیرزنی نزدیکای خونشون جلومو گرفت و با لحن آرومی ازم میخواست شماره تلفنی که روی یه تیکه کاغذ نوشته بود و تو دستش بود رو واسش بگیرم..منو برد تو حیاط خونشون و رسیدیم نزدیک پله ها و من منتطر بودم که بهم بگه بریم بالا بعد دیدم داره نگاهم میکنه ...منم نگاش کردم یهو به ذهنم رسید شاید تلفن نداره....بهش گفتم:تلفن نداری حاج خانوم؟ گفت:(به زبون مازندرانی حرف میزد)نه اگه داشتم که به شما نمیگفتم!!منم گوشیمو در آوردم و شماره رو واسش گرفتم و گوشی و دادم دستش.بعد چند ثانیه یکی گوشیو برداشت و اونم با صدای بلند شروع کرد به صحبت فهمیدم عروسشه!با یه لحن ملتمسانه ای ازش میخواست که به پسرش بگه واسه فردا حتما خودشو برسونه و چشم انتظارش نذاره.....همینطور که داشت باهاش حرف میزد منم یه نگاه دقیقی به خونه انداختم .حیاط خونه خیلی بزرگ نبود دوتا درخت هم تو باغچه به چشم میخورد یکیش نارنگی یکی هم پرتقال!خونه خیلی تمیز و مرتب نبود انگار همه جا خاک گرفته بود حالا نمیدونم تو ی اتاقا چه خبر بود!وقتی صحبتش تموم شد گوشیو داد دستم و کلی ازم تشکر کرد و ازم خواست برم بالا تا ازم پذیرایی کنه.با بغض بهم گفت نمیدونی چقدر دلمو شاد کردی دلم داره تو این خونه ازتنهایی آتیش میگیره!منم بغضی شدم....و گفتم تو تنها نیستی حاج خانوم خدا رو داری بعدشم بچه هات حتما کار دارن سرشون شلوغه بهشون حق بده....اصرار کرد که چندتا نارنگی بچینم و با خودم ببرم اما من یکی چیدم و بهش گفتم واسه خاطر دلت این یکی رو میچینم...

تا همین الان وقتی به اون روز فکر میکنم پر از بغض میشم.....

پ.ن.تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی.....

 

خدا به همراهتون..

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  | 


روی نیمکت دانشکده ی نقلی خودمون نشسته بودیم که صدای خوندن ترانه ای اونم به صورت دسته جمعی توجهمون رو به خودش جلب کرد:یار دبستانی من با من و همراه منی...سرمونو که برگردوندیم از لا به لای شاخ و برگ درختا دیدیم یه تعدادی از بچه ها جلوی سلف جمع شدن ماسک سبز زده بودند و بعضی هاشون هم عینک آفتابی!ما هم رفتیم جلوتر تا خوب ببینیمشون:نتونستم تشخیص بدم بچه های کدوم دانشکده ان اما خوب میدونستم از بچه های داشکده ی ما نیستن..بعد چند دقیقه حرکت کردن به سمت دانشکده ی علوم اجتماعی و دور مجسمه ی معروف نیما نشستن و سکوت کردند اما تو دستاشون پلاکارد هایی با شعارهای مختلف بود.خیلی بهشون نزدیک شده بودم!دورشون خیلی شلوغ شده بود!یکی بهم گفت اینجا واینستا،تو فیلمهاشون حتی اونایی که دورو برم وایستادن....!!منم بهش لبخند زدم!

وقتی برمیگشتم دیدم که فرمانده ی بسیج علوم پایه کمی دورتر از متحصنین داره قدم میزنه و با گوشی همراهش حرف میزنه.....بچه های فعال دانشکده ما هم دورادور نظاره گر ماجرا بودند....و میدونم چقدر دلشون میخواست تو اون لحظه ها دور مجسمه ی نیما نشسته بودن!اما حکم تعلیقی نمیذاشت.....

تو حیاط پشتی دانشکده نشسته بودیم که با اشاره ی یکی از بچه ها متوجه شدیم جمعیت معترضین اومدن دم در دانشکده ی ما! هممون رفتیم ....گرد وایستادن و عکس های سید م ح م د خ ات م ی رو گذاشتن وسط و شروع کردن به کف زدن و خوندن یار دبستانی من....بعد چند دقیقه رفتن دانشکده علوم پایه که اونجا ظاهرا بچه های ب س ی ج جمع شده بودن و شعار مرگ بر منافق میدادن که جوابشون رو هم با شعار مرگ بر د ی ک ت ا ت و ر گرفتند!شنیدم از بچه های علوم سیاسی گله دارن که چرا ساکت شدند و کاری نمیکنن!!اما واقعا بچه های ما بی دلیل  نبود که ترجیح دادن سکوت کنن...هنوزم لحظه های تلخ تحصن و اعتراض خرداد 88یادمه ....بچه های ما زیاد خودشونو درگیر کرده بودن و حالا ....در هر صورت امیدوارم واسه بچه هایی که 12آبان دست به یه همچین تحصن و اعتراضی زدن مشکلی پیش نیاد...

 پ.ن.امروز که اومدم دیدم مرد همسایه تمام گل یاس کبود حیاطشون رو زده!اونقدر دلم گرفت که حد نداشت آخه همیشه وقتی از کنار خونشون رد میشدم گل یاس هایی که رو زمین بودنو جمع میکردم و میاوردم میذاشتم تو جانمازم!من عاشق این گلم....

خدا به همراهتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط ابر بهار  | 


از دیشب تا حالا دارم فکر میکنم که چطور کارام رو به ترتیب اولویت انجام بدم.امروز روز تعطیل من محسوب میشه و کلی کار دارم که باید تو همین یه روز بهشون برسم...نمیخواستم بیام نت و درعوضش برم کتابامو بگیرم اما دیدم اومدن به نت و به روز کردن وبلاگم هم یکی از همون کارای عقب

افتاده ایه که باید انجامشون بدم....این ترم برنامه مون خیلی خوب نیست همش خستگی واسمون میمونه..شنبه:نظام های سیاسی و دولت در اسلام--->12-10و3-1.یکشنبه:اندیشه های سیاسی در غرب(ب)---->10-8واندیشه اسلامی(1)--->5-3.سه شنبه:حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران--->10-8واصول و روابط بین الملل--->-12-10ومتون تخصصی--->3-1وروابط خارجی ایران--->5-3و7-5.چهارشنبه:روش تحقیق در علوم سیاسی(ب)--->10-8.نکته ی جالب اینه که من یکشنبه و سه شنبه هفت و نیم تا نه شب کلاس زبان دارم!در واقع روابط خارجی رو چهارشنبه داشتیم اما استادمون چون به تهران رفت و آمد میکنه برناممون رو به این شکل تغییر داد!وقتی برمی گردم خونه واقعا خسته ام...کلاس زبان هم چون ترم آخر خیلی برام مهم و حساسه!خب به هر حال باید بسازم دیگه!به قول معروف آش کشک خاله س!

داشگاه خیلی هم عوض نشده البته به ظاهر!سرویس های دانشگاه دیگه نمیتونن بیان تو و واقعا برای بچه ها سخت شده که اینهمه راهو تا دانشکده هاشون پیاده برن!دیگه هر درسی رو به هر استادی ندادن!!و من از این موضوع بیش از هر چیز دیگه ای حرص میخورم!جلسه ی اولی که اصول و روابط بین الملل داشتیم علیرغم توصیه های یکی از دوستانمون که دانشجوی ارشد دانشکده خودمونه با استاد بحثمون شد!!یعنی من خیلی خودمو کنترل کردم ولی نشد دیگه...بهر حال حرفی که زدم س ی ا س ی محسوب نمیشد!همه هم میدونن که این استاد اگه ذره ای بو ببره که موضع دانشجو با موضع خودش در تقابله نمره ی زیبایی به دانشجو میده و البته نقش یه آنتن رو هم به خوبی ایفا میکنه!استاد روابط خارجی مون هم خیلی جوونه و اونجور که با افتخار اعلام کرد مجرده!دانشجوی دکتری دانشگاه تهران و البته رتبه ی یک دکتری هم هست!قدرت بیانش ضعیفه و از قضا همشهری من و خیلی از بچه های کلاسه!اونم موضعش کاملا مشخصه اما خیلی بحث رو به جاده خاکی نمیکشونه...به کنفرانس اهمیت زیادی میده و فکر کنم بیشتر از نصفه وقت کلاس با کنفرانس بگذره....استاد متون تخصصی سرشناس ترین استادمون تو این ترمه که نصف بچه های کلاس رفتن درسشو فقط واسه اینکه انگلیسی حرف میزنه حذف کردند.....تو این یه هفته و نصفی که میریم دانشگاه اتفاقای خنده دار هم کم نبودن مثلا سوتی دلبندم:ایمان برگشته بهش میگه :قدتون انگاری بلند شده؟!برمیگرده بهش با همون لحن شیرین و بچه گانش میگه:خب چیکار کنم تو سن ب ل و غ م دیگه!!وای !ترکیدن از خنده!من و کپل هم میخندیدیم هم زیر لب بهش میگفتیم آخه این چه حرفی بود که زدی دختر !دیروز هم سر کلاس اندیشه ی غرب نشسته بودیم و استاد محبوبم داشت مثل همیشه با لحن فلسفی ش درس میداد که یهو صدای یه آهنگ بلند شد.استاد ساکت شد،چون خیلی رو این موضوع حساسه!منم ترجیح دادم پشت نکنم و دنبال صدا نگردم گفتم خب مال هر کی باشه همین الان قطعش میکنه اما قطع نشد و در نهایت ناباوری دیم آقای غ ف و ر ی باند گوشیشو محکم گرفته و از کلاس رفت بیرون!هم خندم گرفت هم متعجب شدم...استاد برگشت گفت :قرار بود گوشی ها خاموش باشن!یهو یه دختره از ته کلاس گفت :استاد گوشیش هنگ کرده بود ...بعد هم ی و س ف که دوست صمیمیشه گفت:استاد آلارم گوشیش بود هر کاری میکرد قطع نمیشد...همه زدیم زیر خنده...استاد هم خندید....بیچاره دیگه از خجالت برنگشت تو کلاس...

پ.ن1.دانشگاه رو دوست ندارم...میخوام نباشم...

پ.ن2.نه!هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند و فکر کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد

خدا به همراهتون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  | 


کفش هايم کو؟

چه کسي بود صدا زد......؟

بايد امشب بروم...

بايد امشب چمداني را

که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم

و به سمتي بروم

که درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند.....

يک نفر باز صدا زد:....

کفش هايم کو؟

پ.ن.در ميان همه ي داستان ها و ترانه هاي عاشقانه تو و او را ميبينم...نه خودم و تورا....

نه خودم و ديگري را!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط ابر بهار 


*انتخاب واحدو برخلاف ترم قبل خيلي سخت انجام داديم!مثل ترم قبل من و صديق و ري را ري را(آقاي غفوري!)قرار بود واسه بچه ها رو انجام بديم!ظاهرا که دوتايي شون واسه زنگ زدن به من با هم مسابقه گذاشته بودن!صديق زنگ ميزد ميگفت:چرا نميره تو سايت چرا هي ارور ميده؟؟اون زن ميزد ميگفت:واسه من که همش داره ارور ميده! البته لحنش مثل هميشه خونسرد بود و هيچ اضطرابي درش مشهود نبود!به قول خودش اگه خدا بخواد انتخاب واحد خودمونو بچه هارو انجام ميديم با موفقيت!!خلاصه اينکه صبح نتونستيم تو ساعت مقرر انتخاب واحدو انجام بديم اما بعد از ظهر خدارو شکر با کلي مکافات انجامش داديم اونم ناقص!!عمومي نگرفتيم!يعني اينکه اون درسايي که ميخواستيم بگيريم ظرفيتش پر شده بودن۱۷ واحد عمومي برداشتيم  تا وقت حذف و اضافه يه کاريش بکنيم!

*ديشب رفتيم مسجد!مسجد محدثين که معروف به جمکران دومه!حالا نميدونم چقدر اين موضوع صحت داره که اين مسجد به دستور امام زمان اونم سيصد سال پيش ساخته شده اما به هر حال مردم شهر من خيلي اين مسجد واسشون عزيزه!ما هم ديشب برخلاف سالهاي قبل تصميم
گرفتيم بريم به اين مسجد و فضاي اونجارو هم تو يکي از شب هاي احيا تجربه کنيم!تو مسجد که جا نبود پس به ناچار آسمون شد سقفمون و نشستيم تو حياط!باد خنکي ميزد و فضا رو خيلي معنوي کرده بود!همش تو دعا هام به فکر اسرايي بودم که تو زندانن!و براي خودم فقط يه دعاي جدي داشتم:خدايا منو از وابستگي به اين دنيا نجات بده!همين !! شايد خيلي از اشک هايي هم که ريختم واسه خاطر دل شکسته ي خودم بود اما واقعا همش به خاطر خودم نبود....پارسال اونطور امسال هم بدتر از پارسال....

*همين الان شنيدم آقای عليرضا بهشتي و مرتضی الويري دستگير شدند!!گريه داره!

*مولی !مهربون من!چقدر با اومدنت به وبم خوشحالم کردی!!اما از خوندن نوشته هات خیلی

.....باشه هیچی نمیگم...

خدا به همراهتون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 5:23 قبل از ظهر  توسط ابر بهار  |